|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
فقط همین مانده بود که این جا مرده هم خاک کنم.
عصر گفتند یکی مرده و نگفتند کی. رفتیم غسال خانه پشت بقیع که خودشان بهش می گویند «اداره التجهیز». بارها از جلوش رد شده بودم و برایم سوال بود این جا کجاست. نمی دانستم این جوری جوابش را پیدا می کنم. ما که رسیدیم، غسل و کفن تمام شده بود. ایستادیم به نماز میت. که این چندروز به خاطر نماز میت هایی که تقریبا همیشه بعد نماز جماعت در مسجد پیامبر خوانده می شود، از جمع همه نماز میت هایی که در عمرم خوانده ام، زیادتر شده.
جمعا شاید پانزده نفر بودیم در دوصف. دو سه نفر لباس احرام پوشیده بودند. یعنی که عازم مکه بوده اند و این اتفاق افتاده. نماز که تمام شد، دیدم پشت سرم یک زن میان سال هم هست.
گفتم اگر همسرش باشد که الان این جا را پر کرده بود از شیون و اشک و زاری. این خانم حتی گوشه چشمش هم تر نبود. ولی بود، همسرش بود. موهای تنم سیخ شد.
گفتم:«خدا صبرتون بده.» و منتظر شدم بغضش بترکد. اما فقط تشکر کرد. گفتم لابد شوهره پیر بوده و مریض که گریه نمی کند. برعکس فقط 65 سالش بود و بازنشسته نیروی هوایی بود و این طور که زنش می گفت هیچ مرضی هم ...
همیشه می گفتم یعنی چی که آدم بکوبد و بیاید این جا پیش خدا، بعد تمام هم و غمش را صرف خرید کند؟ همیشه خیلی محکم می گفتم اگر همچین سفرهایی قسمتم بشود، عمرا بروم سراغ بازی خرید. مهم تر از وجه معنوی سفر، نسبت به خرید آلرژی دارم. همیشه خدا خرید برای من چیزی بوده در ردیف حاضر شدن پای چوبه دار و حتی بدتر. آن هم خرید تنها. حاضرم چند برابر پولی را که باید بدهم و آن حس اضطراب و دلهره قبلش را تجربه نکنم. همین است که هروقت نیاز پیدا می کنم به کفشی، لباسی، چیزی، عزا می گیرم. تا جایی هم که بشود، فرار می کنم. گرچه شکرخدا بعد خرید کم تر می شود جز تعریف چیزی بشنوم.
این دلهره از اول این سفر هم بود. لیست بلندبالای عشیره اقربین گوشه کیفم هی نمی گذاشت فکرم آرام باشد. دوقدم به سمت بازارها پاپیش می گذاشتم و چند قدم پس. دیشب دیگر دیدم این جوری نمی شود. دل را زدم به دریا و آدرسی را که یکی از فامیل داده بود و گم کرده بودم، با بدبختی پیدا کردم.
یک قماش فروشی بود اوایل خیابان علی بن ابیطالب. مرد میان سال تاجیکی بود. گفتم: «پریسا خانم رو می شناسی؟» (حالا شما فکر کنید اسم این فامیل ما پریسا است!)
گفت:«ها». و با چه اطمینانی هم. انگار که در دنیا فقط یک پریسا هست. بعد شروع کرد به دادن همه مشخصات و این که چندسال قبل دانش جویی آمده و همه دوست هاش را هم آورده و بقیه داستان. و بعد تعریف از اخلاق و رفتار و سکنات پریسا خانم، البته بدون چاپلوسی های تهوع آور کاسبانه.
همین جوری پراندم: «قراره باهم ازدواج کنیم...». که دیگر سوژه پیدا کرد...

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
1. «بهت حسوديم مي شه كه تولدت رو با فرشته ها مي گيری. اين جشن تولد بايد برات هزارتا پيام داشته باشه. بايد اون قدر متفاوت باشه كه زندگيت رو عوض كنه، كه بشه نقطه عطف... فکر مي كنم هنوز اون طور كه بايد با خودت خلوت نكردی. خودت رو با كار و هزار تا چيز ديگه مشغول كردی و مدام براي دلت بهونه مياری. اما حواست باشه اين جوري نمي شه به چيزي كه اسمش رو معجزه گذاشته ای برسی... از همين الان شروع كن. براي خلوت كردن كه نبايد هم پا داشته باشي. برو، بنشين، قرآن بخوان، باش حرف بزن. اين جوریه كه امروزمی شه نقطه عطف زندگیت...»
