|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين روزها بزنم به تخته فيلم هاي بدي روي پرده نيست؛ بر خلاف خيلي وقت ها كه همه فيلم هاي در حال اكران به لعنت يزيد هم نمي ارزند. اين جور وقت ها حسابي دست ما سينمايي نويس ها هم براي تهيه يادداشت و گفت و گوي خوب باز است. يكي از فيلم هاي نسبتا جنجال برانگيز، «دعوت» حاتمي كيا است كه جنجال ها و حرف و حديث هايش از همان زمان شروع توليدش شروع شد. همه اين ها باعث شد كم و بيش اشتياق جماعت اهل سينما به فيلم بيش تر بشود. تفاوت «دعوت» با بقيه كارهاي حاتمي كيا از اصلي ترين عوامل فيلم يعني بازيگران شروع شد تا حتي در بخش فيلم نامه.
تا حالا فيلم نامه همه كارهاي او به جز «ارتفاع پست» كه آن را با اصغر فرهادي نوشته، مال خودش بوده. اما او اين بار در اين بخش هم به سراغ يك نويسنده همكار رفت كه كم و بيش دور از ذهن بود. گرچه چيستا يثربي براي اهل ادبيات و تئاتر نام غريبه اي نبود، ولي
هنوز در سينما كار خاصي نكرده تا دعوت كارگردان «دعوت» از او قابل توجيه باشد. براي همين به سراغ او رفتم تا ببينم اين اتفاق چطور افتاده. با هم بين ساعت 8 تا 9 صبح گفت و گو كرديم، روبروي در حراست تئاتر شهر و در فاصله اي كه او منتظر بازيگران نمايش جديدش -«بالماسكه با لباس خانه»- بود براي تمرين...
مصاحبه بيگمانم با كيانوش عياري در شهرك غزالي اتفاق افتاد؛ يك روز كه براي سر زدن به يك سريال نمايشي كه حالا دارد پخش ميشود، رفته بودم آنجا. چند هفتهاي بود پخش «روزگار قريب» شروع شده بود و با اين حال او آمده بود تا چند نماي ديگر بگيرد براي قسمتهايي كه هنوز تدوينش تمام نشده بود. حالا هم تا فاصلهاي كه گروهش آماده بشوند، از فرصت استفاده كرده بود و داشت از فروشگاه موسيقي شهرك يكي دو تا سيدي ميخريد. حال و احوال ساده و معموليمان كشيد به بحث درباره سريال و اين كه با اين حساب ميشود گفت هنوز توليدش تمام نشده و وارد سال ششمش شده.
وسطهاي بحث ديدم همين گپ و گفت خودماني خودش كلي بيش تر از يك مصاحبه تخصصي برنامهريزي شده به دل مينشيند و تازه يادم افتاد ضبطم را روشن كنم. گفت و گو از جايي شروع شده كه عياري ميگويد هميشه توي خانه ظرفها را خودش ميشويد و تا همه لكهها را هم سفيد نكند، ول كن نيست. به هيچ كس ديگر هم اجازه نميدهد اين كار را بكند. به قول خودش قاموسش اين نيست كه مثلا بگويد اين ماهيتابه آن قدر تميز هست كه حالا بشود تويش يك نيمرو خورد. موسيقياي سنتياي هم كه ميريزد در فضاي نوستالوژيك شهرك، موسيقي متنمان است.
خلاصه حرفهايمان قبل از اين كه درباره سريال باشد درباره حاشيههاست. حاشيهها هم هميشه از اصل جذابترند...
در وادی فرهنگ و هنر و مخصوصا سینما بعضی سوژه ها هیچ وقت کهنه نمی شوند و همیشه و همه جا جذابیت و تازگی شان را حفظ می کنند. چون اساسا هیچ کس بنا ندارد خودش را به زحمت بیندازد و برای حل آن مشکل یا موضوع قدمی بردارد. این البته به معنی سختی و پیچیدگی راه حل آن مساله نیست. حتی خیلی وقت ها مساله یک جواب بیش تر ندارد؛ آن هم در ردیف کرامات شیخ و شيرینی شیره!
