|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين مطلب در صفحه ۷ روز يك شنبه 24 تير 1386 روزنامه جام جم چاپ شده است.

آسمون ريسمون ، محله بروبيا، محله بهداشت ، هاچين و واچين ، چاق و لاغر، در خانه ، اين خانه دور است ، همسران ، خانه سبز، سرزمين سبز، دنياي شيرين دريا، قطار ابدي ، سيب خنده ، مجيد دلبندم و... کارهاي خاطره انگيز کودکي و نوجواني ماست که بيژن بيرنگ به عنوان نويسنده ، تهيه کننده يا کارگردان در توليدشان دخيل بوده و همه اينها نشان مي دهد که به قول خودش هيچ چيز اتفاقي نيست و همه چيز پيامي دارد.
در اين گفتگو تقريبا از آخر به اول رسيده ايم. اول از «باز هم زندگي» حرف زديم و بعد رفتيم سراغ کارهاي قبلي که از آخرين آنها سريال پخش نشده «سرزمين سبز» 10 سالي مي گذرد. همان 20 دقيقه اول سيگارش تمام مي شود و تا يک بسته جديد به آپارتمان چهارم ساختمان شيکي در تقاطع جردن و ميرداماد برسد، او همه سيگارهايي را که نصفه خاموش کرده و حتي فيلترها را هم آتش زده است.
«باز هم زندگي» اولين تجربه تک نفره او در 57 سالگي است ، در حالي که با وجود گرفتن فوق ليسانس تکنولوژي آموزشي از دانشگاه کاليفرنياي جنوبي ، هنوز از کمبود امکانات شاکي است و هنوز حسرت نواختن ترومپت به دلش مانده است.
از نظر ساختاري ، باز هم زندگي چه جور برنامه اي است؟
تاک شو. غربي ها به هر چيزي که از تلويزيون نمايش داده مي شود، مي گويند شو (Show).
با همان معناي نمايش؟
مي تواند نمايش نباشد. اينجا به کارهاي نمايشي و دراماتيک ، نمايش و «شو» مي گوييم ؛ ولي خارج از ايران ، معناي ديگري دارد. «شو» شامل همه کارهايي مي شود که در آنها به نوعي با صحنه روبه روييم. با اين حساب تئاترهاي برادوي هم مي شود «شو». ما مجبوريم جور ديگري تقسيم بندي کنيم. مثلا بگوييم خبر، موسيقي ، سريال تلويزيوني. در واقع هر برنامه تلويزيوني که قصه ندارد و نمايشي نيست ، يک جور «شو»ست ؛ ولي به هر حال از قبل ، برنامه ريزي دارد...
![]()
ماجرا جدي تر از اين حرف هاست؛ درست به همين اندازه كه در اين عكس مي بينيد. بحث سوخت و كمي بنزين شوخي بردار نيست. كار آن قدر بالا گرفته كه هيچ كس توي اين گرما كولر ماشينش را روشن نمي كند و رفيق هاي فابريكت هم حاضر نيستند دو قدم ماشينشان را بيش تر راه ببرند و تو را برسانند به مقصدت. كار از رودربايستي و اين حرف ها هم گذشته.
حتماديده ايد ماشين هاي صفر كيلومتر و نو را با ماشين هاي بزرگ و بياباني جا به جا مي كنند. حالا بايد براي اين وسيله نقليه كه مهم ترين مزيتش عدم نياز به كارت سوخت است، يك فكر جدي كرد. وگرنه به زودي همچين صحنه هايي را در ونك به بالاي تهران هم مشاهده خواهيد فرمود.
و اما شرح عكس:
يك جاييش كه نمي توانم بگويم و به شما هم مربوط نيست، نوشته بود: محصول مشترك لتحر و حسن آباد.
راستي شايد اين عكس شما را به ياد آن فرمايش آقاي احمدي نژاد بيندازد كه در قالب اس ام اس زينت بخش تلفن هاي همراه شد و يك جورهايي به انتخابات رياست جمهوري و 17 ميليوني كه به ايشان راي دادند، ربط داشت. به دست شما نرسيد؟
اين يادداشت به بهانه پخش «شايد وقتي ديگر» در عصر پنج شنبه از شبكه سوم سيما، در صفحه 16 پنج شنبه 21 تير 86 روزنامه جام جم چاپ شده است.
زني در يک حادثه تصادفي ، خواهر دوقلويش را پيدا مي کند و بعد از اين که به گذشته اش آگاه مي شود، احساس مي کند خودش را دوباره پيدا کرده است.
