|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
وقتی مسیرت برای رسیدن به پشت صحنه یک سریال، از یک کوچه پر از برگ های خشک و رنگ و وارنگ پاییزی بگذرد، وقتی بوی نم باران همه جا را پر کرده باشد و وقتی یک دوجین بچه قد و نیم قد کیف به دوش شیطان تنه بزنند و بدوند رو به مدرسه، بخواهی و نخواهی یاد پاییزهای بچگی و دوران مدرسه ات می افتی؛ روزهایی که حتی اگر به وقت خودشان سخت گذشته باشند، حالا دیگر جز یک مشت خاطره خوب و قشنگ و به یادماندنی و خاطراتی که از عطرشان مستت می کند، چیزی ازشان باقی نمانده.
«مدرسه ما» اولین سريال ياري و دومين همكاري اش با بهروز مفيد به عنوان تهيه كننده بعد از فيلم تلويزيوني«حاشيه مركزي» است. تصويربرداري كار كه از 6 مرداد كليد خورده و در 39 قسمت 30 تا 35 دقيقه اي توليد مي شود، اين روزها كم كم دارد به آخرش نزديك مي شود.
دارم در ذهنم مرور می کنم که مثل اين روز نیمه بارانی پاییزی را کجای بچگی خودم تجربه کرده ام، که با صدای بلندگوی مدرسه پرتاب می شوم به زمان حال...
1
همین چند روز پیش بود که شایعه فوت جمشید مشایخی برای چندمین بار سر زبان ها افتاد. معلوم است که این بار هم متهم ردیف اول، پیامک و اس ام اس و از این جور چیزها بود.
اولین بار نیست که از این خبرهای جعلی و دروغ می شنویم، آخرین بار هم خواهد بود. از این خبرها را در مورد آدم های معروف و محبوب آن قدر شنیده ایم که حالا دیگر در برابرشان ضد ضربه شده ایم. اگر قبلا کمی تا قسمتی تحت تاثیر قرار می گرفتیم، حالا دیگر صبر می کنیم تا آن را از یکی از منابع خبری رسمی بشنویم و تایید بشود. مارگزیده ایم؛ ولی ریسمان سیاه و سفید دیگر نمی ترساندمان. به این سادگی ها گول فریاد و داد و بی داد چوپان دروغ گوی نت را نمی خوریم.
2
آسیب شناسی چرایی این اتفاق –یعنی پخش خبرهای دروغ کار ساده ای نیست. اصلا می شود از جنبه های مختلف بررسی اش کرد. با یک نگاه روان شناسی...
فيلم تلويزيوني «اسب» ساخته بابك محمدي كه در تعطيلات روزهاي تاسوعا و عاشورا از تلويزيون پخش شد، نمونه مثال زدني خوبي است براي يك فيلم تلويزيوني مناسبتي كه هم بيننده را سرگرم مي كند و هم پيام و مفهومي را متناسب با يك موقعيت زماني به او منتقل كند.
با اين كه اين فيلم براي مناسبت خاصي توليد شده، ولي داستانش اصطلاحا اصلا رو نيست و در يك بستر كاملا رئال شكل مي گيرد و پيش مي رود و با پيوندي ظريف به نقطه اوج و نتيجه گيري اش مي رسد.
«اسب» داستان ساده اي دارد كه شايد تعريف كردنش خيلي كار جالبي براي معرفي محصول نهايي نيست. بابك حميديان با بازي خوبش نقش جواني را دارد كه از نظر خانوادگي خيلي خانواده محكمي ندارد و معتاد هم هست. اما حضور اتفاقي يك اسب سرگردان همه چيز را تغيير مي دهد و باعث مي شود با درك جديدي از شرايط خودش، راحت تر و بهتر با اطرافش ارتباط برقرار كند.
اما اين داستان ساده با يك روايت بي تكلف و بي اغراق، شيرين روايت مي شود و در پايان هم نرم و آرام قصه را به سرانجامي كه مي خواهد ...
اين يادداشت را چند وقت پيش در جواب نظرخواهي يك روزنامه نوشتم. خيلي مهم نيست كجا.
