|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
خوش حالم که با فاصله خیلی کمی از یادداشتی که درباره آژدهاک و وضعیت تئاتر کاشان نوشتم، دوباره درباره تئاتری مي نويسم كه مجال و فرصت اجراي عمومي پيدا كرده است. آن هم در تالار فرهنگ اداره ارشاد سابق كه سال هاست نديده بوديمش و كم كم داشتيم شكل و شمايلش را فراموش مي كرديم.
خوش حالی من و شما وقتی بیش تر می شود که مي فهميم اين نمايش را یکی از قدیمی هاي تئاتر بعد مدت ها به روی صحنه برده. حمیدرضا آخوندنصیری گرچه به خاطر جو حاکم بر اهالی نمایش شهر، جز اجراهای جشنواره ای کار جدیدی را روی صحنه نبرده، ولی خودش را به عنوان یک تئاتری نوجو که هم از نظر محتوا و هم از نظر تکنیک های اجرا دنبال روش های مدرن و جدید است، جا انداخته و همين باعث مي شود براي ديدن كارهايش مشتاق باشيم.
اما نمايش «بچه های گوانتانامو» بیش تر به یک بیانیه سیاسی پر از بد و بی راه شبیه است تا نمایشی که قرار است تماشاچی ای را که لطف کرده و همه شبکه های ماهواره ای و رسانه های دیگر را بي خيال شده و برای دیدنش قدم رنجه کرده و هزینه پرداخته، راضي از سالن بيرون بفرستد.
آخوندنصیری كار جديدش را تلاشي دانسته براي جدي دانستن تودر توي رواني بشر ...
ساختار داستان «شورش خرگوش ها» از فرمول همیشگی داستان های نمادیني كه با درون مایه «ظلم نابود است و همیشه استقامت باعث پیروزی است» برای بچه ها نوشته مي شود، تخطی نکرده. در ادبیات کودک خودمان هم از اين نمونه ها کم نداريم. نمونه خیلی به یادماندنی اش «ماهی سیاه کوچولو» صمد است. با اين حال «شورش خرگوش ها» كتاب بدي نيست. چون هر نسلي بايد از منظر خودش با اين واقعيت روبه رو بشود.
این بار داستان بین خرگوش ها و گرگ ها می گذرد. گرگ شاه که دشمن خرگوش های دم پنبه ای است، آن ها را از سرزمینشان بیرون می کند و اسمشان را از همه کتاب ها خط می زند. بعد هم از میمون عکاس می خواهد تند تند ازش عکس بگیرد.
ولی همیشه وقتی عکس ها ظاهر می شود، گوش های دراز دم پنبه ای ها هم از گوشه و کنار عکس زده بیرون كه دارند با خیال راحت هویج و کاهویشان را گاز می زنند. پايان داستان هم از اسمش معلوم است.
«شورش خرگوش ها» چندتا ویژگی دارد. یکیش این که ...
مسعود رسام كارش را از سالها پيش در تلويزيون شروع كرده و از همان اول هم كارهايش مورد توجه قرار گرفته. نمونهاش همين سريال نمايشي «برده رقصان» است كه خيليها براي يادآوري و مرور نوستالژيك دوران خوش گذشته آن را ميبينند كه هنوز هم با توجه به معيارهاي زمان خودش به نظرشان جذاب ميآيد. مهمترين دوران فعاليت رسام، زمان همكارياش با بيژن بيرنگ است. دوراني كه گرچه بلند نيست، ولي با توجه به پايين بودن روحيه همكاري و كار مشاركتي در كشور ما، نميشود كوتاه هم به حسابش آورد.
اين همكاري سرانجام تمام شد، ولي نتايجش را نميشود ناديده گرفت. كارهاي اين دونفر با نمونههايي مثل محله بروبيا، محله بهداشت، در خانه، هاچين و واچين، چاق و لاغر، همسران، خانه سبز، سرزمين سبز و كارهاي ديگر در حافظه تاريخي بزرگ و كوچك يك نسل تاثيرش را گذاشته و خاتمه يافته است. براي همين وقتي درباره كار جديدي از اين دو نفر حرف ميزنيم چه با خودشان و چه با ديگران نميشود سراغ گذشته شان نرفت. برنامه تركيبي «باز هم زندگي» بيژن بيرنگ چيزي نشد كه اول انتظار ميرفت.
ولي وقتي به همين بهانه سراغش رفتم، خيلي از حرفهايمان برميگشت به همان دوران. الان هم همينطور؛ بهانه گفتگويم با مسعود رسام، سريال «غيرمحرمانه»اش ...
