تبليغاتX
زیر درخت انجیر
وب نوشته های جابر تواضعی

باور كنيد «خواب زمستاني» رسما و بدون هيچ اغراقي يك فيلم تلويزيوني است كه فقط با نگاتيو ساخته شده و قرار است در سالن هاي سينما نمايش داده بشود. فيلم داستان زندگي 3 خواهر را روايت مي‌كند كه از نظر سني و جسمي، شرايط و موقعيت متفاوتي دارند. ولي باور كنيد جز اين كه با هم خواهرند و سحري و افطار را با هم مي‌خورند زندگي‌شان ربط ارگانيك چنداني با هم ندارد. براي همين است كه با وجود اين كه با هم زندگي مي‌كنند و حتي خيلي‌ جاها با همند و با دغدغه‌هاي هم شريك مي‌شوند، نمي‌توانند هم ذات‌پنداري ما را تحريك كنند. چون اساسا گره كوچكي هم وجود ندارد تا درام شكل بگيرد.

فيلم ادعا دارد كه قصه هر 3 خواهر را روايت مي‌كند. ولي خودش هم مي‌داند كه بيش تر دوست دارد به داستان خواهر وسطي يعني لادن مستوفي كه شرايط مساعدتري براي ازدواج دارد و مهم تر از آن نان‌آور خانه است، بپردازد. او در محيط كارش از طرف رئيسش كه اتفاقا خيلي هم جوان سر به زير و ماخوذ به حيايي با يك پيشنهاد ازدواج روبه‌رو مي‌شود كه به خاطر شرايط خواهرهاش جواب سرراستي بهش نمي‌دهد و ازش مهلت مي‌خواهد كه فكر كند. از طرف ديگر در پايان فيلم وقتي جوان گرافيست و طراح شركت كه حالات و حركاتش خيلي هم نرمال نيست، بدون مقدمه، سر افطار در مي‌زند براي خواستگاري، آثار شادي و خوشحالي در وجنات اين خانم جوان نمايان مي‌شود؛ آن قدر كه عنان از كف مي‌دهد و او را مستقيما به افطار دعوت مي‌كند. خب، عشق اين 2 نفر از كجا سرچشمه گرفته است؟ درست است كه با يك روايت مدرن و بي‌حادثه طرفيم. ولي به هر حال ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:32  توسط جابر تواضعی  | 

اگر قرار بر گير دادن باشد، مي‌شود به اسم فيلم هم گير داد. چون در فيلم نه بادي هست و نه علفزاري. هر چي هست برف است و برف است و برف كه اجازه نداده اگر علفزاري هم هست، ديده بشود. پس قاعدتا باد هم نمي‌تواند تويش بپيچد. با اين مقدمه، كاملا واضح و مبرهن است كه اين عبارت صرفا به خاطر زيبايي، شاعرانگي و موسيقي دروني‌اش بر اين فيلم انتخاب شده.

«باد در علفزار مي‌پيچد» سومين فيلم از سه‌گانه خسرو معصومي است كه در فضاي برفي شمال و در ميان قاچاقچيان چوب اتفاق مي‌افتد. با اين حال مي‌شود همه اين چيزها را هم از فيلم گرفت و با تعجب تمام ديد كه به ساختمان اصلي‌اش هيچ آسيبي وارد نمي‌شود. چون قصه همان قصه هميشگي ازدواج ناخواسته و رجحان عشق به اجبار و پذيرفتن خطرات آن است. فيلم درست از جايي شروع مي‌شود كه فيلم قبلي معصومي تمام شده بود. يك شوخي بي‌مزه مي‌تواند اين باشد كه بودن يك‌سري تصاوير باقي‌مانده از فيلم قبلي، انگيزه ساخت آن بوده است. اما به هر حال هر چي بوده حالا ديگر تمام شده و ما هم مجبور نيستيم هر 3 فيلم را يك جا و يك بار ببينيم.

