|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
2. تا پارسال لااقل مي گفتم 29 و اين دوي اولش بهم قوت قلب مي داد. حالا امسال اين عدد 3 كه صاف فرو مي رود توي چشم، بدجوري تو دل آدم را خالي مي كند. مي دانم اين ماجرا لااقل تا پنج سال ادامه دارد. 35 را كه رد كنم، تازه مي شود مايه قوت قلب و دل خوشي كه هنوز تا چهل خيلي مانده!
3. پارسال گفتي با فرشته ها تولد بگير...
اين يادداشت را بعد از جشن يلداي پارسال انجمن نويسندگان كودك و نوجوان، براي خبرنامه شان با اسم «نويسك» نوشتم كه در شماره 101 اش آمده و همني طور در سايتش.
1
همین که خبرنامه فسقلی انجمن برای خودش اسم و رسم پیدا کرده و سر و شکلی به هم زده، آدم مشتاق می شود به نوشتن. نوشتنی که آن موقع انگیزه اش نبود. حالا که می شود این موجود را به یک اسم- ولو عجیب و غریب- صدا زد، انگيزه نوشتن این چند خط خودمانی هم بيش تر مي شود. گفتم اسم عجیب و غریب و یادم آمد که خود من هم زمان اسم گذاری سایت در جلسات حضور داشتم. حتی برایش طرح مکتوب نوشتم. ولی انگار ...
حالا بعد يكي دو ساعت مي بينم هيچ خبري براي صبح اول شنبه ام خوش حال كننده تر از اين نبود. گفت: سعيد پريد. علي برايش ماشين گل زد...
اولش گفتم خب بالاخره خلاص شد. ولي يكهو اشكم جاري شد. تصور كردم علي كه هفته پيش براي عروسي خودش ماشين گل زد، يك هفته نشده براي مرگ دوست ناكامش ماشين گل زده! چقدر مي تواند لوس باشد و در عين حال چقدر تراژيك! و من چقدر به اين تصاوير تراژيك لوس حساس شده ام؛ مني كه يك زماني آدم هم جلويم سر مي بريدند، ككم نمي گزيد.
ياد آخرين باري افتادم كه رفتم عيادتش، عید همین پارسال. بعد ديگر ديدم طاقتش نيست و نرفتم. گاهي فقط به واسطه حالش را مي پرسيدم. و راستش انگار منتظر همين خبر آخر بودم كه شايد يادشان رفته باشد بهم بگويند. مي خواستم خوش حال بشوم يا ناراحت؟ گاهي آدم مي خواهد خبري را بداند كه ناراحت بشود؛ انگار از ناراحتي خودش هم خوش حال بشود. تا بگويد: «خدا بيامرزدش، راحت شد».
حالا هم واقعا خدا بيامرزدش، راحت شد.
توی یکی از این شب هایی که خیابان ها شلوغ بود و ملت ریخته بودند و توی خیابان شعار می دادند و خودشان را خالی می کردند، توی تاکسی بودم و داشتم به همه این ها فکر می کردم. می دیدم طرفداران هردو کاندیدای اصلی که قاعدتا اعتقادات و تفکرشان با هم از زمین تا آسمان فرق دارند، تادرصد بالایی یک شکل و یک جورند. همه شان جوانند و همه شان کله شان پر باد است و قاعدتا باید از یک نفر حمایت کنند. اصل جوگیرشدن که برای همه هست. ولی حالا باید ببینند کدامشان برای چیزی که آن ها می خواهند بهتر عمل می کنند یا کدامشان در آن زمینه بهتر عمل می کند و به خواست آن ها نزدیک تر است. پس چرا حالا که خواسته ها یکی است و ابزار رسیدن به ان خواسته ها هم یکی است، این قدر با هم اختلاف سلیقه و عقیده دارند. می شود گفت نمی فهمند؟
توی این فکر ها بودم که یک موتوری کنار ماشین ایستاد. دو تا جوان سوارش بودند که پیشانی بند و مچ بند پرچم ایران بسته بودند و آن که عقب نشسته بود یک پرچم بزرگ ایران هم انداخته بود روی دوشش. بي خودي گفتم:
- آقا شبی چقدر می دن؟
و هم زمان خودم را آماده کردم که فکم بيايد پایین. چون متهمش کرده بودم به ...
عجب نسل برگزيده اي هستيم ما. هم انقلاب ديديم (درك تبعاتش از ديدنش مهم تر است)، هم جنگ را تجربه كرديم. حالا هم که داريم كودتا رامزه مزه مي كنيم.
مكاتب جامعه شناسي محترم! لطفا اگر چيز ديگري هم هست، از ما دريغ نفرماييد. پوستمان كلفت شده. طاقتش را داريم.