وقتی احمدی نژاد برای رییس جمهور آمریکا پیام تبریک می فرستد و وقتی حاتمی کیا به عنوان پرچم دار و یا سردار سینمای جنگ و دفاع مقدس از پشت صحنه فیلم دوم ده نمکی بازدید می کند و در کنارش عکس یادگاری می گیرد و خیلی وقتی های دیگر، خداوکیلی فکر نمی کنید همه درگیری های این دنیا یک جور جنگ زرگری باشد و همه آن هایی که رودررو با هم دعوا می کنند، وقتی با هم تنها می شوند کلی برای هم جملات عشقولانه درمی کنند و خلاصه دستشان توی یک سفره و کاسه است؟
من که اساسا فکر می کنم همه چیز آن قدر بازی است که نعوذبالله خود خدا هم هرروز وقتي از سركار برمي گردد، با شيطان دوسه پيك مي اندازد بالا و بعد هم مي نشينند پاي تخته نرد تا فردا صبح.
تم اصلي «سه زن»، «جستجو» براي چيزي است كه تا آخر فيلم هم خيلي معلوم نميشود چيست. پگاه دختر جوان كه رسما دنبال هدف خاصي نيست و مينو مادر هم كه كم و بيش معلوم است كه دنبال چي ميگردد، واقعا نميداند دنبال چي ميگردد و در حقيقت براي رسيدن به هدف، نوعي سرگشتگي را طي ميكند. اين وسط فقط مادربزرگ است كه با ظاهر آرام و بيصدايش، مثلا قرار است بداند چي ميخواهد و كجا ميرود. گرچه اين حيراني در رفتار و كردار او هم هويداست. مخصوصا در فلاش بكهاي جوانياش كه قالي به دست در بيابانها سرگردان است و اين جور كه پيداست حيرانياش مال اين جا و الان نيست.
دختر، مادر و مادربزرگ كم و بيش به نوعي گذشته و آينده همديگرند. حالا گيريم كمي بيشتر يا كمتر. اما اين رفتار چقدر مخصوص شرايط اجتماعي و مختص خود آنهاست؟ مثلا جواني مادر چقدر به دخترش شبيه بوده يا جواني مادربزرگ به مادر؟ آيا او هم مثل دخترش نامطمئن به همه چيز و همه كس در جادهاي قدم گذاشته كه نداند به كجا ميرسد و اصلا نخواهد كه بداند؟
دختر از اين سوال ازلي ابدي كه از كجا ميآيد و به كجا ميرود و چه ميكند، متنفر است و ما هم اگر در آن سكانس طولاني و بيربط حضور مادر بين گروه موسيقي زيرزميني و ...
چيستا يثربي در «دعوت» هم در نوشتن فيلمنامه با حاتميكيا همكاري كرده و هم انتخاب بازيگرانش را انجام داده و هم تا مرحله دورخواني، كار بازيگرداني را انجام داده. قرار مصاحبه را به سختي هماهنگ ميكنيم. تمرين نمايش جديدش را شروع كرده و با زماني كه من دارم، هيچ وقتي بهتر از بين ساعت 8 تا 9 صبح نيست؛ وقتي كه او دخترش را رسانده مدرسه و تا فاصلهاي كه بازيگرانش بيايند، فرصتي براي يك گپ و گفت هست.
نگرانم براي اين كه در اين فاصله نشود خوب و كامل حرف بزنيم، كاملا بيجاست و با اين كه من هم به خاطر ترافيك يك ربعي دير ميكنم و بين مصاحبه هم بالاخره چندباري وقفههاي كوتاه و بلند هست، نسبتا با كمياغماض حرفهاي اصلي مان را ميزنيم. چون اگر مثلا من و شما بتوانيم در يك دقيقه 100 كلمه حرف بزنيم، يثربي 500 كلمه حرف ميزند. حتي اگر جناب نگهبان به بهانه ممنوعيت مصاحبه از سالن انتظار اصلي تئاتر شهر بيرونمان كند و ما روي نيمكت سيماني همان جلوي در حراست بنشينيم به صحبت. خيلي وقتها هنوز من درست و حسابي سوالم را مطرح نكردهام كه او جوابش را هم داده و رفته پيكارش. پيامك زدن حين صحبت هم كه برايش يك كار حاشيهاي است.
با هم درباره چگونگي ورودش به «دعوت» و نحوه نوشته شدن فيلمنامه و انتخاب بازيگر حرف ميزنيم و بيشتر درباره موضوع اصلي اش، يعني سقط جنين.
«دعوت» از كجا شروع شد؟
از يك دعوت! ماجرا با يك تلفن شروع شد. واسطهمان محمد حاتمي بود. حاتميكيا گفت كه دورادور با نقدهايم آشنايي دارد و ميخواهد به عنوان يك خانم روانشناس و نويسنده، مشاور فيلمنامه باشم و بگويم كه اصلا از سقط چه ميدانم. قبلش با يك گروه دانشجو و روزنامه نگار ...