«باد در علفزار مي‌پيچد» دستور زبان سينمايي خوبي دارد، تصاوير كارت پستالي و چشم نواز خوبي دارد، اوج و فرود دراماتيك قصه‌اش را هم خوب جلو برده. ولي مشكل اين است كه به نظر مي‌رسد همچنين قصه‌اي در ميان مناسب جامعه امروز، چندان محلي از اعراب نداشته باشد. فيلم براي الناز شاكردوست فرصت خوبي شده تا از فيلم‌هاي قبلي كه با آن ها شناخته شده ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:26  توسط جابر تواضعی  | 

 وقتي فيلم يك منتقد و روزنامه‌نگار سينمايي را مي‌بيني، اولين چيزي كه به ذهنت مي‌رسد اين است كه اگر الان او هنوز در مقام منتقد، فيلم خودش را مي‌ديد چه عكس‌العملي نشان مي‌داد؟ به كجاهايش ايراد مي‌گرفت و آيا حاضر بود از خطاهاي ريز و درشت و بعضا فاحش كارش چشم‌پوشي كند؟ ديدن‌ «هم‌خانه» مهرداد فريد هم كه از سال 70 كار مطبوعاتي كرده و حالا فيلمساز شده، نمي‌تواند با اين سوال‌ همراه نباشد. فيلمي كه فضايي به كلي متفاوت با فيلم اولش «آرامش در حضور مردگان» دارد و قرار است حال و هوايي كمدي داشته باشد.

مهسا دانشجوي شهرستاني ترم آخر در يكي از درس‌هايش نمره نمي‌آورد و مجبور مي‌شود يك ترم ديگر هم در تهران بماند. اما همه هم دوره‌اي‌هاش فارغ‌التحصيل شده‌اند و او مجبور است جاي ديگري براي خودش دست و پا كند. دست آخر هم جايي را پيدا مي‌كند. ولي شرط صاحب‌خانه متاهل بودن اوست. مهسا اين ماجرا را با شاگرد كافي‌شاپي كه پاتوق او و دوستش است در ميان مي‌گذارد و با هم قرار مي‌گذارند او به صورت صوري شوهرش باشد تا بتواند اين شكل را حل كند. غافل از اين‌كه مشكل اصلي تازه شروع مي‌شود و مهسا نمي‌داند چطور بايد حضور هم‌خانه غريبه‌اش را تحمل كند و با آن كنار بيايد.

قبول كنيد كه فيلم موقعيت درخشاني را خلق مي‌كند. موقعيت دولبه‌اي كه همه جوره مي‌شود باهاش برخورد كرد. مي‌شود ازش يك كار اجتماعي خيلي خوب درآورد و يا يك كمدي پرافت و خيز و مخاطب‌پسند ساخت. فريد اصلا قيد گزاره اول را زده و نخواسته يك فيلم اجتماعي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:43  توسط جابر تواضعی  | 

خيلي طبيعي است كه وقتي يك عكاس و مستندساز، فيلم سينمايي هم مي‌سازد سعي مي‌كند به نوعي همان دل مشغولي‌هايش را در مستندسازي، در فيلم بلند داستاني سينمايي‌اش هم دوباره با شكل ديگري مطرح كند. اين قصه بيش تر كساني است كه از مستند مي‌روند سمت سينما. ربطي به كار اول و كار چندم يا جوان و پير بودن فيلمسازش هم ندارد. نمونه‌اش محمدرضا اصلاني است كه با «آتش سبز» صداي خيلي‌ها را درآورد يا ابراهيم فروزش كه البته خيلي متعادل‌تر از او در «هامون و دريا» شايد ناخوآگاه سعي كرده تقابل دو منطقه كويري ايران را هم به تصوير بكشد.

ابوالفضل صفاري فارغ‌التحصيل عكاسي است و مستندساز. سوژه «انتهاي زمين‌» را هم در همين جستجوهايش براي ساخت فيلم مستند پيدا كرده. 6 سال پيش رفته چابهار كه درباره مردم بلوچ يك مجموع مستند بسازد. بعد رفته كوه‌هاي مريخي سرخ رنگ آن جا براي خودش قدم بزند. حسابي هم در حال و هواي خودش بوده كه يكهو يك مرد سيه‌چرده لخت و پتي جلوش سبز مي‌شود و شروع مي‌كند به داد زدن و فحش دادن. بعد هم فرار مي‌كند. صفاري‌ اولش خيال مي‌كند دچار توهم شده. ولي بعد بي‌اختيار دنبالش مي‌رود. اما گمش مي‌كند. فرداي آن روز باز هم كلي مي‌گردد تا مرد را در غار خودساخته‌اش پيدا مي‌كند. يارو دوباره‌ شروع مي‌كند به فحش دادن و سنگ پراندن. ولي بعد كه مي‌بيند اين بابا پايه‌تر از اين حرف‌هاست، شروع مي‌كند به چاي خوردن و حتي يك استكان هم براي او مي‌ريزد. اين اول آشنايي 6 ساله آقاي فيلمساز با حجت است كه از شمال به ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:36  توسط جابر تواضعی  | 

