|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
همه چيز تمام شد. پنج شنبه هفته پيش، سیزدهم تیر. مهمانی ها و دیدارهاش و بیماری سخت و کمرشکنی که شد تنها سوغات بعضی از فک و فامیل هم؛ با این که با هیچ کدام روبوسی نکردم.
حالا خیلی وقت است که زندگی افتاده روی روال عادی اش. ولی هنوز برایم عادی نشده. خدا همیشه با من شوخی می کند، همیشه چیزی برای غافلگیرکردن من دارد. می داند آدم ماجراجویی ام و می ترسد خوشی زیادی دلم را بزند. برای همین بازی همیشگی اش با من همیشه برقرار است. همین اول کاری چندتاش را گذاشته جلوی رویم. من هم مثل همیشه رودررویش بازی می کنم.
یکی از این بازی هاش این است که انگار قسمت اول دعاهام حین طواف را شنیده. مثلا من گفتم می خواهم دستم به زانوم باشد و نگاهم به آسمان. او هم گفته چشم، نمی گذارم منت کسی روی سرت باشد. ولی تا الآن هرچی نگاه می کنم، چیزی هم از آسمان نفرستاده!
یا دعا کردم نمی خواهم کارهای چیپ و بی ارزش بکنم. می خواهم کارهای درست و حسابی و البته پرپول بکنم. او هم گفت چشم و همین اول کاری از راه نرسیده یکی دو تا از این کارهای درپیتی را که آب باریکه ای می رساند، قطع کرد! از کار درست و حسابی و شرشر ...
جمشيد مشايخي چند روزي است به خاطر حادثهاي كه سر صحنه يكي از سريالهاي مركز كرمان برايش اتفاق افتاده، در اين شهر بستري است. با اين كه بايد به لحاظ بيمارياش كم حوصله باشد، ولي اين بار هم مثل هميشه با خوشرويي جواب ميدهد. اين گفتگو در حقيقت عيادت روزنامه جامجم به نيابت از خوانندههايش از اين بازيگر پيشكسوت است.
آقاي مشايخي! دوستداران شما و خوانندههاي ما خيلي مايلند از وضعيت جسمي شما بدانند، خدا بد ندهد!
خدا را شكر. فعلا در يكي از بيمارستانهاي دولتي كرمان بستري هستم. يكي از پزشكان جوان كه حادثهاي مشابه من برايش اتفاق افتاده بود، ميگفت يك سال و نيم طول كشيده تا بتواند راه برود. حالا من كه هم سنم بالاست و هم فشار خون و ديابت دارم، حتي با اين كه تا حالا انسولين نزدهام، این کار را شروع کرده ام.
انشاءالله كه بلا دور است و هر چه زودتر بهتر ميشويد. با اين كه مسلما تكرار اين حادثه تلخ برايتان خوشايند نيست، دوست داريم شرح حادثه را از زبان خودتان بشنويم.
سكانسي بود كه در آن ماشين چند جوان دانش جو در جوي آب ميافتاد و ...
«سارا» مثل بيش تر آثار مهرجويي بر اساس يك اقتباس ادبي شكل گرفته است. اين فيلم ساز كه با همان فيلم دومش «گاو» بر اساس داستاني از «عزاداران بيل» علاقه و توجهش به آثار ادبي را نشان داد، «سارا» را هم در سال 71 بر اساس نمایش نامه «خانه عروسک» نوشته هنریک ایبسن جلوي دوربين برد. با نگاهي به كارنامه اين فيلم ساز شاخص سينماي ايران، مي شود ديد كه بيش تر آثار او بر اساس اقتباس شكل گرفته. آن هم در زماني كه بحث اقتباس و مدد گرفتن از ادبيات براي غناي محتوايي سينما و تلويزيون مثل چند سال اخير از جانب مسئولان و هم دست اندركاران سينما مورد توجه قرار نگرفته بود. (نتايج اين توجه بحث ديگري است كه بايد زمان ديگري به آن پرداخت.)
مهرجويي با وجود اين كه بيش ترين اقتباس را در سينماي ايران در پرونده اش دارد و بي ادعا در اين وادي كار كرده، يكي از مولف ترين ها هم به حساب مي آيد. چون او در اقتباس و خلق مجدد آثار هم نگاه خاص خود را دارد و تشخص خودش را حفظ مي كند. ديگر اين كه با زبان مورد نياز و خاص همان اثر با آن روبرو مي شود. اين نگاه، يك نگاه تك بعدي و قالبي نيست كه هر ماده اوليه اي را به محصولي واحد و يك نواخت تبديل كند و لزوما از آن همان نتيجه اي را بگيرد كه مد نظر سازنده است.
