|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اي چهره نور، انشعاباتت كو؟
اي خانه ات آباد، خراباتت كو؟
در شهر نشانه اي ز تبليغ تو نيست
اي عشق، ستاد انتخاباتت كو؟
كمي از نقشتان در اين سريال بگوييد.
نقش رئيس مافيايي را بازي ميكنم كه تا قسمت 11 خبري ازش نيست و بعد از آن سرو كله اش پيدا مي شود.
پس بازي شما تازه شروع شده؟
آره، تا قسمتهاي آخر يا يكي به آخر هم ادامه پيدا ميكند...
گزارش پشت صحنه سریال... این جا
گپی با بهاره رهنما... این جا
عکس های این سریال... این جا
اين پنجمين سريال كار بهاره رهنما است بعد از داستان يك شهر، ملاصدرا، من يك مستاجرم و زيرزمين. حيوان هاي سر صحنه هستند، بيش تر مربوط به سكانسهايي هستند كه بهاره رهنما در آن ها بازي دارد و بازي اش تازه از فرداي تهيه اين گزارش شروع مي شود. وقتي كه مار به آن بزرگي را مي اندازد گردنش، يعني كه از آن ها نمي ترسد. وقت رفتن به مديري مي گويد: «براي فردا خيلي ذوق و شوق دارم.»
هم بازي شدن با حيوان ها چه حسي دارد؟
هنوز كه هم بازي نشده ام. ولي هر تجربه مهيجي را دوست دارم.
«آذر» چه جور شخصيتي دارد؟
تقريبا فانتزيترين بخش هاي داستان است نسبت به بقيه جاها. دختري است كه تقريبا آدمكش حرفهاي است. ولي در لحظات خيلي رمانتيك اين كار را انجام مي دهد. خيلي آدم دووجهي اي است. تقريبا هيچ شباهتي به كارهاي ديگرم ندارد...
گزارش پشت صحنه سریال... این جا
گپی با علیرضا خمسه... این جا
عکس های این سریال... این جا
تا زماني كه اين گزارش تهيه شده، اسم كار جديد مهران مديري كه قرار است به عنوان سريال نوروزي شبكه 3 آن را ببنيد، «مرد هزارچهره» است. اما با زمزمه هايي كه به گوش مي رسد، هيچ بعيد نيست تغيير كند. لوكيشن كار جايي است در خيابان زعفرانيه. همان جور كه وفا ملكزاده مسئول روابط عمومي گفته، وارد كوچه كه مي شوي از سينهموبيل دم در ميشود خانهاي را كه گروه دارند در آن كار ميكنند، خيلي راحت تشخيص داد. خانه مثل اكثر خانههايي كه گروههاي توليد فيلم و سريال براي كارشان انتخاب ميكنند، بزرگ و درندشت و ويلايي است.
برف هاي اين منطقه هنوز آب نشده و توي كوچه هنوز پر از برف و يخ است. روي حوض وسط حياط هم هنوز قالبهاي بزرگ يخ بالا و پايين مي رود. سعيد اصفهاني- عكاس و يكي از تصويربرداران كار- مي گويد يخ و برف توي خانه هم هنوز آب نشده بوده و بچههاي تداركات آن جا را تر و تميز كردند.
همين اول كار بگويم كه اين گزارش تحت تدابير شديد امنيتي تهيه شده است. خانم ملك زاده همه جا پابه پايم مي آيد و وقت رفتن هم تا پارك وي مي رساندم كه خاطرش جمع باشد من از منطقه خطر دور شده ام.
داخل ساختمان پر آدم است، ولي هنوز از تصويربرداري خبري نيست. بچههاي صحنه هنوز دارند اتاقي را كه قرار است سكانس جديد كار را در آن بگيرند، آماده ميكنند. از قرار معلوم كاغذ ديواري قرمز خوش رنگش را همين حالا چسباندهاند. يك ميز بزرگ يك ور اتاق است و چند تا ...