با خواندن اين خلاصه داستان ، خيلي دور از ذهن نيست که گمان کنيد قرار است يک فيلم هندي ببينيد. پيچيدگي ظاهري آثار بيضايي به خاطر داستان آن ها نيست ، به دليل طرز روايت و نوع نگاه او به ماجراست. پيچيدگي که با توجه به جهان داستاني او و تکرار آن مفاهيم در مجموعه آثارش بسيار ساده و دست يافتني شده است.
در مطالعه و مرور جهان داستاني بيضايي به دغدغه هاي کلي او مثل تاريخ ، هويت ، ايران ، اسطوره ، زن و... برمي خوريم و از نظر تماتيک به عناصري مثل «جستجو» که تقريبا در همه آثار او - حتي داستان کودکانه اي که سال ها پيش در کانون پرورش فکري چاپ کرده و درباره کودکي است که دربه در به دنبال حقيقت مي گردد - قابل رديابي است. حالا وقتي اين مفاهيم و دغدغه ها خيلي جاها هم منطبق مي شوند، کارکرد ديگري پيدا مي کنند و در کنار زبان فاخر و بازي هاي اصطلاحا تئاتري هنرپيشه ها لحن اثر را کمي سنگين و پيچيده جلوه مي دهند. در حالي که اصل ماجرا ساده تر از اين حرف هاست و البته اين سادگي با چند لايگي اثر هيچ منافاتي ندارد...
اين فقط يك نامه است. فرقي نمي كند از من به يكي ديگر، از يكي ديگر به من، يا اصلا از يكي ديگر به يكي ديگر؛ فقط يك نامه است.
دو روز بود که حالم خوب نبود و دلیلش رو می دونستم. به همین خاطر تصمیم گرفتم تمومش کنم. اما وقتی هم که از تو جدا شدم، حالم خوب نشد. نمی دونستم که تصمیم درستی گرفتم یا عجله کردم.
وقتی که فقط در طول ده روز با چند بار تلفنی صحبت کردن و دوبار دیدن کسی اون قدر دل تنگش می شی، وقتی که تمام روز رو منتظری تا تلفن بزنه و صداش رو بشنوی، (چه احساس قشنگیه...)، وقتی تمومش می کنی حالت بهتر نمی شه؛ اشکت در می آد.
اونوقت وقتی که يه مدت طولانی با کسی حرف بزنی، نفس بکشی، لمسش کنی، باهاش بخندی و گریه کنی، با فکرش بخوابی و با یادش بیدارشی، بعد يه مدت طولانی چطوری می خوای ازش جدا شی بری پی کارت؟ وقتی که اون تموم شد و دوباره تنها شدی، با کی می خوای دوست بشی؟ با چند نفرديگه؟! چند بار می خوای همه چیز رو با یه نفر دیگه از اول شروع کنی؟ بعد اين كه تازه برای همراه همیشگیت چی باقی می مونه؟ دیگه می تونی عاشق بشی به معنای واقعیش؟ می تونی دوستش داشته باشی؟ می تونی احساسات ناب و دسته اول بهش بدی و ازش بخواهی؟ می تونی احساسش رو درک کنی؟
اين يادداشت را چند وقت پيش نوشتم، ولي بعد گمش كردم. شرمنده كه حالا با بوي سوختگي مي بينيدش!
![]()
می توانید تصور کنید بشود باد را به نوشتن واداشت؟ این اصل و ایده نمایشگاهی بود از یک فرانسوی به اسم برنار مونینو با عنوان «خاطره باد در باغ فین کاشان» که از 19 فروردین تا 9 ارذیبهشت در نگارخانه تهران واقع در ضلع شرقی دانش گاه تهران برگزار شد.
نمایش گاه شامل تصاویری است که به صورت نگاتیو از عدسی های بزرگی روی در و دیوار گالری افتاده است و روی آن ها خطوط نامنظم و نا هم شکلی کشیده شده است. تا این جا چیز زیادی دستگیرتان نمی شود. ولی در اتلق کوچکی از نگارخانه، فیلمی در حال نمایش است که با دیدنش کم و بیش دستتان می آید ماجرا از چه قرار است. فیلم، مستندی است از طرز تهیه این عدسی ها که بسیار شبیه لام های آزمایشگاهی هستند. در فیلم آقایی که زود می شود فهمید همین جناب برنار مونینو است، اول قلم یا سوزن خیلی باریکی را به انتهای برگ یا شاخه نازکی از درخت یا بوته وصل می کند. بعد یک جعبه گرد شیشه ای با قطر ده سانتی متر را – که مشابه همان لام های آزمایشگاهی است- که قبلا با دوده سیاه کرده، با کمک وسیله ای که لابد خودش اختراع کرده، عمود بر تیغه و در نزدیکی اش سوار می کند. بعد از آن دیگر نوبت باد است. او شیشه را با سوزن ته برگ مماس می کند اجازه می دهد که باد هر نقشی را که دلش می خواهد روی سیاهی دوده برجا بگذارد...