سينماي كودك و نوجوان و مساله هایش یکی از همان سوژه های ازلي- ابدي است. چیزی كه در طول سال كلي درباره اش حرف مي شنويم و حتي يك جشنواره هم برايش داريم كه گرچه مثل مرده گنه كار هرچند سال يك بار از اين گور به آن گور مي شود، ولي بعد از اين همه سال مثل حكايت قيف و قير، فيلم چنداني برايش توليد نمي شود. براي همين اكران فيلم هاي قديمي سينماي كودك از عيد فطر در يك سانس در سينما آزادي مي تواند در اين عرصه يك اتفاق باشد. اتفاقي كه در اين گزارش در گفت و گو با مجريان اين طرح و چند فيلم ساز كودك، سعي كرده ايم به بررسي اش بپردازيم.
اين گزارش خالي از مطالب تكراري نيست. گرچه گفته اند «نرود ميخ آهنين بر سنگ»، ولي در كنارش نمي شود تاثير عنصر «تكرار» را هم انكار كرد. هرچند فيلم سازان كودك هي بگويند و ما هي بنويسيم و آن هايي كه بايد، گوش نكنند...
چند روز است دارم با خودم كلنجار مي روم اين اعتراف را ننويسم. ولي ديدم نمي شود. حتما در اين حدودا ده سال فهميده اي كه همين سادگيم بوده كه كار دستم داده.
ببين... مي خواستم بگويم كه از رشد و پيشرفتت خوش حال نمي شوم. حتي شكست عشقيت هم ناراحتم نكرد. حواست باشد چي مي گويم. نمي گويم از ناراحتيت خوش حال مي شوم يا از خوش حاليت، ناراحت. اين ها با هم خيلي فرق دارد. گرچه راستش هم خيلي با هم فرق ندارد!
يادم نمي آيد براي هيچ كس ديگر همچين حس ويژه اي داشته باشم. بالاخره تو بايد با بقيه يك فرقي داشته باشي؛ كي مثل تو در اين سال ها با ظاهر يك دوست، راه و بي راه، جا و بي جا پشتم را خالي كرده و از هيچ ضربه اي فروگذار نكرده ؟
مي دانم از ضعفم است، از نقصم است. ولي هست. يعني اين قدر بزرگوار نشده ام كه بي خيال بشوم. وقتي درست شد، دوباره بهت مي گويم. لطفا خودت هم كمك كن.
تازه ترين فيلم ابراهيم حاتمي كيا از هر نظر فيلم متفاوتي است؛ تفاوتي كه البته نمی شود آن را پای اتفاق و تصادف گذاشت. كارگرداني مثل حاتمي كيا آن قدر باهوش هست كه بداند دارد چه مي كند. حتي خيلي دور از ذهن نيست كه حاشيه های اطرافش - مخصوصا بعد از «به نام پدر» كه البته فيلم خيلي موفقي هم در كارنامه اش به حساب نمي آيد-، خيلي مخالف ميلش نيست. حاشيه هايي كه اتفاقا موقع ساخت و توليد این فيلم خيلي بيش تر سر زبان ها افتادند تا حالا كه فيلم اكران شده. به هرحال تاكيد بر اين «تفاوت» در تبليغات تلويزيوني فيلم و تاكيد مستقيم بازيگراني مثل مهناز افشار و گوهر خيرانديش روبه دوربين گواه خوبي است براي آگاهانه بودن ماجرا.