گپی با علیرضا خمسه... این جا
گپی با بهاره رهنما... این جا
عکس های این سریال... این جا
چندوقتی است دوباره خواب پریشان زیاد می بینم. تا سرم را روی متکا می گذارم شروع می شوند و تا وقتی بلند بشوم، دست از سرم بر نمی دارند.اتفاقا این سری، دوره خواب های سوررئالیستی است. خواب های عجیب و غریب و بی سر وتهی که من را یاد فیلم ها و داستان های پست مدرن بعضی رفقا می اندازند.
آن هفته خواب دیدم کله بریده یک گاو روی یک تپه نزدیک خانه مان بود. ولی جان داشت و ماما می کرد. بعد یک قوچ عصبانی حمله کرد سمت ما که دم در خانه ایستاده بودیم. می گفت که چرا طرفدار شخصیت سیاسی بسیار محبوبی که -به قول ابراهیم افشار- ملت از لپ لپ درش آوردند، نیستید؟ شانس آوردیم قبل از این که دخلمان را بیاورد جلوش را گرفتند.
خلاصه این که حیوان های سخن گو نقش زیادی دارند.
چند شب پیش هم یک کاروان شتر تعزیه از بازار میانچال کاشان رد می شد. یکی از شترها پیر بود و ریش و سبیلش سفید بود و گذاشته بودندش توی کجاوه یک شتر جوان. چند تا بچه هم در همان حال حرکت، آن بخش از تعزیه میرعزای کاشی را که شمر سر بریده امام حسین را برای یزید می آورد، اجرا می کردند.
امروز –جمعه- با چندتا از بچه ها دو سه ساعتی زدیم به کویر. خیلی اتفاقی و بی برنامه. یاد آرزوی همیشگی ام افتادم برای تشکیل یک حلقه که توی تعطیلات بزنیم به کوه ها و دشت ها و بیابان های اطراف کاشان. فقط همین جا را بخواهیم بگردیم و بدانیم و لذتش را ببریم و درباره اش بدانیم، یک عمر کم است. و اصلا این جا می تواند مقدمه باشد برای جاهای دیگر. بگذرم، حتی طرح این قصه هم حالا با این وضعیت گرفتاری های ریز و درشت همه و البته خودم بیش تر شبیه یک شوخی است.
اول رفتیم به امامزاده ای نزدیک نوش آباد که خیلی معلوم نبود مال کدام امام است. بعد رفتیم سمت روستایی به اسم تقی آباد که حتی اسمش را هم نشنیده بودم. پر بود از شتر و من که به قول بچه ها علاقه ام به شتر گویا یک علاقه تاریخی است، خیلی حال کردم. بعد هم رفتیم به دشتی به اسم کدیش. نمی دانستم که دشت ها بر خلاف روستاها فقط یک مالک دارند.
خیلی چیزها هست که نمی دانم. خیلی چیزها هست که ندیده ام. شوق سفر و همین دانستن هاست که ادامه راه را کمی تا قسمتی هموارتر می کند.
يكي دو روز پيش پرونده «شهروند امروز» را مرور كردم درباره عشق. بيش تر از جنبه زيست شناسي به ماجرا نگاه كرده بود. خلاصه نقل به مضمونش توي اين مايه ها بود كه وقتي عاشق مي شويم هم در حقيقت به طرف عادت كرده ايم؛ وقتي اتفاقاتي در بدن مي افتد كه مثلا ما نتيجه اش را در تپش قلب و احساس علاقه شديد به طرف مقابل مي بينيم، همان موقعي است كه عاشق شده ايم. يا عاشقي اسمي است كه براي همين فعل و انفعالات شيميايي بدن انتخاب كرده ايم.
با علاقه خواندم، ولي بعدش حالم گرفته شد. ديدم نگاه از اين زاويه به اين ماجرا چقدر قشنگي و عظمت و نجابتش را پايين مي آورد. آن هم تنها چيزي را كه لااقل به زبان اين همه برايش ارج و قرب قائليم.