اين نگاه در سبك انتخاب متون ادبي كه مهرجويي براي اقتباس انتخاب مي كند نيز خودش را نشان مي دهد. اين داستان ها طيف متفاوت و گسترده اي را در بر مي گيرد؛ از نويسندگان خارجي تا نويسندگان ايراني و همين طور از داستان هاي فلسفي و روان شناسانه(گاو و پري) تا داستاني كه لااقل به ظاهر فقط به درد نمايش و خلق يك موقعيت داستاني مي خورد...
اين عكس ها مال همان شب هايي است كه رفسنجاني مدينه بود و هرشب مي رفت بقيع و مي گفت تا زن ها نروند تو، اوهم نمي رود.
شبي كه من رفتم داخل، آخر همان شب خاطره انگيز ضيافت مسجد شيعيان است و بعد دستگيري ام به خاطر عكاسي در حرم پيامبر كه داستانش را خوانده ايد.
نمي دانيد زن ها از وارد شدن به بقيع چه ذوقي كرده بودند. حضرات مسئول مي گفتند اين اتفاق در اين چند سال بي سابقه بوده. آقاي هاشمي هم حسابي روي مذاكره اش با خادم الحرمين براي رفتار بهتر ماموران با ايراني ها مانور داد كه حتما شرحش را خوانده ايد.
به هرحال آن شب در آن فضا لحظه هايي مي ديدي كه انتقالش خيلي مشكل است. نمونه اش چيزي است كه اگر با چشم خودم نمي ديدم باور نمي كردم. نمونه اش آخر همان شب بود كه من داشتم خبر اين ماجرا را تنظيم مي كردم و بچه هاي واحد مركزي خبر داشتند گزارشش را مونتاژ مي كردند كه بفرستند براي پخش. يكي شان صدام كرد و يك تكه از تصويري را كه خودش گرفته بود، نشانم داد. توي گيرودار مداحي و گريه زاري ملت، توي آن تاريكي بقيع، نزديك قبور ائمه چهارتا كبوتر سفيد كنارهم نشسته بودند؛ بي توجه به شرطه وهابي اي كه كنارشان قدم مي زد. تاكيد مي كنم چهارتا، و تاكيد مي كنم سفيد.
آن هايي كه ديده اند، مي دانند كه توي كل مكه و مدينه غير كفتر چاهي چيزي نيست. يا لااقل من نديده ام. اين تصوير براي مني كه توي اين موضوعات هم راحت تحت تاثير قرار نمي گيرم، هنوز حل نشده، قابل توجيه نيست. ولي بود. خودم ديدم كه بود.
براي ديدن عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.
چند شب پيش نشسته بودم رو به كعبه كه متوجه اين بچه ها شدم. از آن سياه هاي با نمك بودند. رفتارشان هم شيرين و جذاب بود. با ترس و لرز اين چند تا عكس را با موبايل انداختم. خودشان هم انصافا همكاري كردند.
يكي از چيزهاي جالب اين جا همين تنوع رنگ و نژاد و مليت و پوست و زبان هاست. هيچ كس حرف آن يكي را نمي فهمد. ولي همه براي يك چيز واحد جمع شده اند اين جا.
براي ديدن بقيه عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.

اين جا تركيب متناقضي دارد از سنت و مدرنيته. به ظاهر مدرنند، ولي خيلي چيزهاشان هنوز در حد همان دوره باقي مانده. نمونه اش اين كه با همان لباس هاي عصر جاهليت 1400 سال پيش پشت فرمان ماشين هاي آخرين سيستم مي نشينند و با موبايل حرف مي زنند. البته اين هم جالب است كه با وجود مصرف كنندگي صرف، توي اين يك قلم اصالت خودشان را حفظ كرده اند.
مي دانم اين جور قضاوت كردن اصلا صحيح و علمي نيست. مثل اين كه يكي چند روز برود قم - و تازه آن جا هم مدام در خيابان هاي دور حرم بچرخد و نه در بالاشهر و جاهايي مثل زنبيل آبادش- و بر اساس همين ديده ها هم درباره ايران و محصولات و اقتصاد و خلاصه همه چيزش قضاوت كند. با اين حال فرض اين يادداشت ها را بگذاريد روي گزارشي بودن و بس.
همه اين ها را گفتم كه بگويم حتي دختربچه سياه دستفروششان هم موبايل دارد. توي عكس اول تا ديد مي خواهم عكس بگيرم، صورتش را چرخاند. وقتي حاليش كردم مي خواهم از موبايلش عكس بگيرم، نتيجه اش شد عكس دوم.
براي ديدن عكس ها روي ادامه مطلب كليك كنيد.