مشکلات کتاب و کتاب خوانی چیزی نیست که حتی بشود تیتروار هم از کنارش گذشت. همین قدر می دانم که آمار پایین مطالعه و گله و شکایت از نخریدن کتاب و تیراژ پایین و از این حرف ها، خیلی هم به مخاطب بیچاره بر نمی گردد. بهتر است این را با تجربه هایي از خودم مثال بزنم.
یکی از 6 تا کتابی که تا حالا از من منتشرشده، مجموعه داستانی است که خیلی آرزوی چاپش را داشتم. گمانم سال 80 بود که خیلی جدی به صرافت چاپش افتادم. چند نسخه اش را کپی کردم و هم زمان دادم به چند تا ناشر معروف دولتي و خصوصي که حدس می زدم به گروه خونشان می خورد. این که بین من و هرکدامشان چی پیش آمد، خیلی مهم نیست. همین قدرش کفایت می کند که یکیشان که یک ناشر خصوصی خیلی موفق بود گفت که مثلا تا آخر سال 81 کتاب را درمی آورد. یکیشان هم که یک ناشر دولتی قدر بود، بدون قید تاریخ گفت که کتاب را در می آورد. من جوان جاهل فکر کردم منظورش اين است كه همین حالا كتاب را درمی آورد. پس با ناشر دولتی قرارداد بستم. ولی نشان به آن نشانی که تا اواخر سال 83 کتابم چاپ نشد. هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم. فقط دلم به دولتی بودن ناشر و حمایت های بعدی اش خوش بود...
و لو شاء ربک لامن من فی الارض کلهم جمیعا افانت تکره الناس حتی یکونوا مومنین.
و اگر پروردگار تو می خواست، قطعا کسانی که را در زمینند، همه آن ها یکسره ( و به اجبار) ایمان می آوردند. حال آیا تو مردم را مجبور می کنی که مومن شوند؟
پرسیدند: چرا؟ ۷۲ دلیل آورد. جهان مجاب شد.
بهترین اس ام اس محرمی بود که به دستم رسید. مختصر و مفید.
تولید برنامه های نمایشی، فیلم ها و سریال های مختلف در شبکه های تلویزیونی کاری است که علاوه بر مدیریت و کنترل هزینه های تولید، به یک مدیریت اساسی و منظم برای پخش هم نیاز دارد. چون بدون فاکتور دوم، زحماتی که در بخش اول کشیده می شود دیده نمی شود؛ آن هم با در نظر گرفتن سفره متنوعی که از طرف شبکه های مختلف ماهواره ای برای مخاطبان پهن شده.
این موضوع گذشته از مخاطبان داخلی برای مخاطبان خارجی تلویزیون هم مصداق دارد و برای همین صدا و سیما تلاش کرده با راه اندازی شبکه های برون مرزی این مشکل را حل کند. بخش زیادی از این مسئولیت را 2 شبکه برون مرزی سحر و الکوثر برعهده دارند. شبکه الکوثر برای مخاطبان عرب زبان برنامه پخش می کند و شبکه سحر برای مخاطبان کردی، آذری و اردو در سیمای آسیایی و مخاطبان فرانسوی ، انگلیسی و بوسنیایی در سیمای اروپایی اش.
البته غیر از شبکه های برون مرزی صدا و سیما، شبکه های خارجی هم تولیدات نمایشی را می خرند و پخش می کنند. آخرین خبر در این زمینه هم پخش سریال 3 قسمتی «مریم مقدس» هم زمان با شروع سال نو میلادی از شبکه تلویزیون زیمباوه است...
تعطيلي هفته نامه گل آقا توسط پايه گذارش كيومرث صابري براي جامعه فرهنگي و هنري كشور اتفاق تراژیکي بود. جوري كه حتي معتقدان به نظريه سوپاپ بودن اين مجله هم نتوانستند نسبت به شوك ناگهاني و بزرگي كه بهشان وارد شده بود، واكنشي حتي در حد ابراز تاسف نشان ندهند. براي همين بود كه «سال نامه گل آقا»ی سال بعد، عملا تبدیل شد به مجموعه اي از همين سوگ نوشت هايي كه برای تعطیلی هفته نامه اش نوشته شده بود.