 اگر تهیه کننده «دوست داشتن» این فیلم فروزش را هم به جشنواره ارائه می کرد، او تنها فیلم ساز دو فیلمی جشنواره امسال بود. فیلم بزرگ سالی که به قول خودش تنها شباهتش به فيلم‌هاي قبلي او این بود كه بچه‌ها تویش بازي مي‌كنند. اگر این اتفاق می افتاد، می شد گفت که او کم کاری شش سال عدم حضورش در سینما را بعد از «بچه هاي نفت» جبران کرده است. هرچند خودش عقیده دارد در این سال ها خیلی هم پرکار بوده و نباید کارنامه اش را فقط به آثار سینمایی محدود کرد.

فروزش فارغ التحصيل كارگرداني از دانشكده هنرهاي دراماتيك است و فعاليت هنري اش را سال 1349 با سرپرستي مركز سينمايي كانون پرورش فكري شروع کرده و «هامون و دریا» پنجمین فیلم او بعد از «كليد»، «خمره»، «مرد كوچک» و «بچه هاي نفت» است که بر اساس کتابی با همین نام نوشته عباس جهانگیریان ساخته شده است. فیلمی که مخصوصا در هامونِ تولید نشدن فیلم برای بچه ها و بین فیلم های جشنواره امسال، حکم قطره ای از همان دریا است که لااقل می شود به چشیدنش دل خوش بود.

 

س: چرا بين اين فيلم با قبلي‌تان فاصله افتاد؟ «بچه‌هاي نفت» را سال 78 ساختید، درست است؟

 

- نه، «بچه‌هاي نفت» را مال 79 و 80 است. اين سوالي است كه خيلي‌ها از من مي‌پرسند. قضیه این است که شاید بين دو تا كار سينمايي ام فاصله افتاده باشد، ولي كار ما فقط آن هایی که نگاتيو و 35 ميلي‌متري و داستاني و بلند هستند، نیست...

 

چاپ این گفت و گو در روزنامه جام جم ... این جا

پي دي اف این گفت و گو در روزنامه جام جم... این جا

یادداشت عباس جهانگیریان درباره فیلم «هامون و دریا»... این جا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط جابر تواضعی  | 

جشنواره بيست و ششم فجر هم تمام شد. و اين يكي از تمام مدل هاي قبلي اش هم مزخرف تر بود. به عنوان يك جشنواره باز حرفه اي اصولا اعتقاد دارم كه اساسا جشنواره در كشور ما به چيز مبتذل و سخيفي تبديل شده. فكر مي كنم دلايلش واضح است. با اين حال شايد در يك يادداشت ديگر چيزي درباره اش نوشتم.

اين هم مچ گيري يا شكار لحظه عكاس فارس است از من در سينما صحرا. دستش درد نكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:11  توسط جابر تواضعی  | 

ديگر كم كم به اين شوخي عادت كرده ايم كه خبر درگذشت يكي را با اس ام اس يا ايميل برايمان بفرستند؛ شوخي مسخره اي كه متاسفانه از مدتي پيش درباره اهالي هنر و مخصوصا كساني كه دوستشان داريم، بيش تر تكرار مي شود. هر چه هم كه بخواهيم نسبت به اين جور خبرها بي تفاوت باشيم، چيزي قلقلكمان مي دهد و نمي گذارد ساده از كنارشان بگذريم. حاصل اين ماجرا چيزي نيست جز لذت كوتاه و نامفهومي كه منبع پخش «خبر» - يا بهتر بگوييم «شايعه»- از شاهكاري كه خلق كرده، مي برد و البته بعد از آن عدم اعتمادي كه براي هميشه با نگاهش در برخورد با اخبار رسانه هاي مختلف همراه مي شود. براي همين بود كه روز فوت قيصر وقتي دوستي خبر را برايم اس ام اس كرد، باور نكردم و بلافاصله پاكش كردم. يكي از آن ها هم خبر فوت عزت ا... انتظامي بود كه مدتي بعد، آقاي بازيگر را در يك گفت و گوي رسمي به واكنش و انتقاد واداشت.

