|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
عليرضا پويا رئيس مركز تحقيقات صدا و سيما و همين طور مسوول هماهنگي پژوهشهاي سازمان است و اين روزها به مناسبت هفته پژوهش به عنوان دبير ستاد هفته پژوهش سازمان هم انتخاب شده. همه اين ها بهانه خوبي است براي پرداختن به ميزان اهميت و نقش موضوعي به اسم تحقيق و پژوهش در تلويزيون در گفت و گو با او به عنوان رئيس و متولي اين موضوع در اين رسانه.
روابط عمومي اش از چند روز قبل بارها و بارها تماس مي گيرد و محور سوال ها را مي خواهد و با جواب كلي « پژوهش در سازمان» هم قانع نمي شود. خودش هم اول گفت و گو حسابي روي جدي بودن گفت و گويمان تاكيد مي كند و مي گويد كم مصاحبه ميكند تا كار جنبه تبليغي نگيرد و خودش خودش را نشان بدهد. همه اين ها يعني اين كه من نبايد اين فرصت تاريخي را از دست بدهم.
طبيعي است كه مبدا حرف ها و مقايسه هايش از 4 سال پيش باشد كه خودش رئيس مركز شده. ويژگي هاي ديگري هم دارد؛ يكي اين كه عادت دارد خودش طرح سوال كند و وقتي قرار ميشود خودش به آن ها جواب بدهد، ميرود سراغ مباحث تئوريك. كمي بايد تلاش كرد كه جواب هاي بلند و تئوريكش را به جواب هاي كوتاه و كاربردي تبديل بشوند. يك راه براي حل اين مشكل اين است كه ...
يك داستان تا چه اندازه مي تواندكوتاه باشد و باز هم داستان خوبي باشد؟ مجموعه «داستان های 55 کلمه ای» مي خواهد به اين سوال جواب بدهد. تنها ویژگی مشترك همه داستان های اين مجموعه اين است كه از 55 كلمه تشكيل شده اند. اما موضوع هایش خیلی متفاوت است. داستان هاي كوتاه كوتاه يا فلش فيكشن هاي اين مجموعه سعي مي كنند عمق و تاثيرگذاري شان را جور ديگري- بیش تر با ضربه زنندگي- نشان بدهند. براي همين است كه موضوعشان بيش تر حول چيزهايي مثل قتل و جنايت و اين جور چيزها مي چرخد كه می تواند در همان زمان مختصر، خواننده اش را شوكه كنند و هرجور شده با پايان غير منتظره رويش تاثير بگذارند.
گردآورنده داستان ها استيو ماس، شريك و ويراستار روزنامه نيوتايمز است و هر سال در همين روزنامه مسابقه ای را برگزار مي كند برای همین داستان های 55 كلمه اي. در مقدمه هم گفته اين مجموعه اي است از بهترين كارهايي كه در طول چند سال برای این مسابقه فرستاده اند.
داستان ها در زبان انگليسي 55 كلمه بوده اند و در ترجمه طبعا اين خاصيت اصلي شان را از دست داده اند. حتي از دست رفتن جذابيت و معنی بعضي داستان ها كه بر جذابيت هاي زباني استوار بوده اند، باعث شده مترجم از خيرشان بگذرد...
پیدا شدن چاقوها و وسایل مسی در تپه های سیلک خوب نشان می دهد که مسگری در کاشان چقدر قدمت دارد. این هنر- صنعت در کنار کاشی سازی و سفال گری از صنایع قدیمی این منطقه است و آن قدر اهمیت داشته که مردمش اسم یکی از بازارهای عریض و طویلشان را بگذارند بازار مسگرها.
طنین سر و صدای این بازار، توی سفرنامه خیلی از سیاحان اروپایی پیچیده. یکی از آن ها به اسم «مادام دیولافوا» که تازه همین کم تر از صد سال قبل آمده کاشان و این بازار را با 400 تا مسگر مشغول به کارش دیده، آن را یکی از نقاط دیدنی مشرق زمین دانسته و «ادوارد براون» هم در کتاب «یک سال در میان ایرانیان»اش نوشته که در دنیا چنین منظره ای را نمی شود دید. ولی حالا هیچ کدام از آن ها نیستند که ببینند و بنویسند از آن همه سر و صدا و رونق هیچی باقی نمانده و در بازار عریض و طویلش از شیر مرغ و پلاستیک و ملامین و تفلون گرفته تا جان آدمی زاد می شود پیدا کرد جز همان شغلی که روزی روزگاری اسمش را به این بازار داده.
