|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
خداوكيلي با اين دشت به اين سرسبزی دوست نداشتيد جاي اين ها باشيد؛ بدون نگراني و اضطراب براي آينده و تورم و كار و زندگي ... و مهم تر از همه نگراني از اين كه 22 خرداد كي راي مي آورد و اين كه مردم اين بار هم مشت محكم به دهان ياوه گويان مي زنند يا نه.

بقیه عکس ها را د ادامه مطلب ببینید.

جمعه با بچه ها رفتيم بهار اردهال و به جبران تمام اين چند ماهي-حتي سيزده به در- كه از طبيعت دور بودم، كيف كردم و عكس گرفتم. تو اين مدت چند بار اين سفرهاي دوستانه دسته جمعي را از دست داده بودم؟ آخرين بارش چيمه بود. چند ماه پيش؟ يادم نيست.
اين سفرهاي گاه و بي گاه كه البته گاهي تا 60-70 درصد هم تركيب آدم هاش فرق مي كند، يك نمونه از آرزوهاي من است براي تشكيل يك گروه گردش گر از دوست و رفقا كه بزنيم به روستاها و توابع مختلف كاشان براي گشت و گذار و تفريح هاي كم هزينه و البته تحقيق و پژوهش و مردم شناسي...
نشستن و صحبت با يك هنرمند و فيلم ساز كاربلد و مهم تر از آن با اخلاق، هيچ بهانه اي نمي خواهد. با اين حال چي بهتر از اين كه تقويم هم به كمك مي آيد؟
كيانوش عياري متولد 23 ارديبهشت 30 است در اهواز. وقتي تماس مي گيرم براي گفت و گويي با همين حال و هوا، تعجب نمي كند. مخالفتي هم ندارد. ولي سرش شلوغ تر از اين حرف ها است كه بتوانيم هم را ببينيم. چند روز است نخوابيده و حالا بايد تا فردا فيلم نامه يك فيلم تلويزيوني را كه قرار است چند روز ديگر كليد بخورد، تمام كند. غير از اين ها قصه «روزگار قريب» هم چنان ادامه دارد و قرار است همراه مهدي هاشمي و يكي دوتاي ديگر از عوامل سريال بروند شيراز. با اين حال يكي دو روز بعد همه چيز به هم مي خورد و لابه لاي اين همه گير و دار، جايي هم براي اين جشن تولد بي شمع و كيك يك ساعته باز مي شود.
وقتي گفت و گويمان تمام مي شود، مي گويد كه در تمام مدت توي ذهنش دنبال جواب اين سوال مي گشته كه تمام حركات و رفتار و خنده هاي من شبيه كي است و اسمش به ذهنش نرسيده. ولي من نمي گويم كه من هم تمام مدت دنبال جواب اين سوال بوده ام كه 58 سالگي من چه شكلي است و شرمنده خودم خواهم بود يا نه.
* تولدتان مبارك. 57 سال تمام ميشود ديگر؟
- بله. وقتي متولد 30 هستم، به قاعده تا 7 ــ 8 روز ديگر 57 سال تمام و كمال زندگي كردهام و پا مي گذارم به 58 سالگي...
نظريه هاي روان شناسي را نمي شناسم. ولي مي دانم كه اصل و اساس همه شان يك چيز است. همه مي خواهند جوري آدم را تخليه كنند و كاري كنند كه تنش ها و اضطراب هاش تمام بشود. حالا راه و روش هايي كه براي اين كار پيش نهاد مي كنند شكل و شمايل متفاوتي دارد كه ظاهر بعضي اش خيلي هم عوامانه است تا علمي. توي يكيشان خواندم كه طرف به عنوان يك نظريه مطرح كرده بود كه وقتي دلتان از عالم و آدم پر است، چند تا بالش برداريد و فرض كنيد آن طرفي است كه ازش ناراحتيد. بعد با مشت و لگد بيفتيد به جانش!
براي من يكي هيچ چيز به اندازه نوشتن جواب نمي دهد. اين را بنا به يك تجربه 18 ساله مي گويم. اول داشتم به همين نتيجه مي رسيدم كه بايد تز «نوشتن درماني»ام را براي همه مطرح كنم تا حالش را ببرند. بعد تازه ديدم ملت هم دارند اين ور و آن ور مي نويسند و مطرحش مي كنند. حالا ولي به عنوان يك تجربه شخصي كه خيلي وقت ها جواب مي دهد، مطرحش مي كنم و نه يك نظريه.
همه اين ها را گفتم كه بگويم اگر امروز حالم خوب است، به خاطر همين است كه ديشب و پريشب توي دفترم تا دلم خواسته فرياد زده ام و بد و بي راه گفته ام و فحش داده ام. به همه، به عالم و آدم و به خودم. گاهي آدم لازم است به خودش هم فحش بدهد. حالا تويي هم كه اين را مي خواني يك بار اين را امتحان كن. به امتحانش مي ارزد.