«هفتهای یه بار آدمو نمیکشه»/ نوشته جی. دی. سلینجر/ ترجمه امید نیکفرجام و لیلا نصیریها/ اردیبهشت ۱۳۸۷/ انتشارات نیلا
جروم دیوید سالینجر كه به جی. دی. سلینجر معروف است، از آن دسته نويسنده ها و يا بهتر آدم هايي است كه هاله اي از رمز و راز دورشان دورشان را گرفته. او حتي برای خود آمریکایی ها هم آدم مرموزی است. کم می نویسد، با هيچ كس مصاحبه نمي كند، از زندگي اش اطلاعات خيلي كمي منتشر شده و از اواخر دهه ۶۰ او از تبليغات دوری كرده است و هميشه سعي كرده دیگران را به حریم زندگیاش راه ندهد. اين ويژگي حتي باعث مي شود هيچ وقت براي كتاب هايش هم تبليغات درست و درماني نداشته باشد و حتی اجازه ندهد عكسش را هم چاپ كنند. همين، اين تصور را به وجود آورده كه چيزی برای پنهان كردن دارد و اين ماجرا آن قدر اشتياق را زياد كرده كه در 1961 مجله تايمز گروهی از خبرنگاران را مامور بررسی و تحقيق در مورد زندگی خصوصی اش كرد.
هولدن كالفيلد شخصيت اصلي مشهورترين اثرش «ناطور دشت» كه در سال ۱۹۵۱ منتشر شد و با تحسين و استقبال خيلي خوبي روبرو شد و هنوز هم حدود ۲۵۰۰۰۰ نسخه در سال مي فروشد، جايي در اين رمان مي گويد...
حالا ديگر بعد از چهار فيلم مي شود از ويژگي هاي چيزي با عنوان «سينماي اصغر فرهادي» حرف زد. مهم ترين ويژگي او انتخاب موضوعات چالش برانگيزي است كه همان قدر امروزي و به روزند، كه بنيادي اند و ازلي. در «شهر زيبا» واقعا كي مي تواند حكم نهايي را درباره شخصيت هاي فيلم صادر كند و حكم بدهد واقعا حق با كيست؟ شرع يك چيز مي گويد و اخلاق يك چيز ديگر، و تضاد درست از همين جا شروع مي شود. اما واقعا فاصله ميان آن ها را چه طور بايد تشخيص داد و به كدام طرف بايد حكم كرد؟
«درباره الي» هم اين ماجرا به صورت ديگري تكرار مي شود. فیلم از دو بخش تشکیل شده است. بخش اولش در نهایت سرخوشی و شور و حال است و بخش دومش در نهایت تراژدی و غم و اندوه. در نيمه اول اتفاقی می افتد که اثرش مثل ماضی نقلی هم چنان تا پایان فیلم ادامه پيدا مي كند و شرنگش قطره قطره در کام مخاطب می چکد تا تلخی اش لحظه به لحظه بیش تر اثر كند. درست مثل وقتي كه عزاداري تمام می شود و همه می روند پی کارشان و آن وقت تازه غم حقیقتش را برای صاحب عزا عیان می کند. نیمه دوم فیلم کاملا در همین جهت است و همه آدم ها را به نوعی با خودشان رو به رو می کند. برای همین گرچه تا اواسط فیلم هنوز هیچ قصه ای وجود ندارد، ولي درگیری و جذابیتي که از فرط ملموس بودن فضا ایجاد شده و بی هیچ گرهی ما را با خودش همراه کرده، هست...
با وجود اين كه تقريبا همه فيلم سازان و سينماگران از فراهم نبودن شرايط مناسب توليد مي نالند، اما عدم تناسب ميان دو مقوله توليد و اكران و جلو افتادن «توليد»، باعث شده خيلي از فيلم ها حتي نتوانند رنگ پرده را ببينند و در نهايت هم از سعادت اكران محروم بمانند. براي همين بسياري از تهيه كنندگان و فيلم سازان ترجيح مي دهند قبل از اين كه قاچاق فيلمشان دربيايد، به هر ترتيبي كه شده محصولي را كه توليد كرده اند به دست مخاطب برسانند و لااقل بخشي از هزينه هاي توليد را هم جبران كنند. يكي از اين راه ها فروش و عرضه فيلم در شبكه نمايش خانگي است. از بين فيلم هايي كه اخيرا
به اين ترتيب بدون اكران سينمايي وارد شبكه ويدئويي شده اند مي توان به «عصر جمعه» (مونا زندي حقيقي)، «موش» (شاهد احمدلو)، «شهرآشوب» (يدا... صمدي)، «مواجهه» (سعيد ابراهيمي فر)، «چند روز بعد» (نيكي كريمي) و «پوست موز» (علي عطشاني) اشاره كرد. اما آيا واقعا اين روش جديد و نو، تا چه اندازه از نظر كارشناسي هم قابل قبول است و صاحبان اين آثار با چه منطقي به اين كار اقدام مي كنند؟
ديگر با ويدئو فيلم نمي سازم
علي عطشاني ترجيح مي دهد ماجرا را از اول تعريف كند و توضيح بدهد كه ...