همین موضوع بهانه ای شده برای نمایش گاهی از عکس های علی مقنی با عنوان «مسینه» که از 12 تا 21 آذر در نگارخانه آزادی کاشان برپا بود. هم روز افتتاح نمایش گاه و هم تعداد عکس ها خیلی اتفاقی معنادار از کار در آمده اند. چون...
چندسال از فوت دوقلوهاي به هم چسيبيده- لاله و لادن- زير عمل جراحي براي جدا شدنشان از هم گذشته و حالا اين ماجرا دست مايه ساخت يك فيلم به اصطلاح كمدي شده به اسم «چارچنگولي» كه البته هيچ ربطي به قصه رومانتيك و تاثيرگذار آن دو مرحومه ندارد. گرچه حالا جلوتر که می رویم، مي بينيم كه فيلم اصولا به هیچ چیز حتی خودش ربطی ندارد.
بنابراين حتي اگر جناب كارگردان اعلام هم نمي فرمودند، مي شد تشخيص داد كه اين سوژه بكر و بديع چه طور به ذهن ايشان راه پيدا كرده است. تا حالا هركس سراغ اين سوژه رفته، به وجه درامش توجه كرده و اين كه گره خوردن زندگي اين دو نفر چه اتفاقات و موقعيت هاي تلخي را برايشان ایجاد می کند. يكي از اولين حدس ها، برخورد اين دونفر است در مواجهه با ابتدايي ترين و بديهي ترين نيازهاي فردي شان. همان موقع كه لاله و لادن هم ...
بعضی وقت ها شرایط و اصل موقعیتی که تویش گیر می کنیم، آن قدر حساس است که بهتر است چیزهای فرعی و حاشيه اي را فراموش كنيم. خودمان هم دوست داریم و راحت تريم این اتفاق بیفتد. بعضي از اين موقعيت ها آن قدر شيرين و جذاب و دوست داشتني و منحصر به فرد است كه نمی ارزد به خاطر يك چیز كوچك، شادي بزرگش را منقص كنيم. بر عکس بعضي هاش هم آن قدر بد و تلخ و بوگندو است که براي فرار از آن و خلاص شدن از دستش ترجیح می دهیم هركاري بكنيم که زودتر تمام شود و برود پی کارش.
نمونه هايش زياد است. هم كوچك دارد، هم بزرگ. بیش ترش مال وقت هایی است که پاي آبرو و حيثيت مي آيد وسط. این جور اتفاق ها معمولا نقاط عطف زندگی هر کسي است. چیزهایی مثل عروسی و ازدواج، خانه خریدن یا خدای ناکرده مرگ و میر و عزا.
این جور وقت ها سر و کله یک عده پیدا می شود که گریزی از روبه رو شدن با آن ها ندارید. ولي راه پس و پیش ندارید. اگر قرار است خانه بخرید، پای دلال وسط است. اگر دور از جان زبانم لال کسی فوت شده، باید با غسال و قبرکن جوری تا کنید که آن شب کارتان راه بیفتد و خدای نکرده میت روی زمین نماند و آبرویتان پیش دوست و آشنا نرود و...
بیش ترین چیزی که ما را به دیدن «كنعان» تشویق می کند، پس زمینه ای مثل «چهارشنبه سوری» است که فیلم نامه اش حاصل همکاری کارگردان این فیلم با اصغر فرهادي بود. برای همین حالا هم دیدن دومين تجربه مشترک آن ها در این زمینه، خود به خود هوس برانگیز است.
«كنعان» با نمایي از چاه گرفته آشپزخانه شروع مي شود. در کنارش اتفاقات دیگری – مثل این که مینا دنبال سوئیچ ماشینش می گردد- هم می افتد تا ما بفهمیم با شرایط پرتنشی روبه روییم. اين يك نشانه بيروني براي نمایش شرايط و روابط پيچيده مرتضي و مينا است و گره اصلی و اساسی داستان هم از همان جا ناشی می شود. ولی سرچشمه و منبع و منشاش معلوم نيست و نمی فهمیم از كجا مي آيد.