و اما اين تفاوت را در كجاي «دعوت» بايد جست و جو كرد؟ اولين نكته در «انتخاب نكردن» يك سوژه، فضا يا حال و هوا براي فيلم است. مي گويم «انتخاب نكردن» و نه «انتخاب كردن»؛ چون همه مان هميشه انتظار داشته ايم از حاتمي كيا فيلمي با موضوع جنگ و دفاع مقدس ببينيم. اين انتظار را هم كسي جز خودش در ما ايجاد نكرده. لااقل دورنماي سينماگري مثل حاتمي كيا اين طور در ذهن عموم شكل گرفته كه او قبل از آن كه دل باخته هنر و سينما باشد، به حرفي كه در اثر هنري اش مي خواهد بزند، فكر مي كند. «پيام» فيلم هاي حاتمي كيا شناسه پررنگي براي شناخت سينماي اوست. اين كه براي فيلم هاي او از عنوان «سينما» استفاده كنيم به اندازه كافي گوياي اين مطلب...
داريد با تلفن حرف ميزنيد كه آن يكي زنگ ميخورد و يك صداي گرم و مادرانه ميگويد: «من علو هستم، ژاله علو». آن يكي تلفن را قطع ميكنيد تا همه حواستان به اين صداي گرم و پرطنين باشد. تماس گرفته تا درباره يك موضوع خاص تذكر بدهد. ولي چه فرصتي بهتر از اين، براي يك گپ و گفت دوستانه و كوتاه؟
موافقيد از دوبله شروع كنيم؟
ولي من كه 3 - 2 سال است ديگر كار دوبله نميكنم.
جدا؟ چرا؟
نميدانم. قسمت دوبلاژ در زمان رياست قبلي سازمان به من كملطفي كرد و ادامه همكاري ما ممكن نشد. من هم با نرمي آمدم كنار. البته بعدش يكي دو بار هم دعوت شدم. ولي ديگر ذوق و شوقم از بين رفته بود. دوبله را خيلي دوست دارم. ولي چيزهايي پيش آمد كه ديدم بهتر است آبرويم را حفظ كنم و در خانه بنشينم...
الان که شما این مطلب را می خوانید، برج میلاد افتتاح شده و رفته پی کارش. دوشنبه شب که من به عنوان مهمان برنامه «تهران 20» بعد از 5-6 سال دوباره گذارم به چهارمین برج .... دنیا افتاد، پیرو قانون بی تغییر و فراگیر دقیقه نود همه برای مراسم افتتاح در تب و تاب بودند. راستش این جور که از ظواهر امر بر می آید، تا بهره برداری نهایی از این سازه هنوز خیلی مانده. چیزی هم که از حرف جناب شهردار در برنامه «تهران 20» روز یک شنبه بر می آمد و شاید شما هم آن را شنیده اید، این بهره برداری فعلا آزمایشی است. به هر حال 13 هزارمتر زیربنا شوخی نیست.
واما هدف اصلی این یادداشت «تهران 20» بود و این که اولین برنامه تلويزيوني است كه از برج میلاد به صورت زنده می رود روی آنتن. سید جلال چاووشیان تهیه کننده برنامه می گوید که جایگاه برج به عنوان یک نماد ملی و کشوری اقتضا کرده پوشش رسانه ای خوبی داشته باشد و طبعا این وظیفه هم افتاده گردن شبکه استانی تهران و این جوری برنامه اسمش را به عنوان اولین برنامه سند زده.
در حین برنامه و همان جور که یکی از 3 دوربین برنامه از آن ارتفاع تصاویری از ابرشهر تهران را روی آنتن می فرستد، بعد هم با لطف بچه هایی که دارند چند تا تلسکوپ بزرگ را سرپا می کنند، ...