1. ديشب مسيرم را طولاني كردم كه ببينم مملكت چه خبر است. ديدم خيلي ها همين كار را كرده اند. انداخته اند توي خيابان ها و بزرگراه ها كه ببينند چه خبر است. از ترافیک هم بدشان نمی آید. هرچي شلوغ تر، بهتر. با هخمين ترافيكي هم كه خودشان درست كرده اند، دارند حالي می کنند كه نگو.
2. بازار شعار و عكس و نخ و پرچم سبز هم داغ بود. اين هم چند تا از شعارها به عنوان سند:
آزادی اندیشه/ با ریش و پشم نمی شه
مرگ بر دیکتاتور/ چه شاه باشه، چه دکتر
حتي يكي شان مي زند: «توپ، تانك، فشفشه/ ديسكو بايد آزاد شه!»
3. دوستی می گفت اگر هر دو هفته یا حداکثر ماهی یک بار همچین اتفاقی در سطح مملکت بیفتد، لااقل مردم یک تکانی بهخودشان می دهند و این قدر موج رخوت و سستی همه جا را نمی گیرد. فلذا پیش نهاد می شود دولت محترم بعدی برای نهادینه کردن این موج شور و نشاط انتخابات را از متوسط سالی یک بار به ماهی یک بار برساند.
4. به اين شلوغ كاري ها خيلي فكر مي كنم. اين كه چي باعث مي شود طرف آن قدر مطمئن باشد به انتخابش و آن قدر انگيزه داشته باشد كه برود وسط و گلو پاره كند و زنده باد- مرده باد بگويد. از اول برايم جذاب بوده. ولي دركش نمي كنم. يادم نمي آيد خودم اين كار را كرده باشم. مهم ترينش شايد اين باشد كه همه ما از انتساب به يك جريان احساس هويت مي كنيم. نمونه اش خود من كه با اين كه اصلا اهل ورزش نيستم، ولي دوست دارم برنده بازي پرسپوليس- استقلال، قرمزه باشد و نمي دانم چرا.
حالا هم كه شرايط فراهم است. بهانه ها زياد مهم نيستند. يك بار فوتبال است، يك بار سياست. در گوشي بگويم شايد چاره كار همان ديسكويي باشد كه آن طرفدار مهم فرياد مي زد. اين جوري ملت هر وقت دلشان بخواهد خودشان را خالي مي كنند و بعدش انديشه شان آزادتر مي شود!
5. خوشتان بيايد يا نه، همه جوگير مي شويم، همه جوگير مي شوند. من هم جوگير مي شوم. همان ديشب كه مثلا در عين بي طرفي كامل ايستاده بودم و نگاه مي كردم، وقتي ديدم چندتا دختر و پسر- درست با همان تيپ و شكل طرفداران موسوي- سر ميدان پونك شعارهاي احمدي نژادي مي دهند و مثلا براي موسوي و كروبي شعر درست كرده اند كه «حرف زدنم بلد نيست»، يك لحظه تحريك شدم بروم بپرسم واقعا شما عاشق چي احمدي نژاديد؟ بعد ديدم همين را مي شود از طرفداران موسوي هم پرسيد. پس بي خيال شدم.
6. براي اين كه تكليف خودم را روشن كنم، مي گويم؛ با اين كه بعد از چندين و چند دوره شركت در اين دوره براي خودم اوجب واجبات است، ولي همه اين ها در نظرم يك جور بازي بيش تر نيست. مناظره ها و اين شلوغ بازي ها هم براي من همين است: گوشت خر و دندان سگ. در مثل كه مناقشه نيست؛ هست؟
7. براي همين است كه گاهي هم كه با جماعت در بحث هاي انتخاباتي همراه مي شوم، خود به خود با چند تا ريزه موج مي افتم بيرون. به قول قديمي ها اين حرف ها دل خوش مي خواهد و شكم سير. دوميش هيچي، ولي اوليش تا اطلاع ثانوي موجود نيست.