ایده اصلی فیلم "کنعان" برگرفته از یک داستان کوتاه خارجی از آلیس مونرو نویسنده کانادایی است. داستان های کوتاه امروز عموما این ابهام را با خود دارند و این به صورت یک ویژگی برایشان در آمده است. حالتی شبیه این که نویسنده همه چیز را می داند و فرض می کند خواننده هم همه چیز را می داند و بعد فقط داستانی را که می خواهد، روایت می کند. بخشی از ابهام «كنعان» در همان درون مایه ای که داستان مونرو در خودش داشته به فیلم نامه و فیلم هم منتقل شده و این اتفاقا همان چیزی است که کارگردان را با خودش درگیر کرده بوده است...
مسعود رسام از سال 59 به عنوان تهيه كننده همكاري اش را با صداو سيما شروع كرد و از سال 65 هم فعاليتش را به طور مشترك با بيژن بيرنگ ادامه داد كه باتوجه به مرسوم نبودن فعاليت هاي گروهي در كشور ما خوب دوام آورد و نتايج خيلي خوبي هم داشت. اوجش سريال هاي «همسران»، «خانه سبز» و «سرزمين سبز» بود كه اين آخري در حين ساخت ناكام ماند و تا اين اواخر رنگ آنتن را به خودش نديد. پايان همكاري اين دونفر براي مخاطبان تلويزيون هم نويد خوبي نداشت. چون گرچه آن ها - هركدام دوباره و اين بار جداگانه- برگشتند و دوره جديدي را شروع كردند، اما نتوانستند دوران خوش گذشته را تكرار كنند. دوراني كه خودش هم اعتراف مي كند شانس با او يار بوده و همه كارهايش ديده شده و در ذهن مخاطبان هم خاطره خوبي به جا گذاشته.
او كه اين روزها علاوه بر اين كه به عنوان كارگردان«غيرمحرمانه» را روي آنتن شبكه تهران دارد و سريال نمايشي «برده رقصان» اش هم بعد از سال ها دارد از شبكه 4 سيما پخش مي شود، براي حرف زدن درباره آن ها دفتر سعادت آبادش را به خانه اش در زعفرانيه ترجيح مي دهد.
گفت و گويمان درباره اين سريال كه هنوز قسمت هاي اولش درحال پخش است و تا وقت قضاوتش خيلي مانده، بهانه اي مي شود براي مرور كلي پرونده كارهايش و همين طور خيلي چيزهاي ديگر؛ از همكاري اش با بيژن بيرنگ گرفته تا كارهاي تبليغاتي اش و همين طور وضعيت فعلي تلويزيون و مخاطبان اين رسانه.
*«غيرمحرمانه» از كي شروع شد و چه جوري كليد خورد؟...
در «خواب زمستاني» از درام با مفهوم متداول و مصطلحش خبري نيست. چون اساسا گره خاصي وجود ندارد تا درام شكل بگيرد. اين سبك روايت بدون گره و تعليق ممكن است براي يك داستان يا نهايتا رمان خيلي هم خوب جواب بدهد. ولي سينما با ادبيات داستاني فرق دارد و خيلي عجيب نيست فيلمي كه بنايش را بر اين روش روايت گذاشته، نتواند آن جور كه مي خواهد جواب بگيرد.
كارگردان مبناي روايتش را بر شخصيت ها گذاشته و نه بر حوادث و اتفاقات. فيلم چند روزي از زندگي معمولي 3 خواهر را در بستر وقايع و اتفاقات روزمره توصيف مي كند. زندگي اي كه خيلي با چيزي كه در واقعيت روزمره آدم هاي طبقه متوسط مي گذرد، متفاوت نيست.
با وجودي كه نوشتن و حتي كارگرداني فيلم نامه اي با اين ويژگي جسارت مي خواهد، ادعاي پرداختن به زندگي 3 نسل از زنان جامعه كه در خلاصه داستان آمده، كمي ادعاي بزرگي به نظر مي آيد. مهم ترين اتفاقات اين جور زندگي ها همين تصميم هاي معمولي و كوچكي است كه مي گيريم. مهم ترين و رايج ترين اتفاق در زندگي سه دختر مجرد، يا آدم هايي هستند كه به عنوان مزاحم يا خواستگار بر سر راه آن ها ظاهر مي شوند. خواستگاري ها و آشنايي هايي كه به ...
