تبليغاتX
زیر درخت انجیر
وب نوشته های جابر تواضعی

يك شنبه عصر رفتم خانه هنرمندان براي ديدن عكس هاي تصوير سال. خيلي ديدني است، حتما سر بزنيد. اگر هم نه، ديدن این جا خالي از لطف نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:55  توسط جابر تواضعی  | 

فرض كنيد قرار است شما يك فيلم نامه بنويسيد كه در آن يك عده آدم بد و از خدا بي خبر، يك عده آدم پاك و معصوم و بي گناه را اذيت مي كنند. خب، اين آدم بده داستان شما بد نيست كمي تا قسمتي چاق باشد. بداخلاقي يكي از خصوصيات بارز اين آدم ها است. اگر اعضاي خانواده اين آدم هم هر كدام يك خصوصيت منفي داشته باشند، ديگر نور علي نور است. ديگر چي؟ مثلا مي شود پسرش معتاد باشد يا چه مي دانم دخترش هم لااقل يك بار نامزدي اش را به هم زده باشد. بقيه اش مهم نيست. مهم اين است كه مطمئنا گذشته از همه ويژگي هاي شخصيتي و ظاهري و خانوادگي، اين آدم «پول دار» خواهد بود.

مرور مختصر و سردستي سريال هايي كه اين اواخر ديده ايد، صحت اين ادعا را ثابت مي كند. آدم بدهاي ما در اين اواخر بدون استثنا در سطح بالايي زندگي مي كنند. خوب مي خورند و خوب مي پوشند و براي رسيدن به اين رتبه و جايگاه همه چيز را زير پا مي گذارند. فيلم نامه نويسان ما تمام اين ويژگي ها را- كم و زياد- در شخصيت هاي منفي داستانشان مي گنجانند تا حس هم ذات پنداري و هم دردي مخاطبي كه ما هستيم، خيلي خوب و واضح در برابر آدم خوب و مظلوم قصه برانگيخته شود.

واقعيت اين است كه جامعه به پول دارها نگاه خوبي ندارد و اين روحيه در ناخودآگاه جمعي ما هم ثبت شده. براي همين هنوز وقتي آدم پول داري را مي بينيم كه مثلا با ماشين فلان مدلش از كنارمان رد مي شود، به زمين و زمان بد و بي راه مي گوييم.

اين وسط بين كسي كه با دزدي و احتكار و ربا و خوردن مال مردم به ثروت رسيده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:32  توسط جابر تواضعی  | 

مولوی گفته:« ای برادر، قصه چون پیمانه است/ معنی اندر وی به سان دانه است/ دانه معنی بگیرد مرد عقل/ ننگرد پیمانه را گر گشت نقل». ولی مطمئنا وقتی این را می گفته، به همه چیز فکر می کرده، جز این که هفتصد- هشتصد سال بعد، وقتی همه دنیا چهارچشمی متوجهش شدند و فلان خواننده اسمش را نیارِ آمریکایی شعرهاش را خواند و هر کسی می خواست یک جوری او را به خودش منتسب کند و حتی همه دنیا سالی را به اسمش نام گذاری کردند، در کشور خودش هم به فکر بیفتند که با همه این بهانه ها از همان قصه ها یک مجموعه نمایشی بسازند. اسم این مجموعه که قرار است 26 تا از این دانه های معنی20 دقیقه ای را با پیمانه نمایش به خلق ا... برساند، «حکایت نی» است، بر اساس کتابی از محمد میرکیانی نوشته شده و تهیه کنندگی اش را حسن احمدی بر عهده دارد.

 

1

از راه که می رسیم، گروه مشغول نمایی هستند که در آن مینا نوروزی جلو آینه ایستاده و می خواهد گردن بندش را بیندازد گردنش. لباس قرمز پوشیده و گیوه پا کرده که لابد در زمان مولوی معادل آدیداس یا چه می دانم کفش های پاشنه چندسانتی است که خانم های سانتی مانتال و باکلاس الان می پوشند؛ هرچند دارد نقش یک زن فقیر و بیچاره را بازی می کند. حالا بعدا می گویم چرا. در این صحنه باید گردن بند را از روی تاقچه بردارد، جور خاصی بیندازد گردنش و توی آینه رو به خودش...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:45  توسط جابر تواضعی  | 

دو ساعت پيش در قدم زدن هاي تقريبا هر روزه ام در كوچه هاي دور و بر روزنامه براي هضم ناهار(!)، درباره خودم و سرگشتگي هاي هميشگي ام به يك جمله خوب رسيدم:

«احساس مي كنم روحم يك حفره بزرگ دارد كه هیچ وقت و هيچ جور پر نمي شود.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:44  توسط جابر تواضعی  | 

اين خبر به نظرم آن قدر خبر مهمي است كه مي شود بعدا كلي درباره اش حرف زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:18  توسط جابر تواضعی  | 

زياد ربطي ندارد كه احساساتي باشيد يا نه؛ ورق زدن آلبوم عكس هاي قديمي با هر نگاهي كار جالبي است. عكس هاي برقي كوچك 13 در 18  كه اكثرا دورشان گرد است و احيانا كنار بعضي هاش با اعداد لاتين، ساعت و تاريخ هم دارد، اگر نتواند توي اين گير و دار روزمرگي احساساتي تان نكند، لااقل به خاطر تفاوت هاي ناگزيرش با زمان حال براي چند لحظه هم كه شده، آدم را به فكر مي اندازد. نگاه مي كنيد و مي بينيد كه وسايل زندگي تان توي ده سال پيش چي بوده، خودتان و بقيه آدم هاي توي عكس چه شكلي بوده ايد. مثلا به شلوار كرپ پيلي دار گشادتان بخنديد يا به خط ريشتان كه بر عكس آن سال ها كه اصل جنس و خوش تيپي بود، حالا خيلي جواد است يا خيلي چيز هاي ديگر. گرچه ممكن است بعضي عكس ها هم خاطرات خوبي را به يادتان نياورد و اعصابتان را به هم بريزد.