این اتفاق برای مایی که با او و روش و منش گل آقايي اش به مطبوعات و طنز و کاریکاتور و نوشتن و مخصوصا درست نوشتن علاقه مند شده بودیم، خیلی گران تمام شد. ولی گذشت زمان نشان داد که ضرب المثل «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» هنوز خيلي بي راه نيست و هيچ كس از خود او به حال مجله اش و مكتب جديدي كه در عرصه طنز كشور باز كرده، دل سوزتر نيست. آن هم در شرايطي كه افزايش مجلات طنز و مجلات كودك و نوجوان يك جور نشانه و شاخص براي رشد فرهنگ و هنر و اين جور چيزها به حساب مي آيد و البته قاعدتا هنوز هم بايد بيايد.
گل آقا به ديار باقي رفت و فرزندش تلاش كرد دوباره همان راه و مسير را احيا كند. هفته نامه را دوباره راه انداخت و حتي با شروع «بچه ها گل آقا» و كارهاي ديگري مثل...
حالا ديگر تهيه و توليد برنامه هاي داستاني و نمايشي براي پخش در مناسبت هاي خاص ملي يا مذهبي به يك سنت عادي در تلويزيون تبديل شده و ما مخاطبان هم به تماشاي آن ها عادت كرده ايم. عيد نوروز، ماه مبارك رمضان، محرم و ايام سالگرد انقلاب مناسبت هايي هستند كه هم تلويزيون خودش را مقيد مي داند كه فيلم ها و مخصوصا سريال هايي را با توجه به حال و هوا و مفاهيم آن روزها توليد كند و هم ما به تماشاي آثاري با اين مفهوم عادت كرده ايم.
ولي حالا بعد از چند سال بد نيست اين سوال را مطرح كنيم كه اين برنامه هاي نمايشي مناسبتي چقدر در طرح موضوع موفق بوده اند و در انتقال پيام به مخاطب موفق بوده اند.
مساله اين است: اعتقاد مهم تر است يا تكنيك؟
عليرضا افخمي عقيده دارد اين مردم هستند كه بايد به سوال اصلي اين گزارش جواب بدهند: «رفتار و كار ما به عكس العمل مردم بستگي دارد و همين عاملي است است كه روي ...
نمي دانم بايد پاي مزيات شبكه نت و اطلاع رساني سريع باشد يا معايبش. به هر حال خبري كه درباره من این جا آمده، صحيح نيست متاسفانه. والا كي از برق سكه هاي بهار آزادي بدش مي آيد- آن هم توي اين اوضاع و احوال پول لازمي من؟
نكته جالبش اين است كه وقتي به مسئول همين بخش همين خبرگزاري فخيمه مهر تماس گرفتم و ماجرا را گفتم، بدون اين كه تعجب كند يا خمي به ابرو بياورد، حق به جانب گفت: «خب اشتباه شده!».
به هرحال كار ما اساسا از جنس اشتباه است. شما به بزرگواري خودتان ببخشيد.
فرض كنيم مي خواهيد يك روز بعد از ظهر قصد داريد دست عيال محترم را بگيريد و به سينما برويد. اجازه بدهيد از اين هم نكته خيلي مهم كه هيچ منبع اطلاع رساني درست و حسابي براي اين كه چه فيلمي روي پرده كدام سينما است بگذريم و فرض كنيم كه شما بالاخره از راه و روشي كه دم دستتان بوده خبردار شده ايد كه فيلم مورد علاقه تان را در كدام سينما مي توانيد ببينيد. ولي از اين نكته نمي شود گذشت كه شما به عنوان مخاطب فعلي سينماي كشور چقدر قدرت انتخاب داريد و كالايي را كه مي خواهيد، در آن پيدا مي كنيد.