در فهرست نويسي فيپاي كتاب، 2 موضوع براي «سيالان» آمده؛ اولي داستان و دومي سير و سياحت. ولي كتاب نه يك اثر داستاني است و نه منحصرا كاري درباره سير و سياحت. خود نويسنده هم در مقدمه گفته كتابش يك اثر ادبي يا تاريخي نيست و فقط نگاهي است به زادگاهش الموت. او تلاش كرده زادگاهش را از نظر تاثيري كه بر او و آدم هاي ديگر سرزمينش گذاشته توصيف كند. ضمن اين كه نقل قولي هم آورده از پروفسوري به نام دنوشر كه:« هر كودكي حق دارد مادرش را بهترين مادر دنيا بداند و كسي نبايد بر او خرده بگيرد. با همين منطق، كسي نبايد احساسات يك شاعر و نويسنده را در مورد وطنش اغراق آميز تلقي كند. چون انسان فطرتا دوست دارد از مادرش تعريف كند.»
يادداشت هاي علي رشوند نويسنده كتاب با سرفصل هاي مختلفي درباره الموت، چيزي است حد فاصل يك قطعه ادبي و خاطرات نوستالوژيك. اين وسط كمي اطلاعات هم به بيننده منتقل مي شود.
اگر داستان نويسي مثل يوسف عليخاني در داستان هاش الموتي را تصوير مي كند كه به قول خودش مي شود گفت ديگر نيست و رفتن آدم هایش دستش را برای اين كار باز گذاشته، با اين حال هنوز مي شود چيزهايي رئاليستي از مردم شناسي آن منطقه را درش پيدا كرد و كسي كه به قصد خواندن داستان هم سراغ كتاب مي رود، به طور نسبي با ...
قدیم ها چقدر شوق داشتم برای دیدن نمایشگاه کتاب و مطبوعات. یک تیر بود و دو نشان. با بچه ها با اتوبوس را می افتادیم تهران؛ هم فال بود و هم تماشا. نمایشگاه کتاب هم کنارش بود. هدف من ولی همین نمایشگاه مطبوعات بود. می گفتم کتاب همیشه هست، مثل یک دریاچه ساکن. روزنامه ها و مجله ها هستند که دائم جریان دارند و موج ایجاد می کنند و نباید ازشان عقب ماند.
این کرم، این مرض هم چنان هست. ترکش هم مرض می آورد. با این حال دیگر ماجرا مثل قدیم نیست. مثلا یادم نیست که پارسال رفتم نمایشگاه یا نه. حالا باید کلی بالا و پایین کنم که چند ساعت خالی پیدا کنم برای نمایشگاه.
امسال این وقت خالی به زور می افتد جمعه. خیلی شلوغ نیست. ولی انگار وضع از بقیه روزها خیلی بهتر است. قدم می زنم و یکی یکی غرفه ها را نگاه می کنم. در یکی از غرفه ها جماعت دور یک شیفته خدمت مشکوک به نامزدی رییس جمهوری را گرفته اند و استفاده می کنند. از بعضی جاها تندتر رد می شوم و جلوی بعضی ها مکث می کنم. خيلي از مجله ها و روزنامه ها را حتي نمي شناسم. نه روی دکه دیده ام و نه حتی اسمشان به گوشم خورده. مثالش این که چند ماهی است دارد یک مجله تخصصی برای فیلم کوتاه در می آید و من نمی دانم. بقیه اش که...
هفتمین جشنواره "کتاب و رسانه برتر" و دومین جشنواره "کتاب و رسانه ملی" با معرفی و تقدیر از برگزیدگان به پایان رسید.
در اين مراسم كه عصر روز چهارشنبه گذشته در سرای اهل قلم خانه کتاب برگزار شد،جابر تواضعی به عنوان نفر دوم در بخش گفت و گو برگزیده شد. دليل اين انتخاب چاپ گفت و گويي با عنوان «کتابهای تخصصی سینما رشد خوبی داشته است» با زاون قوكاسيان نويسنده و منتقد سينمايي است كه در تاريخ 23 خرداد 87 در روزنامه جام جم است...