آخرين اين اتفاقات خبر فوت يكي از هنرمندان پيش كسوت سينما و تئاتر بود كه صبح ديروز در وبلاگ شخصي يك نويسنده و روزنامه نگار منتشر شد و بلافاصله هم در زماني كوتاه از طريق سايت هاي مرورگر در سطح وسيعي منتشر شد. اما خوش بختانه بلافاصله توسط گفت و گوي مستقيم يك خبرگزاري با آن هنرمند تكذيب شد. نويسنده اين وبلاگ يكي از كساني است كه خود در همين وادي قلم مي زند و لينك هاي مختلف دوستانش هم كه به انتشار نسبتا وسيع اين خبر ناصحيح كمك كرد، چيزي جز اعتماد به صداقت و حسن عملكرد يك همكار نبود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:31  توسط جابر تواضعی  | 

ديشب خبر خوبي بهم رسيد كه اميدوارم چيزي خرابش نكند. ولي بهتر است تا وقتي ازش مطمئن نشده ام، ازش حرف نزنم. لااقل اگر اتفاق هم نيفتد با فكرش دل خوشم.

اما با اين حال اعتراف مي كنم كه اصل جذابيت خبر همان نيم ساعت اول بود. اگر اصل خبر را بدانيد، امكان ندارد نگوييد:«چه آدم پرتوقعي!». حق هم داريد.

ولي فعلا فقط دعا كنيد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط جابر تواضعی  | 

به نظر شما براي اين كه بشود از همان اول با خيال راحت پاي يك اثر تلويزيوني نشست و از اول تا آخرش را دنبال كرد، چه فاكتورهايي مهم است؟ بازيگران چهره و مطرح و محبوب؟ كارگردان كاربلد؟ فيلم‌نامه‌نويس خوش فكر و امتحان پس داده؟ روي هر كدام از اين فاكتورها انگشت بگذاريد، مي‌شود چند نمونه در تاييد يا ردش رديف كرد. ولي بد نيست تك و توك اين موارد را درباره «پريدخت» با هم مرور كنيم.

سامان مقدم كارگردان جوان مجموعه خيلي وقت است سينما را شروع كرده و با ثبت 5 فيلم سينمايي در مقام كارگردان، كارنامه كم و بيش پروپيماني دارد.

از «سياوش» و «پارتي» كه بگذريم، «مكس» كمدي قابل اعتنا و متفاوتي از كاردرآمد و «كافه ستاره» هم كه بعدها معلوم شد برداشتي از يك فيلم خارجي است، في‌نفسه فيلم بدي نبود. براي‌«صد سال به اين سال‌ها» هم كه فعلا در ليست فيلم‌هاي جشنواره امسال نيست، بايد به روال مرسوم منتظر اكرانش بعد از پياده شدن سيستم چانه زني از بالا، فشار از پايين يا برعكس باشيم. با اين حساب كاملا حساب شده است كه خيال تهيه‌كننده، تلويزيون و من و شماي ‌بيننده از جهت كسي كه به عنوان مغز متفكر پشت كار ايستاده، راحت باشد.