دورخیز شبکه های مختلف تلویزیون برای ماه رمضان و خصوصا تولید سریال هایی مخصوص این ماه در این سال ها، خود به خود به سریال سازی برای این مقطع زمانی اهمیت خاصی داده. ضمن این که کارهایی که برای پخش در این ماه ساخته می شوند-چه از نظر درون مایه و چه از نظر نوع تولید و ساخت- شاخصه هایی پیدا کرده که هم سازندگان با آن ها آشنا شده اند و هم مخاطبی که بعد افطار پای این ماراتن نفس گیر پای تلویزیون می نشیند. شاخصه هایی که به قانون های نانوشته و البته لازم الاجرا تبدیل شده اند و آن قدر بدیهی اند، که دلیلی برای مکتوب شدنشان نیست. مثلا تهیه کننده ای که کار ماه رمضانی را می پذیرد، می داند که بناست در فرصت کوتاهی که به این ماه مانده کارش را شروع کند و با عجله و شتابی فرساینده کارش را ادامه بدهد. او خوب می داند هیچ مشکلی- از نبود یا کمبود متن و کمبود وقت بگیر تا باریدن سنگ از آسمان- توجیه خوبی برای نرساندن خوراک به آنتن نیست. حتی اگر این وسط چیز قابل توجهی از کیفیت کار فدا بشود.
بیننده عزیز تلویزیون هم این قرارداد را که قرار نیست کار بی عیب و نقصی ببیند، پذیرفته. برای همین خیلی جاها خودش را قانع می کند و از کنار ماجرا می گذرد. همین طور قراردادها و قوانین نانوشته ای را که فارغ از بحث تولید، حتی در وادی تم و نحوه روایت قصه از طرف ...
گفتم:
- ... ان الباطل كان زهوقا.
پوزخند زد:
- اينو براي چيزاي مهم تر خرج كن.
حسابي شرمنده شدم.
مي شد به خبر رمان نوشتن داريوش مهرجويي كه چند وقت پيش منتشر شد، به عنوان يك خبر بانمك فرهنگي نگاه كرد. درست مثل اين خبر كه قرار بود نمايشي را كارگرداني كند و منتفي شد. ولي با انتشار فصل هاي ابتدايي اين رمان در يك هفته نامه و اعلام اين خبر كه كتاب نهايي هم در دست چاپ است، معلوم شد كه اين دفعه قضيه كمي جدي تر است. اسم رمان «به خاطر يك فيلم بلند» است و همان جور كه از اسمش برمي آيد، اين جا هم سينما نقش مهمي دارد.
همان طور كه هيچ وقت به ادبيات پشت نكرده و بدون ترس از اين كه مولف بودنش زير سوال برود بيش ترين و بهترين اقتباس ها را در سينماي ايران انجام داده، حالا هم كه رسما به سراغ ادبيات رفته دل مشغولي و تخصص اصلي اش را فراموش نكرده و داستان يك جوان فيلم ساز را روايت مي كند. از قرار معلوم همين خودش راه را براي حديث نفس بودن كار باز گذاشته و باعث شده او هرچي دل تنگش مي خواهد بگويد. (حتي در جايي از رمان، خود راوي هم به اين ماجرا اشاره كرده.) اين از ذوق زدگي و نحوه روايت كم و بيش عجولانه اش هم پيداست كه باعث شده شروع رمان بيش تر به مقاله اي كه براي خالي شدن نويسنده اش نوشته شده شبيه باشد...
«ريسمان باز» دومين فيلم مهرشاد كارخاني است كه قبل از فيلم اولش «گناه من» سعادت اكران پيدا كرده. ولي در اين گفت و گو خواسته و ناخواسته اين فيلم هم كه از قرار معلوم به زودي روي پرده مي آيد، حرف زده ايم.
كارخاني برادر عزيزا... حميدنژاد كارگردان فيلم هايي مثل «هور در آتش» و «اشك سرما» است و كار سينما را با عكاسي فيلم شروع كرده. متولد 43 است و دغدغه اش، سينمايي است بي قصه و متكي بر تصوير. بي رودربايستي و لاپوشاني نمونه اش را هم مي گويد؛ «دونده» و «آب، باد، خاك» امير نادري. البته با اين رويكرد كه اين انتزاع و تكيه نداشتن روي داستان را در سينماي اجتماعي اتفاق بيفتد؛ چيزي كه او ازش به عنوان ژانر «سينماي خياباني» اسم مي برد و بعد با هم عنوان «ژانر» را به زيرشاخه اي از سينماي اجتماعي تصحيح مي كنيم.