چند هفتهاي است كه حدود ساعت 20 روزهاي شنبه هر هفته، مخاطب سريال جديدي از شبكه 3 سيما هستيد با عنوان «سال هاي برف و بنفشه». كارگرداني اين سريال را سعيد سلطاني بر عهده دارد و تهيهكنندهاش اسماعيل عفيفه است كه پيش از اين هم سريالهاي ميعاد در سپيدهدم، پس از باران، جواني، خانهاي در تاريكي و رسم عاشقي و لبه تاريكي را از آنها ديدهايد.
اين سريال هم مثل بيشتر كارهاي اين دو نفر، فضايي تاريخي دارد و به بخشي از تاريخ معاصر از سال 42 تا 57 ميپردازد. اما بهانه روايت اين 2 مقطع تاريخي، پرداختن به داستان مهندس جواني است به اسم علي فلاح. او كه بعد از تحصيل رشته كشاورزي در خارج از كشور حالا به ايران برگشته، ايدههاي تازه و نويي توي سرش دارد كه تصميم دارد همه آنها را هم روي قطعه زمين ملك پدرياش در پيشواي ورامين پياده كند، اما در اين راه غير از راضي كردن خانوادهاش و كنار آمدن با مخالفتهاي آنها با موانع ديگري هم روبهرو ميشود كه مهمترين آنها تيمسار اميرشاهي مباشر شاهپورغلامرضا است. اميرشاهي عهدهدار بخش مهمي از اراضي منطقه پيشوا به نمايندگي دربار است و براي همين نفوذ زيادي در منطقه دارد. همان ابتداي ورود مهندس فلاح به اين منطقه، برخوردي بين او و عوامل تيمسار اتفاق ميافتد كه زمينهساز ماجراهاي بعدي است. تيمسار تلاش ميكند از صداقت مهندس براي مطامع خودش سودجويي كند، اما او متوجه اين موضوع ميشود و ايستادگي ميكند و ... .
اين طور كه اسماعيل عفيفه تهيهكننده سريال ميگويد، فيلمنامه «سال هاي برف و بنفشه» در شبكه 3 سابقه طولانياي داشته و حتي يك بار هم تا مرز توليد پيش رفته بود. اما با وجود عزم جدي كه براي توليدش وجود داشت به دلايل مختلف هيچوقت از اين مرحله جلوتر نرفته، با اين وصف اواخر سال 84 فيلمنامه 22 قسمتي مفصل رضا جولايي داستاننويس و رماننويس براي مطالعه به عفيفه سپرده شد. اين شايد اولين تجربه سناريونويسي اين نويسنده پر كار باشد كه متولد 1329 در تهران است و شاخصترين ويژگي داستانهايش، وقوع آنها در دورههاي تاريخي قاجار است...
اين مطلب درصفحه 16 روز دوشنبه 4 تير 1386 روزنامه جام جم چاپ شده است.

كمال تبريزي از فيلم سازاني است كه خيلي راحت مي توان ويژگي «حرفه اي» را به آن ها نسبت داد. مرور كوتاهي بر فيلم هاي متنوع كارنامه اش نشان مي دهد كه براي اثبات اين حرف خيلي نبايد دنبال دليل گشت. همين كه او«ليلي با من است» را به عنوان فيلمي كه با موضوع جنگ - كه در زمان خودش موضوع خيلي حساسي بود- ساخته و موفق شده و در مقطعي ديگر با «مارمولك» موفق شد بخش ديگري از تابوهاي ناگزير جامعه را شكسته، كافي است تا او را فيلم ساز متفاوتي بدانيم.
اطلاق عنوان حرفه اي به يك كارگردان مثل خيلي عناوين ديگر در كشور ما يك صفت پارادوكسيكال به حساب مي آيد.چون به همان اندازه اي كه عده اي مي توانند از آن برداشت مثبت داشته باشند، زمينه براي برداشت هاي منفي هم وجود دارد. اما يكي از چيزهايي كه مي تواند در مورد اين عنوان محل توافق باشد، اين است كه كارگردان مي تواند هر فيلم نامه اي را با پرداختي درست و اصولي و قابل قبول بسازد و مهم تر اين كه خيلي هم روي اين كه حتما فيلم نامه را خودش نوشته باشد، تعصب ندارد.
فيلم نامه كار را فرهاد توحيدي بر اساس برداشت آزادي از رمان «مرشد و مارگريتا» نوشته ميخائيل بولگاكف روسي نوشته و در آن در فضايى پرتخيل و پرطنز ، زندگى در مسكو و فضاى روشنفكرى شوروى آن زمان را به نقد كشيده است...