|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
کسی من را به این بازی وبلاگی دعوت نکرده. نمی دانم چرا وسوسه شدم در این بازی «هفت آرزوی محال» شرکت کنم. پس خودم خودم را دعوت می کنم.
فرض محال، محال نیست. بعضی از این ها هم شاید آرزوی محالی نباشد. ولی حالا با توجه به حال و هوا و شرایط من محال می نماید.
دیگر این که این بازی هفت تایی است. ولی من نخواستم با محدودکردن خودم، دوتا از این بندها را هم به جمع آرزوهای نگفتنی ام اضافه کنم.
1. بفهمم که «زکجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود». و هم چنین «به کجا می روم آخر».
2. جوان مرگی. این آرزو و حسرت از کودکی در من هست. فصلی جداگانه باید تقریر کرد در این باب، چونان بیهقی در باب بر دار کردن حسنک.
3. بیماری سختی بگیرم و چند روزی در رخت خواب بخوابم و عزیزی ازم پرستاری کند و قربان صدقه ام برود تا خوب بشوم. بی منت و خفت و خواری. شاید یک جورهایی زیر مجموعه آرزوی اول باشد.
4. به آرامش روحی و روانی و جسمی و مادی ...
مهران مديري و گروهش بعد از مدتها يك بار ديگر در ايام نوروز مهمان تلويزيون شد و اين بار هم توانست يك سر و گردن از سريالهاي نوروزي شبكههاي ديگر بالاتر بايستد. در همين مدت كوتاهي كه از پخش «مرد هزار چهره» گذشته، گفتهايم و گفتهاند كه اين سريال را در حقيقت ميتوان نقدي بر شرايط جامعه امروز به حساب آورد؛ جامعهاي كه حتي آدم شريف و سر به زيري مثل مسعود شصتچي را هم واميدارد كه بسته به شرايط رنگ عوض كند و همان چهرهاي را از خودش به نمايش بگذارد كه جامعه و اطرافيان ميخواهند و همان جوري بازي كند كه آنها دوست دارند. اين بدون شك يكي از مهمترين دلايل ارجحيت اين سريال در نگاه مخاطبان است.
گرچه او در اين كار تلاش كرده سبك و سياق جديدي را تجربه كند تا كارهاي قديمياش را چه از نظر فرم و چه از نظر محتوا تكرار نكرده باشد.
قاسمخاني و گروه نويسندگانش در اين كار كه برداشت آزادي است از رماني نوشته يك طنزپرداز تركزبان، آگاهانه از تكنيك جابهجايي استفاده كردهاند كه با وجود اين كه بارها و بارها در آثار مختلف استفاده شده، ولي همچنان جواب ميدهد.
اما اين توقع از قاسمخاني بيجا نيست كه بگوييم ميشد در اين جابهجايي تنوع بيشتري لحاظ شده باشد تا تكرارش در چند مرحله مختلف، از جذابيت كار كم نكند.
با وجود اين كه مرد هزار چهره مثل كارهاي روتين و شبانه مديري اساسش را بر ...
این یادداشت را در روزهای آخر برای جام جم نوشتم که چاپ نشد. فکر کردم بد نیست این جا بیاید.
این آقای صادقی از بچه های آبدارخانه که خودش هم نمی داند با صداقت و مهربانی اش چقدر توی تحریریه باعث دل خوشی من است، برای دهمین بار یا بیستمین بار می آید سلام می کند و تقویم رومیزی را برمی دارد که لابد بیندازد دور و مال 87 را بگذارد جاش. می گویم نبردش. نمی پرسد چرا. فقط می گوید چشم و می رود. تقویم را می گذارم جلوم و زل می زنم توی چشمش که هر بلایی سرم آورده، یادم بیاید. بر عکس او هر بلایی را که من سرش آورده ام، یادم می آورد.
گفته اند حاسبوا قبل ان تحاسبوا. خودمانی اش می شود این که هرچند وقت یک بار خودت ببین چند مرده حلاجی؛ قبل از این که دیگران ازت حساب کشی کنند و به سین جیمت بکشند. گمانم این چند روز تعطیلی عید بهترین فرصت است برای همین کار. این که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی و ببینی چه کرده ای و چه جوری گذرانده ای.