رخساره قائممقامي متولد 55 تهران است. بعد از گرفتن مدرك مهندسي شيمي اش در دانش كده سينما تئاتر در مقطع كارشناسي سينما خوانده و تا مقطع و در رشته انيميشن هم كارشناسي ارشد گرفته. با اين كه به ساخت مستند علاقه دارد، كتاب «انيميشن مستند»ش كه در جشن كتاب سال سينمايي به عنوان بهترين تاليف شناخته شد، پايان نامه درسي اوست. پايان نامه عملي او هم يك مستند پرتره 32 دقيقه اي است به نام «سيانوزه» درباره يك نقاش خياباني كه چون 10 دقيقهاش انيميشن است، در حقيقت نمونه اي است از همين ژانر جديدي كه در اين كتاب معرفي شده. سيانوزه يعني كبودي و مرگ يك موجود يا عضوي از بدن بر اثر نرسيدن اكسيژن.
قائم مقامي بيش تر خودش را مستندساز ميداند تا كسي كه در زمينه انيميشن كار مي كند و عقيده دارد كه در اين فيلم هم انيميشن را در خدمت علاقهاي كه به مستند داشته به كار گرفته. اين مستند تا به حال در 35 فستيوال بينالمللي شركت كرده و توانسته 10 تا جايزه بينالمللي را به اسم خودش ثبت كند كه مهم ترين هايش اين هاست: بهترين مستند دانشجويي جشنواره شفيلد انگلستان، بهترين مستند كوتاه در جشنوارههاي پليداك اسپانيا و فلاهرتياناي روسيه.
با او براي انتخاب كتابش به عنوان بهترین تالیف در دومین دوره جشن کتاب سال سینمایی گپ زده ايم...
اگر کم و بیش پای حرف های بهروز افخمی نشسته باشید یا نوشته ها و مصاحبه هایش را این جا و آن جا خوانده باشید، لابد می دانید که چقدر به ادبیات داستانی و کلا «روایت» علاقه دارد. در نگاه او جوهر اصلی یک فیلم، قصه و روایت آن است. برای همین قبل از این که خودش را یک کارگردان بداند، یک فیلم نامه نویس می داند. گذشته از این افخمی یک شگفتی آفرین است؛ چه وقتی کار می کند و چه وقتی کاری نمی کند. چه وقتی پرکار است و چه وقتی کم کار است و در عین حال مدام خبر راه افتادن پروژه هاي تازه ای را اعلام می کند.
یکی از آخرین شگفتی های او فیلمی بود که به مناسبت رحلت امام در این ایام از تلویزیون پخش شد. فیلمی به نام «یازده دقیقه و سی ثانیه» که داستانش در حاشيه روز حمله عراق به ايران و پيام تاريخي امام به اين مناسبت مي گذرد. وقتي فیلم در بخش مسابقه فیلم های تلویزیونی جشنواره فجر هم به نمایش درآمد، همه را شگفت زده کرد. اگر اطلاعات قبلی نبود و اسم افخمی را در تیتراژ فیلم نمی دیدیم، بی اغراق می گفتیم این فیلم را یک فیلم ساز جوان و بی تجربه ساخته و البته همه تلاش هایش را هم برای درآوردن آن به کار بسته است. اما کم تر کسی می توانست باور کند «یازده دقیقه و سی ثانیه» را کارگردان کاربلد و وسواسی ای مثل افخمی ساخته. جالب این جاست که اولین مشکل فیلم هم به همان مشکل قصه و روایت در آن برمی گردد...
فيلم هاي تلويزيوني و چند و چون ساخت و نمايش آن ها يكي از مهم ترين چالش هاي تلويزيون و مخاطبانش در اين سال ها بوده است؛ مساله اي كه به طور طبيعي هم موافق دارد و هم مخالف و جالب اين جاست كه همه آن ها هم براي خودشان دلايل منطقي و قابل تاملي دارند. موضع تلويزيون نسبت به اين موضوع هم نشان مي دهد كه مسئولان اين رسانه با وجود عزم جزمشان درباره كليت اين موضوع و لزوم توليد آثاري در اين زمينه، لااقل هنوز در مورد چگونگي و نحوه درست اين كار به نتيجه مشخصي نرسيده اند. نمونه اخيرش جابه جايي مسئوليت توليد و واگذاري اين كار از شبكه ها به سيمافيلم است كه پيش از اين اساسا مسئوليتش توليد سريال هاي بزرگ و فاخر تعريف شده بود.
طبيعي بود كه اين مركز هم به زعم خودش براي توليد بهتر، راهكارهاي جديدي را در پيش بگيرد. يكي از اين تصميم ها سپردن كار تهيه چند تله فيلم به كارگردانان حرفه اي سينما در كنار كارگردان هاي جوان و فيلم اولي است كه بعضي شان حتي با اين كارها تجربه هاي اولشان را رقم مي زنند. از ميان سينماگراني كه اخيرا به عنوان تهيه كننده مشغول توليد تله فيلم شده اند، مي شود به كيانوش عياري، كيومرث پوراحمد، جمال شورجه، نادر مقدس مجيد مظفري، عليرضا رئيسيان و ... اشاره كرد...