قرار اوليه اين گفت و گو را با محمدرضا شهيدي فر را در روزهاي پاياني جشنواره فيلم فجر گذاشتيم. بعداز ظهر يكي از روزهاي آخر جشنواره بود و او جلوي كيوسك روزنامه فروشي سينما فلسطين تيترهاي ريز و درشت روزنامه ها را مي ديد و كاملا از وجناتش پيدا بود كه از من هم بي حوصله تر است. تمام شدن «مردم ايران سلام» حالا داشت به سال نزديك مي شد و او در اين مدت كار ديگري نكرده بود كه به چشم بيايد. ولي حرف زدن با سازنده و مجري اين برنامه كه به گمانم يكي از بهترين برنامه هاي تركيبي تلويزيون در اين سال هاست، هنوز هم برايم جذاب بود. بهانه اي هم كه جور كرده بودم عيد و بهار و نوروز بود. ولي اين اتفاق نيفتاد تا بي بهانه در يكي از روزهاي همين ارديبهشت انجام بشود و نشان بدهد حرف زدن درباره يك تجربه خوب و ارزش مند به هيچ بهانه اي احتياج ندارد.
محل گفت و گويمان دفتري است در سعادت آباد كه دفتر توليد برنامه «مردم ايران سلام» هم بوده؛ دفتر جواد آتش افروز، دوست و همكار شهيدي فر كه اگر گفت و گو را بخوانيد مي بينيد كه از همان اول، او پايش را به اين وادي باز كرده. موضوع كلي گفت و گوي 5 ساعته مان اجرا است و برنامه سازي، البته با چاشني مثال هايي از تجربه درخشان او در آخرين تجربه تلويزيوني اش. اما مثل هر گپ و گفت دوستانه اي حاشيه ها باعث مي شوند شيرين تر از آني باشد كه خستگي به سراغم بيايد. مخصوصا كه يكي از معدود دفعاتي است كه مي بينم طرف مقابلم از چيزي كه جلوي دوربين است، متواضع تر و صادق تر است. از جايي هم وارد بحث مي شويم كه قبل از شروع كمي از آمال و آرزوهاي كالش مي گويد و كاري كه حالا مي كند، خيلي آرزويش – يا به قول خودش «غايتش»- نيست...
محمدرضا شهيديفر جزء آن دسته از آدم هاي رسانه اي است كه شخصيت خودش از چيزي كه پشت صفحه تلويزيون مي بينيم، جذاب تر و متين تر و باوقارتر است. اين را به شهادت يك گفت و گوي 5 ساعته مي گويم با تمام اوج و فرودهايي كه در حينش پيش آمد، اصرار من براي تمام شدنش تا كم تر مزاحمش باشم و اصرار او به اين كه يكي از لذت هاش همين حرف زدن است. با اين كه خودش يك آدم رسانه اي تمام و كمال است و مي داند كه براي يك گفت و گو كه خانه پرش قرار است در يك صفحه چاپ بشود، با همه حاشيه هايش نهايتا دو ساعت كفايت مي كند.
موضوع كلي گفت و گويمان دو مقوله اجراست و برنامه سازي كه مي گويد هيچ كدام از آرزوهاي دور و درازي كه هر كس در زندگي براي خودش دارد، نيستند. او هم مثل هر كسي فرهنگ واژگان خاص خودش را دارد. يكي از اين كلمه ها «غايات» است. براي همين ترجمه جمله قبلي با فرهنگ لغوي او مي شود: «هيچ كدام از اين ها غايتم نبوده.» گرچه تاكيد مي كند ازشان متنفر هم نيست و هنوز هم دارد انجامشان مي دهد. اما چيزهاي ديگري مي خواسته و قرار بوده اين ها فقط توي مسيرش باشد. چيزهايي مثل سفر رفتن، مستندسازي، مباحث تئوريك رسانه اي و درس خواندن. پس اين جور تعبير مي كند كه: «انگار من هنوز از اين مسير عبور نكردهام.»
وجه مشخصه و شناسه و برگ برنده كارهاي او ...
موجودات عجيبي هستيم ما آدم ها. مثلا يك عمر خودمان را به اين در و آن در مي زنيم براي چيزي مثل «شهرت». ولي همين كه به سراغمان آمد و چهارنفر شناختندمان، شروع مي كنيم به ناليدن كه كاش من مي توانستم مثل همه مردم معمولي توي خيابان راه بروم و هركاري دوست دارم بكنم؛ بستني ليس بزنم و توي پارك مثل همه بچه ام را تاب بدهم و سوار سرسره و الاكلنگ كنم.
مصداق بارز دل زدگي از شهرت، هنرپيشه هاي تلويزيون و سينما هستند. معمولا يكي از سوال هاي ثابت روزنامه نگارها از آن ها، توابع شهرت و نحوه كنار آمدنشان با آن است. اظهارنظر خيلي ها درباره اين موضوع، در حد همان گفت و گوها باقي مي ماند و در بعضي ها مثل رضا كيانيان كه بازيگر متفاوتي است و دست به قلم است، در قالب يك كتاب بروز پيدا مي كند. كتابي كه در آستانه نمايش گاه كتاب با عنوان «اين مردم نازنين» منتشر شده است.