86 برایم سال بدی نبود. توی این اوضاع و احوال، همین که مریضی و مرگ و میر عزیزی گریبانت را نگیرد، باید خوش حال باشی. بقیه اش کم و بیش دست خود آدم است یا حداقل این که باید باشد.
یکی از بزرگ ترین دغدغه های این روزهام روزمرگی با تشدید«ر» است که ...
خیلی اتفاقی شد. اصلا یادش نبودم. یک مدت حسابی پی گیرش بودم. یا زنگ می زدم و باهاش حرف می زدم یا از خاله ام که همسایه شان بود و واسطه این آشنایی، سراغش را می گرفتم. گرچه نگفته هم می دانستم اوضاع از چه قرار است و جز همان نچ نچ کاری از دستم بر نمی آید.
برای همین قیدش را زده بودم. سعی کرده بودم از ذهنم پاکش کنم. مثل خیلی دیگر از صورت مساله های دیگری که پاک می کنم، پاک می کنیم. حالا نمی دانم چی شد که با پسردایی اش سر از آن جا درآوردیم. اتفاقی هم مسیر شدیم و او که می رفت خانه سعید که او را ببیند، از همان وقت که نشست توی ماشین، اصرار کرد که بیا و ببینش و خوش حال می شود و از این حرف ها.
نمی خواستم تلخی این روزهام را بیش تر کنم که مقاومت می کردم. ولی بالاخره مقاومتم را شکست. آخرین بار کی دیدمش؟ دوسال پیش یا سه سال پیش؟ شده بود یک تکه گوشت. گوشت هم نه، پوست و استخوان. عینکش به چشمش نبود. نشناخت. با پسرعموش کلی آدرس دادیم تا شناخت. صداش در نمی آمد. فقط به سختی با میمیک صورتش تعجبش را نشان داد. بعد در جواب شوخی های بی نمک ما فقط خندید. بی صدا. فقط خندید.
فکر می کردم خودش می داند چه وضعیت رقت باری دارد؟ خودش می داند که هیچ امیدی نیست و همین جوری باید روی تختش یواش یواش تحلیل برود و آب بشود تا بمیرد؟
حالا بعد از این چندسال چه جوری به دور و برش نگاه می کند؟ واقعا هنوز زندگی را دوست دارد؟ آگر آره، چرا؟ اگر نه، چرا یک جوری خودش را خلاص...
نه این که من اصولا خیلی آدم خوش اخلاقی ام، نه این که اساسا خیلی از این جور چیزها خوشم می آید، نه این که اصولا این روزها خیلی بهاری و گوگوری مگوری است، نه این که اساسا خیلی خوابم زیاد است و این شب ها به بهانه های مختلف تا صبح بیدار نمی مانم، نه این که اصولا به صدا حساس نیستم و توپ هم که در کنند عین خیالم نیست، نه این که اساسا در روزهای معمولی سال می توانم تا لنگ ظهر بخوابم و مجبور نیستم ساعت 6:30 صبح خودم را بیندازم توی ترافیک که شاید به موقع برسم سرکارم، برای همین این بابایی که دقیقا دارد دیوار به دیوار خانه ما خانه می سازد هر روز صبح با صدای دل انگیز هوار کارگران و صدای برخورد ابزار و لوازم من را بیدار می کند.
پنجره داستان ها و فیلم هایی که تا لنگه اش را باز می کنی عطر بهار و بوی گل می زند زیر دماغت و چهچه بلبل گوشت را کر می کند و یک پری چهره مثل هلو غمزه کنان می آید توی پنجره خانه روبه رویی که تو عاشقش بشوی، پیش کش. این چیزها را نمی خواهم. یک پنجره می خواهم که صبح علی الطلوع که تازه کپه ام را گذاشته ام، با صدای داد و هوار کارگرها و خالی کردن بار و هجوم گرد و خاک زابرایم نکند. توقع زیادی است؟
جناب رفیعی عزیز؛ با سلام
ببخشید که آدم اینترنت بازی نیستم و حالا بعد از گذشت این همه وقت به اظهار لطف جنابعالی جواب می دهم. این را هم باید ممنون لطف دوستی باشم که لینک مطلبتان را برایم فرستاد.