سومين جشنواره فيلم دانشجويي از 5 آبان در دانشكده صداوسيما آغاز به كار كرد و امروز با اعلام نفرات برتر، به كارش پايان خواهد داد.حسن زريابي، عضو هيات علمي اين دانشكده و دبير اين دوره از جشنواره، در گفتگويي كوتاه، از چند و چون اين جشنواره بيشتر ميگويد.
سومين جشنواره فيلم دانشجويي با دورههاي قبلياش چه تفاوتي داشت؟
امسال براي اولين بار اين جشنواره در 5 دانشگاه هنري يعني تربيت مدرس، هنر، سينماتئاتر، سوره و الزهرا و همين طور در دانشكده صداوسيماي قم و اداره فرهنگ رشت برگزار شد. دوم اين كه در بخش جشنواره جشنوارهها، فيلمهاي منتخب جشنوارههاي دانشجويي كشورهاي سوئد، فرانسه، انگليس، كره جنوبي در كنار فيلمهاي منتخب جشنوارههاي سينما حقيقت، انجمن سينماي جوانان، انجمن فيلم كوتاه كانون پرورش فكري و سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران به نمايش درآمد.
اتفاق ديگر، برگزاري كارگاههاي آموزشي (ورك شاپ) با حضور استادان داخلي و خارجي بود كه از ايرانيها ميتوان به احمدرضا معتمدي، رضا ميركريمي، كامبوزيا پرتوي و فرهاد توحيدي اشاره كرد. كارگاه آموزشي ديگري هم از سوي انجمن فيلم كوتاه برگزار شد با عنوان «از ايده تا عمل»...
مجيد مجيدي، فيلمسازي است كه هراز گاه با حرفهايش در سينماي بيحادثه ما و اهالياش واكنشها و بازتابهاي زيادي ايجاد ميكند. نمونهاش حرفهايي بود كه چند سال پيش درباره صداي پاي ابتذال در سينما زد. حالا هم اكران فيلم جديدش «آواز گنجشكها» فرصت جديدي براي گفتن بعضي حرفها پيش روي او گذاشته.
حرفهاي اين كارگردان در شيراز هم كه دامنه موضوعات مختلفي - از فيلمش گرفته تا سياست و واكنش به حرفهاي مشاور رئيسجمهور - را شامل ميشود، از همين دسته است. او گفته سينمايي كه امروز با عنوان سينماي معناگرا ارائه ميشود، سم مهلكي است كه به خورد مخاطب داده ميشود و تصويري كه از سينماي معناگرا ارائه شده، تصويري غلط و خطرناك است.
مجيدي را به عنوان فيلمساز مولفي ميشناسيم كه در همه كارهايش مسير مشخصي طي كرده و مثل همه سينماگران مولف خيلي جاها حرفهاي اصلي و اساسياش را با شكلها و شيوههاي مختلف تكرار كرده. ممكن است سينمايش را دوست داشته باشيد يا مثل من فكر كنيد بعضي وقتها عرفانش نمايشي و بيرون از قاب است. ولي نميشود فراموش كرد كه او ...
همه زوجهاي كمدي كم و بيش تركيب متضادي دارند. لورل و هاردي، چيچو و فرانكو، برادران ماركس و... جمع اضدادند. خيلي از موقعيتهاي كمدي كارهايشان از دل همين تضاد درميآيد. پس اگر عروسك بودن كلاه قرمزي و پسرخاله را بيخيال شويم، مقايسه با اين حضرات خيلي هم قياس معالفارقي نيست. هرچي كلاه قرمزي حرف گوشنكن و بلا و سر به هواست، پسرخاله مبادي آداب و جدي است و اصلا هم حوصله شوخي و خنده را ندارد. كنتراست و تضاد شيطاني و شلوغي كلاه قرمزي در كنار جديت و خشكي و حتي عبوسي پسرخاله، همان حلقه اتصال اصلي اين دو عروسك است كه بخشي از خاطرات كودكي ما را شكل دادهاند.
كلاه قرمزي و پسرخاله در تلويزيون متولد شدند، همان جا به بلوغ رسيدند و بعد به سينما آمدند. همين ماجرا در توفيقشان نقش كمي نداشت؛ جوري كه زمان ساختشان در سال 73، خيليها را هم به واكنش واداشت كه چرا بايد اين دوتا موجود، مشقهايشان را در تلويزيون بكنند و بعد ارزش افزودهشان را بياورند در سينما خرج كنند. با اين حال تلويزيون واكنش خاصي در اين ماجرا نشان نداد و اين شد كه فيلم دومشان «كلاه قرمزي و سروناز» هم رفت جلوي دوربين. از آن طرف توفيق آنها باعث نشد بقيه عروسكهاي تلويزيوني هم هوس كنند روي پرده بيايند، با اين كه موقع حكومت عروسكها بود و مانده بود تا مثل حالا چيزهاي ديگري جايشان را بگيرد. سيدي اين فيلمها ...