اول كار نگران است كه اين مصاحبه هم با گفت و گوهاي قبلي اش شبيه باشد. ولي آخر كار بعد از حدود دو ساعت و با وجود اين كه خسته شده، ميگويد گفت و گوي متفاوتي بود. ببينيد با او هم عقيدهايد يا نه.
س: فیلم نامه فیلم اولت «گناه من» را هم مشترک نوشته بودی؟
ج: بله، با سعيد دولتخاني نوشتيم. ميخواستيم هم نظر ...
1. شهر بعد مدت ها یک تئاتر درست و حسابی به خودش دید. منظورم از تئاتر درست و حسابی، با یک تعریف ساده – و نه جامع و مانع- در درجه اول نمایشی است که اجرای عمومی داشته باشد و ملت برایش بلیت بخرند.
نمایش «آژی دهاک» به کارگردانی سید مجتبی جدی چند روزی هر شب در کانون اندیشه جوان- سپهری اجرای عمومی داشت. نمایش نامه برداشت آزادی بود از یکی از اولین نمایش نامه های بیضایی با همین اسم. نویسنده و کارگردان شهیر هم شهری ما، این نمایش نامه را اوایل جوانی اش با برداشت آزادی از داستان شاهنامه فردوسی نوشته تا آن طور که خودش گفته ببیند می تواند نمایش نامه بنویسد یا نه. اسمشان را هم «برخوانی» گذاشته و نه نمایش نامه. همین رویکرد است که دست گروه های مختلف نمایشی را برای بازنگری و استفاده برای بارها اجرا باز گذاشته و هنوز که هنوز است اجراهای مختلفی از این کار در جاهای مختلف روی صحنه می رود.
2. کارگردان جوان و خوش فکر نمایش هم اجرای جدیدی را از این متن قدیمی روی صحنه برده بود و به نوعی ضحاک ماردوش را تلویحا در فضایی امروزی و مدرن نشان داده بود...
اميرعباس پيام متولد 1355 است در مياندوآب آذربايجان غربي. لیسانس بازيگري و فوق لیسانس كارگرداني را در دانش كده سينما تئاتر خوانده. نوشتن را از 78 با چند نمایش نامه دانش جویی شروع كرده و بعد مزه نوشتن برای تلویزیون با چند تا از دوستانش، کم کم لذت بازیگری را برایش کم رنگ کرده. حدود 40 قسمت از سریال «مثل زندگي»، «صفر درجه» جواد رضويان قسمت هایی از 90 شبي «كوچه اقاقيا»، «ستارههاي شرق» و همین طور انيميشن «سرزمين اعداد» تجربه های مستقل او است بعد از مقطعی که خيلي دوست ندارد خیلی درباره اش و کارهایی که در آن انجام داده حرف بزند.
نیمه رمضان است که برای صحبت درباره «مامور بدرقه» به آپارتمان ساده و شیکش در شهرک بوعلی سعادت آباد می روم. وقتی حرفمان تمام می شود، هنوز چند ساعتی به افطار مانده و او و همسر بازیگرش آرام چراغی که اصرار دارند تا افطار بمانم. در نهایت هم لطف می کنند و من را تا میدان کاج می رساند.
س: قبل از این که ضبط را روشن کنم گفتی نويسندگي اصلا شراكتبردار نيست. ولی چیزی که در فيلم نامهنويسي دنیا رواج دارد، درست خلاف این است. در تلويزيون و سينمای خودمان هم بيش تر وقت هايي كه فیلم نامه به صورت گروهی نوشته شده، نتیجه خيلي خوب بوده؛ مثل «چهارشنبهسوري» در سينما يا «ميوه ممنوعه» در تلويزيون.