ديدن سريال هاي قديمي هم يك جورهايي مثل ورق زدن آلبوم هاي قديمي است. خوبش را بخواهيد پخش سريال هاي تكراري كار مرسوم و متداولي بين شبكه هاي تلويزيوني سراسر دنياست. ولي خب، مي شود در نگاه اول به پخش يك سريال تكراري غر زد كه اين چه وضعش است و اصلا چرا بايد نشست پاي كارهايي را كه اين همه از زمان توليدشان گذشته؟ اين كار غير از پركردن آنتن چه سودي دارد؟ بي تعارف اين هم يكي از دلايل و شايد مهم ترين دليل تكرار اين سريال ها است كه غرزدن من و شما  خيلي درش اثر ندارد. پس بد نيست كه به نيمه پر ليوان نگاه كنيم و در كنار اين توفيق اجباري و آش كشك خاله نتايج بهتري بگيريم.

 سريال «خانه سبز» يكي از همين كارهاست كه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:49  توسط جابر تواضعی  | 

داستان تازه ای نیست و حتما می دانید که فیلم سازانی مثل مهرجویی و کیمیایی هم که با همان اولین آثارشان پایه های سینمای موج نوی ایران را گذاشتند و به نوعی مسیر تازه ای را در سینمای فارسی آن دوره ایجاد کردند، خیلی راحت به این دنیا قدم نگذاشتند. مهرجویی فیلمی تجاری و با همان شاخصه های فیلم های آن دوره ساخت به اسم «الماس 33» و کیمیایی هم لااقل به اندازه یک فیلم کوتاه ثابت کرد که زبان حاکم بر سینمای ایران را خوب می شناسد. تازه بعد از اثبات برادری بود که توانستند آن جوری که دوست دارند، کار کنند. این اتفاق بارها و بارها در سینمای ما تکرار شده است. حتی ممکن است فیلم سازان بسیاری بدون این که به زبان بیاورند، همین داستان ها را الگو قرار داده اند و به هر شرایطی برای شروع کارشان در سینمای حرفه ای تن داده اند. اما واقعا چند درصد از آن ها بعد از آن که خرشان از پل گذشته و فیلم اولشان را ساخته اند، توانسته اند یا حتی خواسته اند به آرمان های ذهنی پیش از این فکر کنند؟ ضمن اين كه کنار هم گذاشتن موضوعات و مسائلی که این دوستان محترم در فیلم های کوتاهشان مطرح می کنند و سنگش را به سینه می زنند، با تولیداتشان در سینمای حرفه ای، مقایسه جالب، مفرح و آموزنده ای خواهد بود و نتایج جالبی هم به دنبال خواهد داشت.

و اما « کلاغ پر» هم اولین فیلم سینمایی کارگردانش شهرام شاه حسینی به حساب می آید که گویا در سال های پیش به خاطر یکی از فیلم های کوتاهش از جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین هم گرفته است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:19  توسط جابر تواضعی  | 

اين ها چيزهايي است از گفت وگويم با عليرضا كاظمي پور كه نشد در گفت و گوي اصلي بيايد. بعضي هاش خيلي شخصي بود و بعضي هاش هم اگر مي آمد، مصاحبه طولاني مي شد و از مسير اصلي اش دور مي افتاد. ولي به هرحال همين نكته هاي- شايد تكراري- به خود من خيلي انرژي داد. اصلا به گمانم گاهي ورق زدن كتاب هاي آموزشي هم حتي، بي ضرر نيست.

 

 

تنهايي نويسندگي

نويسندگي به شدت تنهايي مي آورد. يواش يواش دوست هايت را از دست مي دهي. نمي تواني برايشان وقت بگذاري و رفت و آمد كني. چون مجبوري هر روز 14-12 ساعت پشت يك ميز بنشيني و متمركز شوي و به آدم ها و دنيايي فكر كني كه واقعي نيست؛ مجازي است و همه مشكلاتش را بايد به تنهايي حل كني. اين تنهايي ات را تشديد مي كند. چه بخواهي و چه نخواهي.

 

اول راه

توي سربازي هم شانس با من بود. درست بغل آسايش گاهمان يك كتاب خانه سبز شد كه كامل ترين دوره نمايش نامه هايي را كه تا حالا در ايران چاپ شده، داشت. از بكت و يونسكو بگير تا نعلبنديان و رادي و بقيه. روزي 4-5 تا نمايش نامه مي خواندم. همان دوره يك فيلم نامه 90 دقيقه اي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:28  توسط جابر تواضعی  |