ولی این تاخیر به گمانم حداقل دوتا خاصیت دارد. یکی آمدن سال نو که این فرصت را به من داده عید را خدمت شما استاد گرامی تبریک بگویم. دومیش هم برطرف شدن تبتان است. البته اگر از همین تب های عادی و معمولی بوده باشد.
عرض شود که در مورد اصل ماجرا تا حدود زیادی حق با شماست. به چیزهایی که آن جا نوشته ام و چاپ شده اند، به صورت مطلق نمی شود گفت «داستان مینی مالیستی». ولی اولا که من سعی کردم در همان ها ویژگی ها و مشخصاتی را که از این داستان ها سراغ دارم، لحاظ کنم. دلیل دوم این بود که به گمانم جایش نبود و نمی شد در این معرفی کوتاه و مختصر آن جور که باب میل شماست، قضیه را شرح داد.
این از این. فقط خنده ام می گیرد که آدم وقتی تب دارد چقدر در بیان منظورش ناتوان می شود. نمونه اش همین که شما خواسته اید از نثر من تعریف کنید و برای همین گفته اید تقلید نعل به نعل است از یک آدم مهم. ولی چندتا از دوستان فکر می کردند دستم انداخته اید. بهشان گفتم ای بابا، ما با آقای جواد رفیعی کلی رفیقیم. این چیزها بینمان نبوده. حالا اگر یک بار توی ...
توی این چند ساعت مانده تا سال تحویل، حال غیر بهاری ام را جور خاصی نمی توانم توصیف کنم. از معدود وقت هایی است که آرزو می کنم شاعر بودم و می توانستم همه چیز را بیرون بریزم. این جور وقت ها هیچی بهتر از این جواب نمی دهد. درست مثل بیش تر وقت هایی که مهدی فرجی شعر می خواند و آدم را حالی به حالی می کند.
شاعر بودن یا شاعر شدن آرزوی محالی است. ولی این شعر را که می شود زمزمه کرد از ابوالقاسم تقوایی عزیز. نمی شود؟
من را به بادهای پریشان روانه کن
از ابرها بگیرم و باران روانه کن
هم خسته از زمینم و هم دور از آسمان
این را بگیر از من و بر آن روانه کن
ای زن! به حج چشم شما خو گرفته ام
زائر به چشم های گریزان روانه کن
چون پازلی وجود مرا تکه تکه کن
هر تکه را به نذری...
«مرد هزارچهره» جديدترين کار مهران مديري است که قرار است در ايام عيد از شبکه سوم سيما به تماشايش بنشينيم . او در اين سريال هم مثل چند تا کار آخرش ، اعضاي اصلي تيم هميشگي اش را حفظ کرده و اين بار هم آنها را با خود همراه کرده . همراهي اي که مخصوصا در بخش نويسندگي بيشتر به چشم مي آيد و مي شود گفت بخش بزرگي از موفقيت مديري به انسجام همين گروه برمي گردد که مديريت و سرپرستي اش را پيمان قاسم خاني بر عهده دارد. راستش اين گفتگو از آن نوع گفتگوهاي بي گمان است ؛ آنهايي که بدون هيچ قول و قرار قبلي با طرف مقابل به تور هم مي خوريد و همين جوري گپ مي زنيد و حاصل اش براي هر دو نفرتان جذاب از کار درمي آيد. غير از کار جديد مديري ، درباره طنز نوشتن براي تلويزيون و قصه پرغصه نود شبي ها هم کلي حرف زده ايم . بخوانيد و ببينيد اين اتفاق افتاده يا نه.
ايده اصلي کار از کجا آمد و اصلا کار چه جوري شروع شد؟
وقتي اين کار را شبکه به گروه پيش نهاد کرد، طرح هاي مختلفي را فکر کرديم و بيش تر از بقيه به همين رسيديم و آن ها هم خيلي خوششان آمد. ويژگي اش اين بود که ...
گزارش پشت صحنه سریال... این جا
گپی با علیرضا خمسه... این جاگپی با بهاره رهنما... این جا
عکس های این سریال... این جا