ج: درستترين شكلش هم همين است...
زمان؟ 800 سال بعد. مكان؟ جايي روي همين زمين خودمان، شايد همين جايي كه شما رويش ايستادهايد. آدمها؟ اگر منظورتان شخصيتهاي فيلم و كساني كه قصه فيلم را جلو ميبرند، باشد، 2 روبات كه چون اولي عاشق است و اسمش هم روي فيلم است، پس قاعدتا شخصيت اصلي است و دوميش يك روبات ديگر به اسم «ايو» كه او هم نقشش كمتر يا كماهميتتر از دوستش نيست. اصلا كي گفته معشوقها - از نوع روبات يا غيرروبات يا انيميشن و غيرانيميشنش فرق نميكند دومند؟
منظور؟ كه گزارش جلسه نقد و بررسي انيميشن «وال اي» است در حوزه هنري با حضور حسين معززينيا، منتقد و نويسنده سينمايي و بزرگمهر حسينپور، كاريكاتوريست و انيماتور. خب حالا كه تيتراژ به اينجا رسيده، يك «با تشكر از خانواده محترم رجبي» هم بگذاريد تا برويم سراغ اصل ماجرا.
«وال اي» شخصيت اصلي قصه فيلم روباتي است كه در روي زمين تنها زندگي ميكند. سال 2700 است و بشر به دليل مشكلاتي كه زمين دارد، آن را ترك كرده است و در سفينههاي فضايي در دل كهكشان زندگي ميكند. زندگي روزمره و يكنواخت وال اي با حضور يك روبات ديگر به نام «ايو»، نشاط و تحرك تازهاي پيدا ميكند. او كه دلباخته ايو شده، تصميم ميگيرد راهي پيدا كند تا كره زمين به حالت اوليهاش برگردد و آدمها بتوانند براي ادامه زندگي به آن برگردند...
دكتر قطبالدين صادقي براي اهالي تئاتر و نمايش، نام آشنايي است. با او به بهانه داوري اولين جشنواره تكگوييهاي راديويي، گپ كوتاهي زدهايم كه با هم ميخوانيم.
ارزيابيتان از اولين جشنواره تكگوييهاي راديويي چيست؟
خيلي خوب بود و اين جشنواره براي بچههاي نمايش راديو، اين انگيزه را ايجاد ميكند كه براي بهبود كيفيت كارشان بيشتر تلاش كنند.
ظهور جشنوارههاي ريز و درشت، اين تصور را به وجود ميآورد كه اساسا جشنوارهها بيتاثير شدهاند. اين جشنواره به اين مرحله كه نرسيده بود؟
اين يك جشنواره داخلي بود و جنبه تبليغاتي و بيروني و ارائه آمار نداشت. نه تماشاگري داشت و نه سر و صداي تبليغاتي. همه اينها نقطه قوت كاربود. وقتي جشنواره وارد اين چيزها ميشود، از اصل ماجرا غافل ميماند.
به نظرتان، اين جشنواره چه تاثيري در كار بچهها دارد؟
بالاخره به بچهها انگيزه ميدهد و معلوم ميكند جايگاهشان ...
حالا اوج کار و گرفتاری گروه های تولید سریال های ماه رمضان است و عوامل خیلی مجال و حوصله این را ندارند برای کاری که تا چند روز دیگر باید هر چه سریع تر پرونده اش بسته بشود حرف بزنند.
با این که سعید سلطانی هم روی این ماجرا تاکید کرد، ظهر روز چهارشنبه به سراغش رفتم؛ با این امید که در فرصت های خالی بین کار بشود درباره « مامور بدرقه» حرف زد. عزیز علیزاده مدیر تولید کار، آدرس خیابانی را داده بود نزدیک میدان ونک که خیلی هم که سرراست بود. اگر هم نبود، از اجتماع عابرانی که به عشق دیدن جواد رضویان و سیروس گرجستانی و کیانوش گرامی، پا سست کرده بودند می شد فهمید. داشتند سکانسی را جلو شرکت می گرفتند. رضویان و گرامی هردو لباس روستایی پوشیده بودند و زیر کلاه نمدی شان کلاه گیس گذاشته بودند. دو تا جوان هیکلی و غول پیکر- از آن هایی که در برنامه قوی ترین مردان جهان می بینید-هم بودند که قرار بود نقش کتک خور را بازی کنند.