احمد رفيع زاده هم فيلم‌نامه‌نويس خوش شانسي است. لااقل از اين جهت كه «پريدخت» زماني روي آنتن رفت كه سريال «ساعت شني» با قلم او شهر را به هم ريخته بود و البته ماجراهايش هنوز هم ادامه دارد. «ساعت شني» گذشته از سوژه متفاوت و هنجارشكنش، پرداخت خوبي دارد و همين خيال ما را بابت فيلمنامه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط جابر تواضعی  | 

«آرزوهاي شيرين» عنوان سريالي است كه از 23 مهر براي شبكه يك سيما كليد كليد خورده است و به احتمال زياد ‏پخشش از دهه دوم محرم شروع مي‌شود. 22 قسمت اول اين سريال، يك داستان دارد. ولي پس از آن اپيزوديك مي‌شود و ‏هر داستان در 2 تا 3 قسمت اتفاق مي‌افتد.‏

مجموعه جديد سيدوحيد حسيني مثل كارهاي قبلي اش طنزآميز است و بازيگرانش آناهيتا همتي، ارژنگ اميرفضلي، ‏محسن قاضي‌مرادي، مريم سعادت، بيژن بنفشه‌خواه، خشايار راد، حميد كاشاني، مريم خدارحمي، شهرزاد جواهري، نيلوفر ‏سجادي، فريد قبادي، امير غفارمنش، علي صالحي، جواد عزتي، غلامرضا نيكخواه و سيروس ميمنت هستند. ‏

گروه پس از حدود 3 ماه تصويربرداري، مشغول ضبط سكانس‌هايي هستند كه در خانه عمه مهين مي‌گذرد. جايي حوالي ‏چهارراه فرمانيه و توي كوچه پشتي يك برج بزرگ.‏

 

سيدوحيد حسيني گوشه‌اي از سالن اصلي نشسته و دارد سكانسي را كه قرار است همان موقع بگيرند، دكوپاژ مي‌كند. ‏گاهي هم با موبايلش ور مي‌رود. بچه‌هاي صحنه در قسمت‌هاي مختلف خانه پخش و پارند. پس از چند دقيقه، حسيني ‏بچه‌هاي فني را صدا مي‌كند كه صحنه را برايشان شرح بدهد و بگويد كه چه جوري ريل بچينند و نور بدهند. تا آنها ‏صحنه را آماده كنند، اين سكانس را با آناهيتا همتي و مريم سعادت تمرين مي‌كند. فرشيد رسولي، مديرتصويربردار كار ‏هم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط جابر تواضعی  | 

گاهي به نظرم تنوع لازم است، توي هر چيزي. گاهي هم اين تغيير مي تواند از بيرون و همين چيزهاي كوچك شروع بشود. مثل همين تغيير قالب وبلاگ.

دوستان دلخور نشوند. لينك ها را دوباره به مرور اضافه مي كنم. ولي سعي مي كنم ديگر هيچ زلم زيمبويي به جاييش آويزان نكنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط جابر تواضعی  | 

هرروز توي مسير بايد حواسم را جمع كنم كه تاكسي ها لااقل خيلي زيادتر از عرف ازم نگيرند. از پونك تا ونك 425 تومان را لااقل 450 مي گيرند و از سر ميرداماد تا تهش هم 175 تومان را 200 تومان. بازي احمقانه اي است كه حالا ديگر سعي مي كنم خودم را گرفتارش نكنم. ولي هميشه با اين سوال درگيرم كه چقدر راحت مال همديگر را مي خوريم و به روي خودمان هم نمي آوريم.

مخصوصا اين روزها سوال هام پررنگ تر مي شود؛ مايي كه صبح تا شب حق همديگر را مي خوريم و به صورت هم چنگ مي زنيم، همان هايي هستيم كه توي مراسم عزاداري خودمان را جرواجر مي دهيم؟ همان هايي كه سينه مان را باز مي كنيم كه 72 تن سرخي اش را ببينند و بفهمند كه اگر ما كربلا بوديم، از آن ها در جهاد و پيروي از حسين جلوتر بوديم؟ همان هايي كه پاي ديگ گوشت لوبيا و خورشت قيمه اش بيش تر از همه بالا و پايين مي پريم...

داستان امروز از همه جالب تر بود. راننده گفت خرد ندارد بقيه پولم را بدهد. ولي يك صدتوماني روي داشبوردش بود كه نشانش دادم. مي دانيد چي گفت؟ گفت:«نه، اين را گذاشته ام براي صدقه!»

چه فايده داشت مي گفتم يا نمي گفتم: «بقيه پول من را نمي دهي كه صدقه بدهي؟» يا «اول حق من را بده و بعد صدقه بده» يا چيزي شبيه به اين.

در را بستم و آمدم پايين.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط جابر تواضعی  |