آن طور كه روي جلد اين كتاب آمده اين كتاب روايت هايي است از نكته هاي جالب برخوردهاي اين بازيگر سينما و تلويزيون با مردم. كمي از خاطرات گذشته اش را هم چاشني ماجرا كرده...
پشت چراغ قرمز ترمز می کنم و چون خیلی مانده سبز بشود، ترمز دستی را هم می کشم. عجب ترافیکی! توی این فاصله وقت دارم کمی دور و برم را نگاه کنم و ببینم چهره مرکزی ترین و پر رفت و آمدترین نقطه شهر چه جوری شده. یکی با انگشت به شیشه می کوبد. دختر 8-9 ساله ای پیشانی و دماغش را چسبانده به شیشه. نگاهش که می کنم به دسته فالش اشاره می کند. می گویم نمی خواهم. دوباره اشاره می کند و سه باره. این بار رویم را می گردانم به ساختمان متروکه ای که زمانی کلانتری مرکزي بود و حالا لابد تا چند وقت دیگر یک مجتمع تجاری دیگر جوری ازش سربرمی آورد که روی روبه رویی اش را کم کند. حالا دخترک رفته سراغ ماشین بغلی و يك فال می فروشد. بعد می رود سراغ ماشین پشتی. از توی آینه بغل می بینمش. آن جا هم پیشانی و دماغش را مي چسباند به شیشه سمت راننده.
خیلی جالب است؛ با این همه توسعه بدوی حاکم بر فضای شهر، خیلی از چیزهای مثلا ابرشهر لجام گسیخته و بی در و پیکری مثل تهران را زودتر کپی کرده ایم؛ نمونه اش همین کودکان کار. تصویر دست فروش ها و بچه های کار و فال فروش ها و آکاردئون زن های سر چهارراه ها آن جا خیلی آشنا و طبیعی است. ولی این جا؟!
چند تا بوق ممتد عصبانی، یعنی چراغ سبز شده. دستی را ...
شايد كه نه، حتما درستش اين بود كه اين گفت و گو به صورت جمعي با گروه نويسندگان «مرد دو هزار چهره» انجام بشود. ولي انصاف بدهيد كه جمع و جور كردن و هماهنگي با 3 نفر براي يك زمان و مكان كار خيلي بعيد و تقريبا غير ممكني است. ضمن اين كه آن جور كه مسئول روابط عمومي پروژه مي گويد يكي شان ايران نيست و آن يكي هم اصلا دلش نمي خواهد حرف بزند.
اميرمهدي ژوله متولد 59 است و متاهل. با كار مطبوعاتي شروع كرده و البته هنوز هم اين كار را ادامه مي دهد. همان جور كه اتفاقي و بدون تجربه قبلي روزنامه نگاري را شروع كرده، خيلي اتفاقي و به قول خودش «يهو» هم با دعوت پيمان قاسمخاني پايش به تلويزيون باز شده. يعني او هم يك جورهايي اشتباهي است.
هرجا لازم مي شود از محراب قاسم خاني و خشايار الوند به اسم كوچك ياد مي كند. ولي هيچ وقت به جز «آقاي مديري» لفظ ديگري را در مورد آقاي كارگردان به كار نمي برد و سعي مي كند در عين اين كه صادقانه حرف مي زند، چيزي هم نگويد كه به ضرر گروه تمام بشود.
* مرد «دوهزار چهره» از كي پيشنهاد شد؟
- هميشه توي تاريخها مشكل دارم. دقيقا نميدانم از كي بود. تا جايي كه يادم است به خاطر استقبال از «مرد هزار چهره» هم خود گروه و هم سازمان علاقهمند بودند كه ...
دوست نازنینم آقای جابر تواضعی که در حال حاضر در روزنامه جام جم به کار نقد در زمینه سینما و رادیو تلویزیون مشغول است، در دوشنبه 24 فروردین در وبلاگ خود (زیر درخت انجیر) مطلبی آورده است تحت عنوان «خّیام، مهمان تاریخی کشتی تایتانیک» و بعد به شدت فرایند ساخته شدن فیلم مستندی را با طرح این سوال که بین خیام و کشتی تایتانیک چه ارتباطی می تواند وجود داشته باشد، زیر سوال برده است.
من با خواندن سطر اول مطلب آقای تواضعی یاد کتابی اَفتادم از نویسنده ی معروف لبنانی، امین مالوف با عنوان «سمرقند» که حدود 15 سال پیش آن را خوانده بودم. این کتاب با نثری داستان گونه و رمان وار یک جریان تاریخی دور و دراز ، از ابتدای پیدایش نسخه دست نویس رباعیات خیام در قرن پنجم تا ماجرای ناپدید شدن این نسخه گران قیمت در اواخر قرن سیزدهم هجری در میان اقیانوس اطلس (غرق کشتی تایتانیک) را شرح داده است.
امین مالوف، فرانسوی زبان است و یک بار هم در سال1986 میلادی برنده ی جایزه ی ادبی کنگور شده است. من اگر بخواهم در ایران، او را به کسی مانند کنم ، باید از مرحوم ذبیح الله منصوری...
اصل این مطلب در وبلاگ و اما بعد