ديشب بعد شام كه آمدم پايين بروم بازارگردي، نزديك عشاء بود و راننده ها «بازار، بازار» نمي كردند. مي گفتند «بعد الصلوه». نشستم كنارشان به گپ زدن. داشتند فرت و فرت سيگار مي كشيدند و بينش آب هندوانه مي خوردند و سر به سر هم مي گذاشتند. يكي شان بسته سيگارش را دراز كرد طرفم. دست آوردم بگويم «لا» كه انگشتري را كه يكي از بچه هاي روزنامه داده طواف بدهم، ديد و چشمش را گرفت. فهماند كه درش بياور. با ولع كه توي دستش مي كرد، پرسيد:«فيروزه؟».
گفتم: «نعم».
يادم افتاد كه عشق فيروزه دارند و تا همين چند سال پيش هم زائرها كلي انگشتر فيروزه مي آوردند اين جا بفروشند. همين طور پسته و سقز. (اين خاطره بچگي همين حالا زنده شد كه مادربزرگم كه عازم بود، داشت اين جور چيزها را جا مي داد توي ساكش. نشان به آن نشان كه رنگ ساكش هم زرشكي بود.) اين سفر از اين چيزها نديدم. خودش يك عقيق دستش بود كه از حرف هاش فهميدم داده اسم خودش را روش نوشته اند.
يك آخوند هم آمد پايين كه برود بازار. مي خواست برود آندلس. گفتم كه فقط مي برند الدولي و تازه آن هم بعد نماز. كمي به عربي با راننده ها حرف زد كه...
چه اين جا – مكه - و چه مدينه، از هتل كه مي آيي بيرون چند تا راننده دم در هست كه مي گويد:«بازار... بازار...». خودشان با بازارهاي بزرگ قرار و مدار دارند و از مسافر پولي نمي گيرند. همين طناب دار مجاني هم در تشويق به رفتن به بازارها بي تاثير نيست. گرچه تاكسي هم هست. تاكسي هاشان سفيد است و روش بزرگ نوشته: «الاجره»، يا همچين چيزي. مثل اين جا نيست كه ملت مثل گوسفند به هم بچپند. با يك نفر راه مي افتند. ولي خب، كرايه شان كم تر از 10 ريال نيست. يا من سوار نشده ام.راننده هايي كه دم در هتل مي نشينند، ون دارند. با اين كه قراضه است، ولي كولر دارد. اين جماعت كه به خودشان بد نمي گذرانند. گمانم مثل آژانس هاي خودمان بين خود راننده ها هم حساب و كتاب و نوبت دارند. بقيه اش را هم نشسته اند سيگار مي كشند و چرت و پرت مي گويند و سر به سرهم مي گذارند.
از جلوي هتل ما فقط مي برند فروش گاه «الدولي». چند شب پيش رفتم آن جا. خوب شد به حرف ملت و مخصوصا پريسا گوش كردم و توي مدينه خريدهام را كردم. اين جا همه چيز بنجل است. چيزهاييش هم به درد ما مي خورد و مي پسنديم، گران است. توي مدينه مي شود ارزان تر و مناسب تر خريد كرد. با اين حال خاصيت فروش گاه هاي بزرگ اين است كه...

از مصيبت هاي كاروان نداشتن اين است كه برنامه مشخصي براي رفتن به جاهاي مختلف ندارم. براي زيارت دوره آويزان كاروان هم شهري هام شدم كه اتفاقا چندتايي شان آشنا درآمدند.(معاون كاروان، هم سفر حج تمتع پدرم بوده در سال 64 و حالا هم سفر و همراه من است بعد 24 سال!)
خيلي دلم مي خواست بروم غار حرا. ديروز سر ناهار ديدم دونفر خرفش را مي زنند. پرسيدم و گفتند شب قرار است بروند. شماره اتاق مدير كاروانشان را گرفتم و تماس گرفتم كه بنده خدا استقبال كرد.
ديشب به جاي حرم رفتم بازارگردي كه حالا بعد مي نويسم. وقتي آمدم يك ربع به يك بود و ديگر نمي شد خوابيد. چندتايي از همان ها هم توي لابي هتل نشسته بودند. تا صبر كنيم همه جمع بشوند، شد دو.
سي نفري بوديم. زن و مرد وچند تا هم نوجوان. تا پاي حرا نفري دو ريال كرايه مان شد. نامردها آن مسير آسفالت بدشيبش را نمي برند بالا. چه شيب نفس گيري هم دارد. پنجاه درجه اي هست بي اغراق. كفش درست و حسابي هم كه ندارم. توي اين مدت همه اش با صندل يا دم پايي كلش كلش كرده ام. جوراب هم كه قربانش بروم. اين جا اصلا اين حرف ها نيست.
ما كه مي رفتيم، پنج شش نفري مرد و زن برمي گشتند. مدير كاروان چه قدر خوش حال بود كه اين قدر زود آمده و مي تواند با خيال راحت توي غار نماز بخواند و به قول خودش حالش را ببرد. دفعه قبل يا دفعه هاي قبل به خاطر شلوغي نتوانسته بود و حسرتش به دلش مانده بود.