نگاه علم به همه چيز همين جوري است؛ دوست دارد همه چيز را تكه و مثله كند و دل و روده اش را بكشد بيرون. اين كار لازم است، بايد بشود. ولي از طرف ديگر اين كار حرمت چيزي مثل «عشق» را پايين مي آورد. چيزهايي مثل اين را بايد نفهميد، بايد تشريح نكرد.
اين نگاه تحليل گر البته در نگاه خودم هم هست به همه چيز. شايد براي همين است كه آن مقاله ها را با علاقه شروع كردم و بعدش حس بدي بهم دست داد. شايد براي همين كه متاسفانه نوعي تاييد بود براي فكرهايي كه لااقل كوتاه از ذهنم گذشته بودند. مهم تر اين كه شايد براي همين است به مفهوم واقعي اش عاشق نشده ام و حتي جرات نمي كنم اسم احساسات مقطعي و البته نابي را كه گاه و بي گاه تجربه كرده ام، بگذارم عشق.
آي عشق! چهره آبي ات پيدا نيست...
فيلم ديدن در سالن مطبوعات و رسانه هاي جمعي آداب خاص خودش را دارد. قدم اولش اين است كه بايد نيت كني ده روز تمام از همه برنامه هاي روتين و معمولي زندگي ات بگذري و عطاي زندگي يكنواختت را به لقايش ببخشي. دوم اين كه براي ديدن چهار الي پنج فيلم در روز، آمادگي و توانايي داشته باشي. بقيه قدم هايش بماند براي بعد. ولي باور كنيد كه پيدا كردن اين دو مهارت هم چندان كار ساده اي نيست. مخصوصا كه مثل امسال همه فيلم هاي ايراني در يك زمان فشرده كنار هم جمع شده باشند و مهم تر از آن همه آن ها شاهكارهايي باشند كه تحملشان كار حضرت فيل باشد و حتما كم و بيش وصفش را در روزهاي جشنواره اين جا و آن جا خوانده ايد.
با همه اين ها بگذاريد همين اول كار يك اعتراف بكنم و آن هم اين كه اساسا جاي اظهار نظر درست و درمان درباره فيلم ها بعد از يك بار ديدن فيلم ها توي جشنواره نيست. آن هم در آن شرايط سخت و در شرايطي كه سهميه قوت و آذوقه مان در روز ، همان دو تا ساندويچ بخور و نميري بود كه بهمان مي دادند. پس اين يادداشت ها را فقط در حد يك قلم انداز و مقدمه در نظر بگيريد درباره 10 تا از فيلم هايي كه من توانسته ام آن ها را ببينم.
نگاهي به «باد در علفزار ميپيچد»/ پايان تريلوژي
نگاهی به فيلم سينمايي «انتهاي زمين»/ حجت كروزوئه
نگاهی به فيلم سينمايي «هامون و دريا»/ مرد سفر باش
نگاهی به فيلم سينمايي « كنعان»/ قصه تلخ با پايان خوش
نگاهی به فيلم سينمايي «ستايش»/ «كيميا»يي كه بزرگ شده
نگاهی به فيلم سينمايي «خواب زمستاني»/ يك فيلم تلويزيوني
نگاهی به فيلم سينمايي « كتوني سفيد»/ غريبهاي در ميان جمع
نگاهی به فيلم سينمايي «هم خانه»/ شبها كه تو مياي خونه...