توي مسيري كه هر روز بايد پياده گز كنم، يك تصوير و موقعيت تكراري هست كه هميشه غافل گيرم مي كند. تقاطع دو تا بلوار نسبتا عريض و بزرگ، زمين ديواركشي شده بزرگي هست كه به دشت پهلو مي زند تا زمين. ديوار هاي كوتاهي دارد كه خواهي خواهي وقتي رد مي شوي، همه چيزش را مي بيني. غير از چند تا درخت و چند تا تانكر بزرگ هم هيچي تويش نيست. شايد همين است كه بزرگ تر نشانش مي دهد.
غافل گيري من با يك بو شروع مي شود كه من خيلي دوستش دارم؛ بوي پهن گاو. اصالتي را در اين بو هست كه با هيچ ادوكلني – حتي «بربري»- نمي شود عوضش كرد. وقتي از اورژينال بودنش مطمئن شدم، چشمم را مي بندم و چند تا نفس عميق مي كشم؛ انگار تازه يادم بيايد اين صحنه هر روز سر راهم هست.
بعد مي رسم به ديوار كوتاه كه حتي لازم نيست ازش سرك بكشي. منظره جالبي است. توي دشت يا زمين به آن بزرگي با پس زمينه آن همه ساختمان كوتاه و بلند و سر به فلك كشيده، 10-15 تايي مرغ و خروس و بوقلمون دارند براي خودشان مي چرخند و صفا مي كنند...
نمي دانم چرا دوست دارد لااقل روزي يكي دوبار از بي نهايت باري را كه مي رود توي بالكن، من را هم ببرد. بعضي روزها هم بر عكس؛ خودم مي فهمم حالش خوب نيست و بايد هوايش را داشته باشم. اسمش را گذاشته هاراگيري.
هر روز يك حالي دارد. يك بار فقط سيگارش را روشن مي كند و هيچي نمي گويد. فقط زل مي زند به خيابان روبه رو. يا گير مي دهد به يكي از همكارها و شروع مي كند به فحش دادن. يا گير مي دهد به مغازه آن ور خيابان كه ببين چقدر وضعش خوب است كه ظهرها ول مي كند و مي رود. بالاخره يكي پيدا مي شود كه بشود فحش خورش.
بعضي وقت ها هم شروع مي كند به گفتن خاطرات و تجربه هاش از سينما و كار و بچگي و خانواده اش. خيلي وقت ها حرف هاش داستاني است. معلوم است اهل خواندن و نوشتن و سينما كه باشي، همين طوري هم حرف بزني روايت دارد، جذاب است. خودت را كه رها كني و از خودت كه بگويي ديگر هيچي.
ديروز براي دزدي هاي بچگيش مي گفت. يك بار داشته مي رفته توي خانه كه ديده در اتاق مستاجرشان باز است و كيفش را هم گذاشته همان جا دم در...

روستاي بهار اردهال/ جابر تواضعي
اگر مي شد جوري نشان داد كه اين صندوق پست با انداختن سكه در آن صندوق صدقات كار مي كند، كانسپچوال آرت (هنرمفهومي) خوبي از كار در مي آمد.
روح ا... حجازی متولد 58 آبادان است. ولي يك سال و نيمه بوده كه شروع جنگ خانواده اش را مجبور كرده به اصفهان كوچ كنند. اما ريشه هاي پيوند به زادگاهش هنوز آن قدر قوي هست كه باعث شده فيلم اولش را همان جا و درباره آدم هاي بعد جنگ و تبعات آن بسازد.
حدود نيم ساعت اول گفت و گويمان به شرح داستان سرسختي ها و تلاش هايش براي فيلم ساختن مي گذرد كه اگر بخواهد بيايد، مي شود به اندازه كل اين گفت و گو. ولي همين كه اولين فيلم سينمايي اش سيمرغ بهترين فيلم اول را از جشنواره بيست و ششم فجر گرفته، خودش به اندازه كافي گويا هست.
استناد و نقل قول چندين باره اش به كارها و حرف هاي فيلم سازاني مثل ميركريمي و مجيدي كم و بيش نشان مي دهد كه به كدام جريان فيلم سازي نظر دارد. خودش مي گويد آباداني ها ذاتا بازيگر و قصه گويند و اين كه خواسته يك فيلم قصه گو بسازد. ولي به گمانم او در تعريف كردن قصه اش يك مشكل اساسي دارد؛ اين كه آن قدر محو روايت خودش مي شود كه ديگر خيلي به حوصله و گنجايش طرف مقابلش فكر نمي كند. نمونه اش همين گفت و گو است كه پياده كردن و تنظيمش حسابي من را به زحمت مي اندازد...