از همان منبع اطلاعاتي خودتان به ليست فيلم هايي را كه در تهران اكران هستند، يك نگاه مختصر بيندازيد و ببينيد منويي كه رو به روي شماست چقدر مي تواند در برآوردن نياز و جلب ذائقه تان موفق باشد؟ خيلي وقت ها بعد از ديدن يك فيلم اين فكر به سراغتان نيامده كه كاش براي فيلم ديگري وقت گذاشته بوديد؟
فيلم هاي فعلي روي پرده را مي شود به دو دسته تقسيم كرد. يكي فيلم هاي عاميانه و گيشه اي و ديگري فيلم هاي خاص و كمي سطح بالاتر...

1. جمعه این هفته قرار بود برویم گوسفند بکشیم که دیگر کسی جرات نکند چشممان بزند. من از اول در فکر آن سکانس بامزه سریال مزخرف «بزنگاه» بودم که حمید لولایی روی یک تکه مقوا نوشته بود «بنزین»، ولی کم کم مقوا توی دستش چرخید و پشتش نوشته بود «گوسفند زنده».
پیرمردی که روی یک پیت رنگ و رو رفته نشسته بود، گفت کیلویی 4 هزار و 300 تومان. یک جوان دیگر توي تقاطع شیخ فضل ا... و بلوار تیموری هم همین را گفت. ولی معلوم بود مي توانيم با هم كنار بياييم.
2. باور نمی کردم وسط تهران، وسط يك بزرگراه، یک باغ بزرگ باشد با کلی درخت و گوسفند و عطر پشگل تازه. تا توانستم نفس عمیق کشیدم. از آن هایی بود که ته دماغ را نمی سوزاند و کلی هم اصالت و نوستالوژی هدیه می کرد به ریه آدم.
یارو سه سوته پای یک گوسفند را چسبید و به زور آوردش تا پای باسکول و بعد هم اتاقک قتلگاه. تا حالا نه گوسفند به آن زرنگی دیده بودم و نه قصاب به این فرزی...
تا خبر را شنيدم، با روزنامه هماهنگ كردم و با اكبر و محمود با تريلي هايي كه از طرف هلال احمر كمك هاي مردمي را مي بردند، راهي شديم. يك روز كامل توي راه بوديم و وقتي رسيديم كه «ده لو خوشگله» را با همه آهنگ هاي خواننده اش بالا مي آوردم. اين ها مهم نبود. اصل اين بود كه رفته بودم ببينم و بنويسم. ولي غير همان چند تا گزارش و مصاحبه اي كه همان روز ها كار شد، هنوز يك خط هم ننوشته ام. هنوز توي شوكم. خيال مي كنم چيزي كه ديده ام، هنوز خيلي خوب رسوب نكرده كه نوشته خوبي هم ازش دربيايد. نگاه سوگوارانه هم نمي خواهم داشته باشم. سوگ براي كي؟ براي چي؟ درست نگاه كني، اساسا سوگ معنا ندارد. ولي نگاه سوگوارانه هنوز با من هست. دست خودم هم نيست. نگاه پر از دريغ و افسوس آن موقع هنوز سر جايش هست. حسرت چيزي- شهري- كه بوده و الان نيست. حسرت ارگي كه آن همه سال محكم و استوار بود و يكهو فرو ريخت. ارگي كه مي شد ببينمش و نديدم و هيچ كس هم مقصر نيست اگر تا ابد حسرت قدم زدن لابه لاي كوچه پس كوچه هاي گليش و تنفس بوي خاك و تجسم مردمي كه در آن ها قدم مي زده اند، به دلم بماند.
شايد اين ويژگي ايران باشد كه هرجاييش سوغات خودش دارد. سوغاتي بم هنوز سر جايش بود، هنوز هم هست. توي شور آن همه آوارگي و ويرانگي نخل هاش قرص و محكم سرجايشان ايستاده بودند. ولي سوغاتي كه من آوردم، هيچ كدام از اين ها نبود. چند تا دفتر انشا و ...
«دلداده» هم از آن دست كمدي هايي است كه بي برو برگرد و بدون هيچ ابايي به سراغ فرمول هاي آشنا و جواب پس داده سريال هاي تلويزيوني مي روند و در اين سال ها هم نمونه هايشان را كم نديده ايم و نمي بينيم.