نگاهی به فیلم سینمایی«انعكاس»/ اين جهان كوه است و فعل ما ندا
نگاهی به فيلم سينمايي « فرزند خاك»/ تلخ مثل جنگ، گس مثل خون
اصل اين مطلب در ضميمه قاب كوچك... این جا
ورود يك غريبه به يك مكان ناآشنا و تغيير آدمهاي آن جمع و حركت داد نشان به يك سمت و سوي بهتر و بالاتر، از منظر تماتيك دست مايه خيلي از فيلمهايي بوده كه تا حالا ديدهايم. اما به طور خاص در سينماي ايران اين موضوع را ميشود در خيلي از فيلمهاي بهرام بيضايي جست و جو كرد. فيلمهايي مثل «رگبار»، «غريبه و مه» و خيلي از فيلم نامههاي ساخته نشدهاش. «كتوني سفيد» البته به هيچ وجه حال و هواي تلخ فيلمهاي بيضايي را ندارد. برعكس خيلي از آن ها كه در نهايت جمع غريبه را پس ميزنند و به او اجازه عرضاندام نميدهند و با حرفها و آرمانهايش همراه نميشوند، اين جا غريبه موفق ميشود روي جماعت اثر بگذارد. نماد اين ماجرا هم كتونيهاي سفيدي است كه بچهها به گفته او و در تبعيت از او ميخرند و اتفاقا درست از وقتي هم ميپوشند كه آقاي معلم در بين آن ها نيست. اين يعني آقاي معلم كم و بيش تاثيرش را روي آن ها گذاشته است.
يادم رفت خلاصه داستان را بگويم كه راحتتر بتوانيم دربارهاش حرف بزنيم. حسين ياري به عنوان نقش اصلي فيلم، معلم ورزشي است كه از تهران براي خدمت و تلاش به يك شهر جنوبي منتقل ميشود و از همان اول هم رابطه جديدي را با بچهها تعريف ميكند و از همان اول با تشكيل يك تيم فوتبال، آن ها را براي مسابقاتي كه در پيش است، آماده ميكند. اما به مرور متوجه ميشود يكي از شاگردانش با عدهاي از قاچاقچيان منطقه همكاري ميكند. او براي رهايي و هدايت شاگردانش با قاچاقچيها درگير ميشود و آن ها هم او را ميدزدند. اما او در يك فرصت مناسب ...
همكاري ماني حقيقي با اصغر فرهادي بعد از موفقيت «چهارشنبهسوري» خيلي دور از انتظار نبود. مخصوصا اين كه اين همكاري در دنياي پر از كثرت سينما كه هر كس ساز خودش را ميزند و ادعاي مولف بودن دارد، خيلي هم به چشم آمد.
«كنعان» را هم حقيقي به همراه فرهادي نوشته؛ براساس قصهاي از آليس مونرو نويسنده كانادايي كه سال 79 در مجله نيويوركر چاپ شده. اما چيزي كه بعد از 7 سال به «كنعان» تبديل شده، از نظر حقيقي آن قدر تغيير كرده كه ديگر حتي نميشود آن را يك كار اقتباسي دانست. براي همين اسمي از آليس مونرو هم در فيلم نامه نيست.
نه دور از انتظار است و نه ناپسند كه فيلم به دنبال تكرار موفقيت «چهارشنبهسوري» باشد. موضوع فيلم به اختلافهاي يك زن و شوهر ميپردازد. مينا و مرتضي بعد از 10سال زندگي مشترك، تصميم گرفتهاند از هم جدا شوند، اما همان جور كه اسم فيلم پايانش را لو مي دهد، اين اتفاق نميافتد و سير حوادث جوري پيش ميرود كه مينا برگردد سر خانه و زندگياش.
نكات ويژه و خاص فيلم كه خيلي روي آن ها مانور داده شد تركيب محمدرضا فروتن و ترانه عليدوستي به عنوان بازيگران اصلي فيلم و همان زن و شوهري است كه نقشهاي اصلي اين ملودرام خانوادگي را بازي ميكنند، اين يعني اين كه ترانه 24 ساله با آن چهره كودكانهاش كه با «من ترانه 15 سال دارم» صدر عاملي توي ذهن همه جا خوش كرد، حالا با حدودا 10 سال اختلاف ...
«فرزند خاك» يكي از معدود فيلمهاي دفاع مقدس جشنواره امسال، كار بدي از كار درنيامده. مينا بار سفر را بسته و به منطقه تفحص آمده تا جنازه يا در حقيقت استخوانهاي شوهرش را پيدا كند. اما همه چيز تحتالشعاع زندگي و حال و روز زن جوان عراقي كه به عنوان قاچاقچي و بلدراه با او همراه شده، قرار ميگيرد. «فرزند خاك» هم مثل بيش تر فيلمهايي كه در اين سالها با موضوعيت جنگ ساخته شدهاند، قصهاش را براي محور هم دلي بين دو ملت ايران و عراق و تكيه برخصوصيات مشترك بنا ميكند.