مهرداد صديقيان به خاطر بازي در «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد ديده شد. اما حتي خود پوراحمد هم موقع انتخابش براي اين فيلم نمي دانست او يك تجربه سينمايي ديگر را هم از سر گذرانده است. او اين روزها بعد از تجربه چند فيلم سينمايي، دوباره در يكي از اپيزودهاي سريال جديد پوراحمد بازي مي كند تا اولين تجربه تلويزيوني اش به واسطه اين كارگردان رقم بخورد. در بعدازظهر سومين روز كاري اش در «پرانتز باز» كه براي شبكه تهران توليد مي شود، با او گپ كوتاهي زده ايم.
* در كار جديد پوراحمد چه نقشي داري؟
- من و كيانيان در اين اپيزود مهمانيم. داستان هاي اين سريال ها در يك فضاي هتل اتفاق مي افتد. من نقش مسافر دزد را بازي ميكنم كه با كاركنان هتل درگير ميشود. رضا كيانيان هم يك مسافر است. چيزهايي بين اين از دو مسافر اتفاق ميافتد كه به نظرم خيلي جالب است.
* پس نقش اصلي نداري.
- نه. نقش اول سريال را فرزين محدث بازي مي كند. هماني كه ...
خودش را باد می کند، چند بار سق می زند و سوت می کشد و می گوید:
- گوگور گوگور گوگور منی؟
کله اش را هم سه بار می آورد پایین. و «منی» آخرش را چنان با تاکید می گوید که دل آدم غنج می زند. خیال می کنی اگر همین حالا اگر بهش نگویی آره، بلایی چیزی سر خودش می آورد. گاهی هم «گوگور»ش را دو بار می گوید و به جای «منی» می گوید «من». انگار از وسط نوار شروع کند و نرسیده به آخرش هم تمام کند.
صدایش شبیه این سیاه بازهاست یا این هایی که یک سوتک می گذارند زیر زبانشان و جای عروسک های خیمه شب بازی حرف می زنند. يا شبيه صداي محمد قاضی، مترجم خدابیامرز که به خاطر سرطان حنجره اش با آن دستگاهی که توی گلوش کار گذاشته بودند حرف می زد.
«بوس بده» را هم همین جوری می گوید؛ سه بار پشت هم و دفعه آخرش آن قدر با تاکید روی حرف سین که دل آدم آب می شود برای بوس دادن و بوس گرفتن.
می گوید:
- قربونت برم.
توی قفسش می پرد این ور و آن ور. نه مثل کاسکوها که به هرجایی آویزان می شوند.
در را هم که باز بگذاری می پرد روی سرت یا شانه ات و اگر کیفش کوک باشد همین ها را می گوید. مثل همان مرغ مینایی که سندباد داشت و می گفت: «سندباد جونم...».
حالا ولی غریب شده بیچاره. خیلی هم کم تر از قبل حرف می زند. گوشه قفس غور می کند و به سوت ها و سق زدن هات کاری ندارد. انگار نشنیده. دلش علی را می خواهد لابد. بیچاره نمی داند چند روزی است علی سرش هوویی آورده که این ها را بدون این که خودش یادش بدهد، بگوید؛ نمی داند که اصلا دیگر یاد او هم نیست.
آقای پوراحمد، سلام. حال شما؟ می دانم که این روزها مشغول کارگردانی سریال جدیدتان «پرانتز باز» هستيد و خیلی فرصت ندارید. ولی من همین طوری هوس کردم برایتان نامه بنویسم و بگویم خیلی خوش حالم که دارید یک مجموعه تر و تمیز و کم نقص دیگر برای تلویزیون و در اصل برای ما می سازید. دستتان درد نکند و خسته نباشید.
نمی گویم دلیل اصلی نامه نوشتنم همین بود. من هم مثل شما که دلیل اصلی جذابیت فیلم ها و نوشته هایتان صداقتتان است، کچلم و راستگو. دروغ توی کاسه ام نیست. پس می گویم دلیل اصلی تر این نامه ام، حرف های یکی از دوستان و همکارانم است که یکی دو هفته پیش براي تهيه گزارش پشت صحنه آمده بود سر صحنه تان.