داستان از جايي شروع مي شود كه كريم (مجيد صالحي) خيلي اتفاقي مي فهمد كه عسل – دختر يكي از خانواده هاي پول داري كه در مجتمع آن ها زنگي مي كند- ، بعد از سال ها از آمريكا بر مي گردد و خب معلوم است كه وقتي سر و كله يك دختر در همچين فيلمي پيدا مي شود، بالاخره بايد ازدواج كند. شرايطي كه فقط خود فيلم از عهده توضيح دادن و تصويركردنش برمي آيد، پيش مي آيد كه همه جوان هاي مجتمع براي استقبال از عسل خانم به فرودگاه می روند. ولی همان لحظه او خودش از راه می رسد و به سراغ جواد (با بازي جواد رضویان) می آید كه ذاتا جوان ماخوذ به حیا و به قول كريم، دخترپراني است. فكر مي كنم براي حدس بقيه داستان، به فسفر خيلي زيادي نياز نداشته باشيد.
اين آقا جواد خواننده و نوازنده هم هست و در به در به دنبال تهیه کننده می گردد. ولي جز آن جایی که قرار است تهیه کننده موسیقی از راه برسد و كريم با دف جواد برنج پاک می کند...
سينماي فاخر، سينماي معناگرا و سينماي ملي و واژه هاي ديگر، تركيباتي هستند كه هر از گاهي در فضاي سينماي كشور مطرح مي شوند و بعد با تصويب آيين نامه و بخش نامه برايشان در تدارك تعريف بر مي آييم و بعد از مدتي هم عقيم و ناموفق، آرام آرام فراموش مي شوند. سينماي ملي يكي از همين تركيبات است كه آخرين تلاش براي تعريفش برگزاري همايش «سينماي ملي، طرحي براي فردا» بود كه به همراه كارگاههاي تخصصي از اول تا سوم دي ماه و به همت انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايي برگزار شد.
به اين بهانه به سراغ چند سينماگر رفتيم تا از تلقي و ديدگاه آن ها را درباره اين تركيب نوظهور بيش تر بدانيم.
ساز و كار سينمايمان دولتي است
احمد طالبي نژاد هم به عنوان يكي از سخن رانان اين همايش درباره اين حرف زده كه سينما چقدر از ذخاير فرهنگ ملي مثل ادبيات استفاده كرده. با اين حال مي گويد اساسا با اين بازي هاي سفارشي و فرمايشي ميانه اي ندارد و ...
«آتش سبز» از فیلم هایی بود که در جشنواره فجر پارسال در شور جشنواره که مثل همیشه نمی شد روی یادداشت ها و قلم اندازهای عجولانه و سرعتی نویسندگان سینمایی حساب باز کرد، باعث واکنش های متضاد و غیر قابل پیش بینی ای شد. اما حالا دیگر این بهانه هم وجود ندارد و بهترین فرصت برای نگاه جدی تر به فیلم است.
اصلانی در فیلم سینمایی دومش به سراغ تاریخ رفته و سعی کرده با بیانی متفاوت، روایت متفاوتی از آن داشته باشد. اما روشی را برای بیان مفهوم مورد نظرش انتخاب کرده که به مخاطب اجازه همراهی نمی دهد و اصل کارش را هم زیر سوال می برد. جوری که بعد از مدتی این که فیلم ساز چه نیت و هدفی داشته، بی معناترین توجیه برای ادامه تماشای فیلم تلقی می شود. وقتی هیچ چیزی به گردن مخاطب قلاب نمی اندازد و او را برای ادامه با خودش همراه نمی کند، چه اهمیتی دارد که جناب فیلم ساز می خواسته چی بگوید؟
«آتش سبز» از هفت فصل/ بخش/ اپیزود یا به قول فیلم ساز «حدیث» تشکیل شده که در مقاطع مختلفی از تاریخ می گذرند. شخصیت اصلی همه این حدیث ها، ناردانه است که نقشش را ...