شخصيت اصلي فيلم مينا است كه شبنم مقدمي آن را بازي ميكند. ولي روند پيشرفت قصه و جغرافيايي كه فيلم در آن اتفاق ميافتد، جوري است كه جا را براي نقش مقابلش يعني مهتاب نصيرپور كه نقش «گونا»ي قاچاقچي را بازي ميكند، بيش تر بازميگذارد. اين وسط دوربين عليرضا زريندست هم حسابي به ياري محمد باشه آهنگر آمده تا او در فيلم اولش از اين نظر مشكلي نداشته باشد.
فيلم در بخش بهترين فيلم از نگاه ملي سيمرغ گرفت و احمد علايي سيمرغ بهترين فيلم از نگاه ملي و مهتاب نصيرپور جايزه بهترين بازيگر زن نقش مكمل را به خانه بردند و عليرضا زريندست و حسن نجاريان هم براي بهترين فيلمبرداري و بهترين بازيگر مرد نقش مكمل نامزد سيمرغ بودند.
راستي اسم قبلي فيلم «تلخ عين عسل» بود و اين جور كه پيداست صاحبانش هنوز هم تصميم جدي نگرفتهاند آن را حذف كنند. ديگر آن كه محمد باشه آهنگ كارگردان دوم سريال «تا صبح» است كه پارسال با موضوع انقلاب براي شبكه تهران و امسال هم دوباره دارد پخش ميشود. اگر يادتان باشد او از اين كه اسمش به عنوان نفر دوم بعد از مجيد جوانمرد بيايد، خيلي راضي نبود.
«فرزند خاك» در 7 رشته نامزد دريافت جايزه بود و در بخش بهترين فيلم از نگاه ملي هم سيمرغ زرين گرفت.
اين كه موضوع «خيانت» موضوع خيلي جذاب و روتيني در سينماي ما شده، به چي بر ميگردد؟ به جذابيتهاي اين موضوع براي خلق يك درام يا يك نياز عمومي نشاي از همهگير شدنش در جامعه؟ هر چي كه هست، اين اتفاق ميتواند براي جامعه يك زنگ خطر به حساب بيايد تا در خوش بينانه ترين حالتش با توجه به اين زنگ خطر، خودش را از بلاهاي بعدي نجات بدهد. وگرنه سينما مجبور خواهد شد قصههاي تلختر و هولناكتري از تبعات اين ماجرا را برايمان تعريف كند.
«انعكاس» البته نگاهي روشن فكرانه به اين قضيه ندارد. فيلم نامهاش را يك كريمي (محمدهادي كريمي) نوشته و كارگردانش يك كريمي ديگر (رضا كريمي) است. براي همين بنا به سابقه فيلمهاي قبلي هر دوشان ميشود حال و هوا و كلاس كار را حدس زد. نتيجه اخلاقي كار هم از اسمش پيداست؛ هر چيزي كه بر سر ما ميآيد، نتيجه نوع نگاه و عمل كرد خود ما.
نام فيلم و درون مايهاش را ميشود برآمده از اين شعر مولوي هم دانست: «اين جهان كوه است و فعل ما ندا». حالا ميزان وفاداري يك زن و شوهر جوان به هم مصداق اين مصرع قرار گرفته. نقشهاي اصلي كار را مهناز افشار و كامبيز ديرباز بازي ميكنند. براساس شنيدهها نقش زن ابتدا به هديه تهراني پيشنهاد شده كه قبول نكرده. همين حدس را ميشود درباره پيش نهاد نقش ديرباز به محمدرضا فروتن هم زد. به هر حال داستان از جايي شروع ميشود كه مهناز افشار با يك مرد غريبه -حميد گودرزي- در خانه است و بعد هم جسد بيهوش او را به بيمارستان ميبرد تا ما مطمئن باشيم ...