می گوید وقتي از راه رسيده ايد خوش حال و خندان بوده اید. ولي تا مديرتوليد او را به شما معرفي كرده، یکهو سگرمه هایتان رفته تو هم و گفته اید هیچ کس حق ندارد از کارتان عکس و خبر و گزارش بگیرد. بعد هم چنان سكوت سردي بر همه جا حاكم شده كه نگو و نپرس. وساطت و پادرمياني خانم مديرتوليد و حتي برادر شما هم اثري نداشته و حتي آن قدر فضا را سنگين تر كرده كه ...
رسانه تلويزيون هم مثل هر رسانه ديگري هر از گاهي دست خوش امواج مختلفي مي شود كه بعضي از آن ها مثبت است و بعضي منفي. اما بسياري از آن ها نه لزوما مثبتند و نه لزوما منفي. اما صاحب نظران و مديران رسانه مي توانند از همان امواج نيز پيام هايي را براي پيشرفت و جهت يابي كارشان پيدا كنند.
استقبال از دو سريال «يوسف پيامبر» و «افسانه جومونگ» دو موج بسيار فراگيري است كه در ماه هاي اخير در تلويزيون ما اتفاق افتاده است. «يوسف پيامبر» كه چند هفته پيش شاهد پخش آخرين قسمتش بوديم، يكي از توليدات وطني است كه بر اساس يك قصه قرآني جلوي دوربين رفته بود. اما «افسانه جومونگ» توليد كشور كره است و استقبال از آن را مي توان به نوعي در ادامه سريال ديگري از اين كشور - «جواهري در قصر»- دانست كه مخاطبان به خاطر هم ذات پنداري بيش از حد با شخصيت اصلي اش، آن را به اسم او - «يانگوم»- مي شناختند.
بنابراين شايد در نگاه اول مقايسه اين دو سريال با هم قياس مع الفارق به نظر برسد. اما يك نگاه از بالا و هلي كوپتري به اين دو اتفاق، آن هم بدون در نظر گرفتن وجوه كيفي و اما و اگرها و مسائل ديگري كه حولشان وجود دارد، ابعاد ديگري از مساله را ...
... خواهرت چنان تحقیرم کرده که دیگر نمی توانم باهاش زندگی کنم. حتی اگر حاضر باشد بدنش را هم خیمه کند تا بتوانم سیگارم را بگیرانم. یا از بین کتاب قصه های بچگی اش بیاید بیرون و مرتب نرود آن تو و همان توقعی را از من نداشته باشد که زن هایشان از یک شاهزاده دانمارکی یا یک نجیب زاده انگلیسی دارند. یا حتی اگر شصت و پنج تا بچه قد و نیم قد هم برایم بیاورد که از سر و کولم بالا بروند، باز هم حاضر نیستم ببخشمش.
با قهوه فروختن و پیش خدمتی این و آن را کردن، تا حالا نصف کم تر مهریه اش را جمع کرده ام. نصف دیگرش را هم به همین زودی جمع می کنم و می دهم بهش تا برود دنبال کار و زندگی اش. یک مرد مایه دار متشخص هم پیدا کند و باهاش ازدواج کند و همان روز اول تا می تواند برای خودش طلا و جواهر بخرد. یا از این پیراهن های که یقه خرگوشی دارند، یک ده بیست تایی برای خودش بخرد و توی کمدش آویزان کند.
دست هم را بگیرند بروند توی این پاساژهای بالای شهر راه بروند و مرتب خرید کنند و بدهند کسی همه خریدشن را بگذارد توی سوناتای آبی نفتی شان. سالی پنجاه و دو بار بروند شمال...
1. از عجايب اين انتخابات يكي هم اين است كه همه ياوران اصلاحات كه به ميرحسين راي مي دهند، وقتي قرار باشد يك روزنامه را براي خواندن انتخاب كنند مي روند سراغ «اعتماد ملي». لااقل براي خنده.
2. تيتر «اعتماد ملي» امروز اين است: «هر ايراني، ماهانه 70 هزار تومان».
درباره اين تيتر غير از اين كه يادآور روزنامه ها و تيترهاي روزنامه هاي بدوي زمان مشروطه است، دو نكته ديگر هم به ذهنم رسيد.
اول اين كه چهارسال پيش كروبي مي خواست راي هر ايراني را با 50 تومان بخرد. دست احمدي نژاد درد نكند كه بالابردن تورم نرخ راي ما را هم 20 تومان برد بالا.
دوم اين كه تصور كنيد كروبي را كه پاي صندوق راي هوار مي كشد: «70 تومان يك... 70 تومان دو... نبود؟!»