فرض کنید این یک پیام است به مناسبت تولدم که دیروز بود. تولدی که قاعدتا باید متفاوت باشد با سال های قبل.
2. وارد آخرین سال دهه سوم عمر شدم و باورم نمی شود. فکر می کردم نهایتش 28 تمام شد. یکی دوهفته پیش جایی نشسته بودیم و دیگران برایم شمردند که بله، حواست را جمع کن.
ناباوریم از گذشت عمر نیست. از این است که هنوز احساس یک نوجوان 15 ساله را دارم. نه یک جوان 20 ساله، دست آخرش 25 ساله. بالاترش راه ندارد. باز نه از نظر طراوت و جوانی که جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی. از نظر کارهایی که هنوز نکرده ام، چیزهایی که هنوز نمی دانم و رسیدن به چیز یا چیزهایی که نمی دانم و نمی فهمم و معلوم هم نیست که بدانم یا بفهمم...
این هم ادامه گزارش تصویری فدک.
مهندس میرسلیم. بالاخره باید یک جوری از دست آفتاب فرار کنی. حتی اگر وزیر محبوب ارشاد در کابینه اسبق باشی.

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
این عکس ها را دیروز در بازدید هاشمی رقسنجانی از فدک گرفتم. بر خلاف تصور تا خود مدینه خیلی فاصله دارد. سه ساعتی طول کشید که با حدود 40-50 ماشین اسکورت، برسیم آن جا. به عبارت واضح تر پدرمان درآمد.
واقعیتش فدک جای خاصی نیست. منطقه ای است به همین نام که حالا بهش می گویند «حائط». به معنای دیوار. و نمی دانم چرا. خود باغ فدک که مال حضرت فاطمه (س) بوده و ما برای بازدید آن جا رفیتیم، نخلستان نه چندان آبادی است به علاوه یک مسجد که حالا لابد بازسازی شده. آن هم نه با سر و شکل قدیمش که با بتن و مصالح جدید. ولی تازه ساز و شیک نیست و این طور که شنیدم سال هاست کسی درش نماز نخوانده.
این که آن جا دنبال حال و هوای خاصی باشید که از همچین جایی انتظار دارید، راستش من پیدا نکردم. چون ویژگی خاصی نداشت و هرجای دیگری را هم می شد به اسم فدک به ما معرفی کنند.
بابای سیاه چرده ریش حنایی که در چهارتا از عکس ها هست، راهنما بود و لابد مال همان منطقه. خودش البته سنی بود و خیلی اتفاقی توی اسم عریض و طویلش یک «جابر» هم بود. توضیحاتش اختصاصی برای هاشمی بود و ما چیزی نمی فهمیدیم. برای همین است که هنوز خیلی اطلاعات ندارم.
عکس سوم نمای عمومی باغ است از پشت بام مسجد. عکس چهارم هم جوی آب ناتمیزی بود که نمی دانم از کجا می آمد و چند نفری برای تبرک ازش خوردند؛ من جمله دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام.
یک توضیح: عکس های این پست و پست های بعدی را قبل از هرچیز تجربه ای دلی در عکاسی خبری بدانید تا چیز دیگر. این جوری راحت ترم.
بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
الان که به وقت عربستان دو سه دقیقه مانده به 2 بامداد دوشنبه (ایران باید نزدیک 3:30 باشد)، خدا عمر دوباره ای به من و دوربینم عطا کرد.
امشب جای شما خالی در معیت آقای رفسنجانی مهمان شیخ العمری بودیم در مسجد یا حسینیه شیعیان مدینه. بعد هم آمدیم برویم بقیع به روال دیشب. بماند با چه مصیبتی. و انگار بی سابقه است حضور خانم ها در بقیع و حالا طفیلی حضور ایشان است که می توانند زیارتی بکنند. بماند.
تمام که شد، گفتم از حرم پیامبر هم عکسی بگیرم. خوش خوشک آمدم تا رسیدم به تک و توک عرب هایی که خوابیده بودند توی صحن روی سنگ ها؛ انگار روی پر قو خوابیده اند. سوژه جالبی بود. شروع کردم به عکس گرفتن که یکهو سر و کله یکی از شرطه ها پیدا شد. به عربی چیزهایی بلغور کرد که از «نوم» اش فهمیدم می گوید چرا از این ها که خوابیده اند عکس می گیری. آمدم با عذرخواهی و نمی دانستم جمعش کنم که مردک جری تر شد. مچم را گرفت و کشید: «تعال... تعال...»