آن وقت شب قاعدتا هيچ جا نبايد روشن مي بود. گفته بودند يك چراغ قوه كوچك ...
يك جوان نابينا اين جا توي هتل ما – هتل دارالهادي در عزيزيه- است كه كم و زياد هم سن خودم است. گمانم اولين بار همان يك شنبه و موقع انجام دادن اعمال در مسجدالحرام ديدمش. كنار يكي از ورودي صفا به داخل مسجد نشسته بود- يا نشانده بودندش- رو به كعبه و جوري به اين مكعب سياه نگاه مي كرد، انگار دارد مي بيند چي به چي است، انگار دارد صاحبش را هم مي بيند. با اين حال معلوم بود چشمش نمي بيند.
دفعه بعدش گمانم پريشب بود، سر شام. داشت با چه دقت و تميزي شام مي خورد. قاشق را كه مي برد سمت دهنش دستش مي لرزيد، ولي چيزيش نمي ريخت. هسته زيتونش را هم توي همان قاشق درمي آورد. دلم لرزيد و بقيه شام را با بغض و بي ميلي كوفت كردم.
از آن هاست كه پاي چشمشان گود رفته و كبود است و مردمك و ني ني اش مدام دودو مي زند. براي همين مي گويم حتم كوري اش مادرزاد است. ديگر اين كه دهانش هميشه به حالتي است كه انگار دارد مي خندد. يعني كه نماي بيروني چهره اش دست خودش نيست.
يكي دوبار جاهاي ديگر هم ديده امش و دلم لرزيده. نمي دانم چرا مدام سر راه من سبز مي شود (يا من سر راهش). آخرين بارش همين سه چهارساعت پيش بود. رفتم سالن اجتماعات براي دعاي كميل كه حوصله ام نرسيد و آمدم بيرون. ولي وقت آمدن ديدمش. روي يك صندلي نشسته بود و همان لبخند باز هم به لبش بود.
مي ترسم آخرش بروم جلو كه آخر چي مي بيني اين جا، براي تو كعبه چه شكلي است...
محبوب من! آقایی کن منو به غلامی بخر
یه پول سیاه بفروشمو و دوباره مفتی بخر
ارزون ترین جنس حراجی می شم
دور تو می گردم و حاجی می شم ...

برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید.
اين ها را با موبايل گرفته ام. پريروز آمدم دوربين ببرم تو كه مامورها نگذاشتند. وقت نماز مغرب بود و حيف بود برگردم هتل. كيفم را دادم صندوق امانات و 5 ريال سعودي بي زبان (كه بشود 1250 تومان خودمان) سلفيدم. نماز به اين گراني تا حالا نخوانده ام!
روز آخرم در مدينه هم براي نماز صبح با يكي از بچه ها رفتم مسجد النبي با دوربين. گفتم بعدش ازم چند تا عكس بگيرد. ولي گرفتند و داستاني دارد با چه خون دلي دوربين را پس گرفتم از اين زبان نفهم ها.
خلاصه اين كه اين دوربين توي اين سفر كم برايم دردسر درست نكرده. كاش همت كنم و داستان همه اش را به مرور بنويسم.

برای دیدن بقیه عکس ها روی بقیه مطلب کلیک کنید.
بلاتشبيه جلال و ناصرخسرو هم اگر مثل من سفرنامه مي نوشتند كه بايد در ادبيات اين مملكت و سفرنامه نويسي اش را گل مي گرفتند.
روز اول اصلا به مخيله ام نمي گنجيد كه اين قدر اسير روزمرگي (با تشديد «ر») بشوم، كه اين جا هم عنانم را بگيرد دستش، كه اين جا هم روزها دنبال خودشان بكشانندم تا مرز روزمرگي (با سكون «ر»). ولي شدم.
شرمنده همه آن هايي شدم كه آمدند و پيام گذاشتند، بي آن كه مطلب تازه اي ببينند يا عكس جديدي. گرچه مطلب هست و يادداشت ها و عكس هاي اين سفر، همين هايي نيست كه اين جا ديده ايد. همت بايد بكنم و كم كم همه را بگذارم. ولو كوتاه كوتاه. اين جوري چيز دندان گيرتري هم اگر بنا باشد بنويسم، حساب كار بيش تر دست خودم مي آيد.
اگر بناست تغييري باشد، تحولي باشد، بايد از همين سفر باشد. بايد خواب هام را كم كنم يا هرچيز ديگري را كه مي شود بعدا هم پيدا كرد.
پس باز هم سر بزنيد كه اگر اين قول و قرار هاي شخصي كاري از پيش نبرد، خجالت و رودربايستي و معرفت شما ببرد.