سلطانی و گروهش با دو تا دوربین مشغول ضبط بودند. از همان اول کار قرار گذاشتیم گفت و گویمان بریده بریده و در فاصله آماده سازی بین پلان ها انجام بشود. ولی جز یک بار و آن هم در چند دقیقه نشد که این اتفاق نیفتاد. مخصوصا که او شب قبلش رفته بود احیا و حالا خیلی خوابش می آمد. یک چفیه خیس کرده بود و با این که گرم نبود، راه و بی راه...
دوران رونق سينماي جنگ گذشته و ديگر ديدن يك فيلم خوب با اين موضوع در سال هم رويايي است كه كمتر به واقعيت تبديل ميشود. كاري هم اگر ساخته شود كمتر پيش ميآيد كه قلاب بيندازد و يقه مخاطبش را بگيرد و به اندازه چند قلپ طعم گس درد و رنج و عشق و زيبايي آن اتفاق تاريخي بزرگ را به او بچشاند.
فيلمسازان از 2 چيز مينالند؛ كمبود سوژههاي بكر و ناب و نبود شرايط توليد، اما اهالي ادبيات و داستاننويسان اعتقاد دارند كه چاره حل مشكل اول پيش آنهاست و به خواست اهالي سينما برميگردد. در گپ و گفت با يك مدير سينمايي، يك فيلمساز، يك منتقد و 2 نويسنده فعال در وادي جنگ، كوشيدهايم جواب اين سوال را پيدا كنيم كه چرا براي حل اين مشكل يك راهحل اساسي پيدا نميشود و به عبارت واضحتر چرا براي غني كردن سينماي جنگ، آن طور كه بايد و شايد از ادبيات دفاع مقدس استفاده نميشود؟
نسبت به فرهنگ جنگ بيسواديم
رئيس انجمن سينماي دفاع مقدس با استقبال از اين موضوع، ابتدا آن را در بعد كلانتري بررسي ميكند: «شايد حالا يكي از مقاطع بسيار حساس و مهمي باشد كه سينماي ما به اقتباس...
«... حالا من خوش حالم. اما ناراحتی من این است که فقط یکی می داند، یکی که می داند من یک انگشت اضافی دارم، یکی هست که مرا عریان عریان دیده است. و این خیلی غم انگیز است.»
پاراگراف آخر داستان «نمازخانه کوچک من»، نوشته هوشنگ گلشیری
همه ما مثل شخصیت اصلی این داستان چیزهای ساده ای برای پنهان کردن از هم داریم. حالا برای یکی همین تکه گوشت سرخ بی ناخن پاش است که باعث می شود بهش بگویند شش انگشتی؛ برای یکی دیگر، یک چیز دیگر.
حالا جوری شده که همه همین چیزها را از هم پنهان می کنیم. مثل شخصیت اصلی این داستان که فکر می کند چون موهای پسرک پاشکسته ریخته توی صورت مهتابی اش یا چشم هاش آن همه روشن است، آن طور که مادرش گفته «غریبه» نیست و گوشت سرخ بی ناخن اضافی اش را بهش نشان می دهد و بعد بقیه می آیند جلو خانه شان داد می کشند «حسن شش انگشتی» و آن ها هم از این محله می روند.
گوشت سرخ بی ناخنمان را از هم پنهان می کنیم و تنهایی و غم را تاب می آوریم که برای هم تمام نشویم. از کجا معلوم هومان نکنند؟ از کجا معلوم طرف، «غریبه» نباشد؟