شانس آوردم که هم زمان هم آقای حسینی شریف- مسئول بعثه- نازل شد و هم یکی دیگر از ستاد نمی دانم کجا. خلاصه این که ما را کشان کشان بردند دفترشان. نصف گوشت تنم آب شد تا این دو فرشته آسمانی بهش حالی کردند نمی دانسته و عکاس آقای رفسنجانی است و از این حرف ها. حتی می گفت فیلم را بده. هر آن منتظر بودم –آن طور که شنیده بودم- دوربین را بکوبد روی میز و خلاص. اما خوش بختانه عکس های هاشمی را که دید، به خیر گذشت و فقط آخرین عکس یک عرب خسبیده را پاک کردم محض خالی نبودن عریضه.
خدا نخواست دوربینم جوان مرگ شود و ایضا خودم. حالا در اولین فرصت به کوری چشم شرطه ها همان عکس ها را می گذارم این جا.
امیدوارم بشود که بعضی از این قلم اندازها گزارش تصویری باشد. مخصوصا که برای اولین بار بعد از سال ها با یک دوربین غیرعاریه ای آمده ام سفر.
این عکس را درپاسخ به همه آن هایی می گذارم که ابراز علاقه کرده بودند این اتفاق تاریخی را از نزدیک ببینند. گفتم تا برگردم ایران، این فرصت تاریخی ازشان دریغ می شود و این واقعا سزاوار نیست.
بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
* از طرف بعثه در همان هتل قصرالدخیل- که دیشب دعای کمیل بود- دعای ندبه برقرار بود. می خواستم بروم، اما دوباره خواب ماندم و نشد. هنوز ساعت بیولوژیک بدنم با ساعت این جا و خواب و بیداری هاش تنظیم نشده.
* غذا خوردنم بیش تر شده. به گمانم وقتی برگردم خیلی چاق وچله تر از حالا شده باشم. با این که تحرکم زیاد نیست. سعی می کنم کمی پیاده روی داشه باشم.
* این هم اتاقی عزیز سید مرتضی هنوز روی مخ ما رژه می رود. این روزنامه الوطن را که دیروز خریده بود، گرفته دستش و می خواند و زیرش را با خودکار بیک خط می کشد. دیروز همچین تاکید می کرد دو ریال پول روزنامه داده که انگار باید با همین دو ریال عربی را بجود و لابد بگئارد کنار انگلیسی. خودش به عنوان مترجم انگلیسی آمده. ولی من ندیده ام انگلیسی حرف بزند. دیشب برای سید ضیاء می گفت که رفته سراغ یک بابای ترک و کلی ازش درباره وضعیت اسلام آن جا پرسیده. تعجب کرده بود که یک ترکیه ای زبان عربی بلد است. انگار فقط ایرانی ها باید انگلیسی و عربی بلد باشند.
کار این دو تا این است که بروند سراغ زائران کشورهای دیگر و اوضاع و احوال آن ها را بسنجند. مرتضی معلم است و توی انگلیسی ادعاش می شود. سید ضیاء عرب است و توی قم هم طلبه است و هم در یک شرکت کامپیوتری کار می کند. مثل این که 20 سالی هم نجف بوده. هردوشان سفر چندمشان است. سید ضیاء چهار بار قبلی اش را تمتع آمده. قبلا هم گویا با هم هم سفر بوده اند. از همان دقیقه اول مرتضی شروع کرد به عربی حرف زدن. نگو می خواهد عربی خودش را قوی کند. این ضیاء هم از دستش کلافه شده. من هم. ول کن ماجرا هم نیست.
از وقتی قرار شد بیایم، گذاشتم توی برنامه ام که سرم را از ته بزنم. خیلی وقت است هوس کرده ام این کار را بکنم. ولی توی تهران که نمی شود. شهره خاص و عام می شوی و اسباب خنده دوستان شفیق. حالا این جا کسی خیلی حواسش به این چیزها نیست. سر طاس و ریش بلند این برادران عرب هم آدم را به هوس می اندازد. راستش یکی دو جا دشداشه هم قیمت کردم.