روزهاي شلوغ و پر مهمان مسافران نوروزي در ماه اول سال براي شهر تاريخي كاشان كه از نظر آمار گردش گر آن را در صدر شهرهاي استان اصفهان قرار داده، با رسيدن فصل گل هاي محمدي به ارديبهشت پيوند مي خورد. ماه دوم سال براي روستاهاي اطراف كاشان يعني گل محمدي و گلاب، يعني پيچيدن عطر مست كننده شان در فضا.
گلاب گيري لااقل در سال هاي اخير فقط و فقط به قمصر محدود نمي شود و روستاهاي ديگر اطراف كاشان هم در پرورش گل محمدي حسابي فعالند. حتي بر اساس شنيده ها روستاي نياسر كه در اين سال ها به «شهر سبز نياسر» تغيير نام داده از نظر كمي در پرورش گل محمدي از قمصر هم جلو افتاده. ولي بالاخره هر چيزي خواستگاهي دارد و گل محمدي و گلاب ناب هم با جايي به اسم قمصر پيوند خورده. پس پيش نهاد ما هم اين است كه اگر قرار است يك جا را براي ديدن و تجربه گلاب گيري و تنفس عطر گل هاي محمدي انتخاب كنيد، قمصر را در اولويتتان بگذاريد.
شايد بوي ملايم گلاب و گل محمدي كه همه جا را پر كرده براي خود اهالي و همين طور خوش نشينان كاشاني كه براي استخوان سبك كردن آخر هفته هايشان ويلايي دست و پا كرده اند، يك چيز عادي و طبيعي باشد؛ ولي مطمئن باشيد هوش از كله كسي كه براي اولين بار ...
مي دانم متهم مي شوم به بي تفاوتي، به نفهمي و اولين چيزي كه مي شنوم اين است كه: «اسم خودت رو گذاشتي روزنامه نگار؟!»
مهم نيست. از كجا سند بياورم كه تمام دبيرستان به خاطر حرف هاي شبه سياسي و تحريك دبيرها و بچه ها براي صحبت درباره معقولات و دكتر سروش و امثال اين ها مدام مواخذه شده ام؟ حيف كه ايستادن ساعت ها و روزها پشت در دفتر مدرسه و تحمل پوزخند همه رفقا و دبيرهايي كه نوشته هام بينشان دست به دست مي شد، جزء سابقه سياسي آدم حساب نمي شود. درست مثل مشكلاتي كه از ماندن زير آوار برايم مانده و حالا چون برايش مدرك باليني ندارم، نمي توانم به افتخار گرفتن كارت جانبازي نايل بشوم. اين هم مهم نيست.
باز هم مهم نيست كه با چند تا ديوانه ديگر گنداب دانش گاه صنعتي اصفهان را به هم زديم و در جايي كه هيچ چيز جز رعب و اختناق و البته درس برش حاكم نبود، نشريه هنري و سياسي درآورديم و تئاتر كار كرديم و ميتينگ هاي سياسي برگزار كرديم و ...
مهم نيست كه همين جوگيري دوم خرداد كلي كار دستمان داد...
یک لیوان کاسنی یا بیدمشک حال هر گردش گری را جا می آورد. بفرمایید شربت...

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
چند نما از گلستانه های گل محمدی. معلوم است که این وقت صبح-طرف چاشت- دیگر همه گل ها را چیده اند و فقط غنچه ها مانده اند. از عمر این غنچه ها هم فقط یک روز باقی مانده.

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.
قمصر یک منطقه کم و بیش کوهستانی است. این لانگ شات یکی از کوه هایی است که احاطه اش کرده.

بقیه عس ها را در ادامه مطلب ببینید.
لابد حكمتي داشت كه قمصر نيامدنم بايد يك سالي طول مي كشيد. ولي اين اقامت يك شبه و يك روزه، خيلي چسبيد. مخصوصا كه دوباره خواني «هنر سير و سفر» آلن دوباتن هم حسابي با آن فضا هم خوان شد و لذت و درك فضا را چند برابر كرد. ضمن اين كه بهم انگيزه داد براي شروع سفرنامه اي كه بايد يك سال پيش تمامش مي كردم و نه مي شد و نه مي دانستم چه طور.
لذت نفس كشيدن هوايي كه بوي ملايم گلاب حسابي با ملكول هاش قاتي شده، چيزي است كه شايد تا اواخر خرداد هم بشود تجربه اش كرد. ولي اين وقت سال حسابي توي اوج است.
غير از اين، دو تا خواب خوب كردم كه نظيرش را در اين چند وقت سراغ ندارم. خوابي كه هر دقيقه اش برابر بود با هفتاد دقيقه.
غير از اين قدم زدن و پياده روي و عكاسي (بهتر است بگويم عكس گرفتن) هم بود. چند تا از عكس هاي زيرنويس دارش را در پست بعد ببينيد.