«كيميا»ي احمدرضا درويش را يادتان هست؟ با آن نيمه جنگلي اول فيلم كه هنوز يكي از به يادماندنيترين سكانسهاي جنگي سينماي ايران است، كاري ندارم. خط كلي قصهاش درباره خانم دكتري بود كه بيتا فرهي نقشش را بازي ميكرد و درگير و دار جنگ كودك بيصاحبي را پيدا ميكرد و بزرگ ميكرد و وقتي به ثمر ميرسيد، تازه سر و كله پدرش- خسرو شكيبايي- پيدا ميشد كه بچهام را بده. حالا در اولين فيلم محمدرضا رحماني، كيميا كوچولو شده ستايش خانم 19 ساله كه توي اين 19 سال فكر ميكرده پدرش در جبهه پزشك امدادگر بوده و شهيد شده. ولي يكهو سر و كله يك سرباز عراقي پيدا ميشود كه ادعا ميكند پدر اوست و ادعايش هم با يك آزمايش ساده درست در ميآيد. ستايش تازه كشف ميكند پدرش - يعني همان پزشك امدادگر- بعد از بمباران شيميايي كردستان عراق به زني كه تا حالا فكر ميكرده مادرش است، وصيت كرده او را بزرگ كند.
اين ستايش خانم كه نقشش را خاطره اسدي بازي ميكند، يك نامزد خيلي روشن فكر هم دارد كه خيلي راحت با اين ماجرا كنار ميآيد و به ستايش كمك ميكند از اين بحران هويت نجات پيدا كند. خاطره اسدي همان دختري است كه رسول صدرعاملي سر «ديشب بابا تو ديدم آيدا» همه جا را براي پيدا كردنش زير و رو كرد. مريم كاوياني نقش مادرش را بازي ميكند و حسن پورشيرازي نقش سرباز عراقي يا همان خسروشكيبايي كيميا را.
فيلم سعي كرده ماجرا را براي مخاطب هم جذاب كند. براي همين يك فقره ...
«هامون و دريا» تنها فيلم جشنواره امسال بود كه ميشد گفت مال سينماي كودك و نوجوان است. البته اگر «كتوني سفيد» را هم با اين كه حسين ياري نقش اصلياش را بازي ميكند، فيلمي براي بچهها بدانيم، قضيه شكل ديگري پيدا ميكند. گرچه «هامون و دريا» هم به نوعي فيلمي درباره بچهها است تا براي بچهها و حتي ميشود گام را جلوتر گذاشت و گفت فيلم بيشتر براي بزرگ ترهاست تا بچهها. ولي به هر حال فيلم چيزي جديدي را به سينماي كودك و نوجوان وارد كرده و آن هم «عشق» است. البته عشق در اين داستان كاركردي نمادين و اسطورهاي دارد و از نيمههاي فيلم، داستان و حال و هواي فيلم، به حكايتها و داستانهاي قديمي شبيه ميشود. هامون كه عاشق دختر همسايه شان درياست، به خاطر آزار و اذيت و مخالفت طوفان برادر او و بقيه بروبچههاي آبادي كه آن ها هم همچين بفهمي نفهمي دل در گرو عشق دريا دارند، به شهر دايياش ميرود.
اما وقتي ميبيند كه دايي و زن دايياش اصرار دارند دخترشان را به عقد او در بياورند و او مجبور است عشقش به دريا را زيرپا بگذارد، قيد همه چيز را ميزند و به آبادي خودش بر ميگردد. غافل از اين كه در غيابش دريا هم دچار مريضي سختي شده. اظهارنظر حكيم براي اين كه او بايد دو ماهي زنده از يك آدرس گور و گم در دل كوير بخورد، يك بار ديگر آتش رقابت خاموش هامون با طوفان و دار و دستهاش را روشن ميكند و همه شان براي پيدا كردن اين داروي شفابخش براي دريا، به بيابان ميزنند. هامون، تنها و پياده؛ طوفان و همراهانش، با هم و سواره. با اين حال همه شان ها...