دیشب داشتم از خستگی می مردم. ولی گفتم اول این پروژه را تمام کنم و بعد دوش بگیرم. پرسان پرسان یک سلمانی پیدا کردم کمی آن طرف تر از هتل های دور حرم. رفتم تو و سر طاس پیرمردی را که نشسته بود روی سلمانی نشان دادم و گفتم: «کم؟»
و هم زمان نگاه چرخاندم به دور و بر که ببینم اوضاع چه طوری است. فوری آن یکی صندلی را نشانم داد که یعنی بنشینم و سه سوته کار را تمام کند. دوباره قیمت پرسیدم. گفت: «ده ریال». شاید خیلی هم کر و کثیف نبود. ولی من نتوانستم تحمل کنم. از مردن نمی ترسم، ولی از ایدز و هپاتیت و این چیزها مردن، چرا. گذشته از این، حضرات عرب به دلم نمی نشینند. فوری زدم بیرون به بهانه این که پول همراهم نیست. صدای اوستای سلمانی پشت سرم جاماند که لابد می خواست منصرفم کند.
رفتم هتل و بسم الله گفتم و ماشین موزر خودم را گرفتم روی سرم. تا جایی که می شد صفا دادم و بقیه اش را هم هم اتاقی محترم –آقا مرتضی- زحمت کشید که بعدا به تفصیل درباره اش می نویسم.
حالا تنها سیاهی توی صورتم ابروهای پرپشت پیوسته کج و معوجم است. شده ام شبیه جمشید آریا که با آن هیبت توی فیلم های بزن بزن دهه 60 بازی می کرد.
1) 15 بهمن از یک خبر خوب نوشتم، سربسته. جز دور و بری ها لابد کسی نفهمید چی می گویم. بعد دیگر هیچی ننوشتم تا حالا. آن خبر خوب، سفر یک ماهه حج بود.
ننوشتنم دلیل دارد. از مادرم یاد گرفته ام و عادت کرده ام تا به چیزی نرسیده ام شکرش را نفرستم. حالا که توی مدینه ام، یعنی دیگر کار تمام است.
2) درستش این بود که قبل سفر با میل یا همین جا از خیلی ها خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم که هم به دلیلی که گفتم نشد این کار را بکنم و هم به خاطر دستپاچگی و هیجان و شلوغ بازی ای که قبل از هر سفر – و مخصوصا این سفر- پیش می آید.
ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است و حالا هم می شود جبران کرد؛ پس من را حلال کنید. اگر قابل باشم، نایب الزیاره همه هستم.
3) خوش بختانه این جا کم و بیش اینترنت در دسترسم هست. یکی از کارهایی که می خواهم در این یک ماه بکنم، همین به روز کردن مدام این وبلاگ است. امیدوارم خستگی و غربت بهانه دستم ندهند برای فرار از این کار؛ امیدوارم سوغاتم برای خودم، سفرنامه خوبی باشد که از این جا می نویسم. شما هم دعا کنید و با کامنت هایتان دل گرمم کنید.
سوم خرداد در تقويم پايداري و مقاومت كشور ما روز بزرگي است. فتح خرمشهر و پس گرفتن آن در عمليات بيتالمقدس بعد از 19 ماه اشغال ناجوانمردانه اين شهر به زعم بسياري از كارشناسان جنگ، بزرگترين عمليات نظامي ايران در طول 8 سال جنگ ما با بعثيهاست و براي همين يكي از مهمترين نقاط عطف اين مقطع به حساب ميآيد. اما حالا از اين اتفاق بزرگ و تاريخي چه چيزي براي ارائه به نسلهاي بعد باقي مانده؟ سينما و تلويزيون ما به طور خاص چه كاري در اين زمينه انجام دادهاند و چه تصوير ماندگاري از اين حماسه خلق كردهاند؟
«بلمي به سوي ساحل»، «كيميا»، «سرزمين خورشيد»، «دوئل» و «روز سوم»، فيلمهايي هستند كه با اين موضوع ساخته شدهاند. در تلويزيون هم جز «خاك سرخ» چيز ديگري به ذهن من و همكارانم نميرسد. مطمئنم شما هم هر چقدر تلاش كنيد، نميتوانيد اين رقم را به تعداد انگشتان دو دست برسانيد. اما چرا اين اتفاق نيفتاده؟ اين تنها سوالي بود كه براي پيدا كردن پاسخش با چند سينماگر و كارشناس صحبت كردهايم.
سوم خرداد از آن وقتهايي است كه بازار بحث و حرف و سخنراني درباره مقوله جنگ داغتر از هميشه است. پس دور از ذهن نيست كه وقتي با كمال تبريزي تماس ميگيريم، به همراه اكبر نبوي، نويسنده و منتقد كه بتازگي به جرگه تهيهكنندگان سينما هم وارد شده، عازم سبزوار باشد تا در دانشگاه تربيت معلم اين شهر درباره همين موضوع گزارش ما حرف بزند.
اين كارگردان نامآشنا كه پخش سريال «شهريار»اش تازگيها در تلويزيون...