|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين مطلب در همان هفته هاي اوج «اخراجي ها» نوشته شد، ولي چاپ نشد. امروز پيدايش كردم و ديدم بد نيست لااقل اين جا بيايد. زياد جديش نگيريد.
ورق زدن و خواندن اخبار و نقل قول هاي حوزه سينما هم مي تواند يك كار مفرح و خنده دار باشد، هم يك كار اعصاب خردكن. مهم ترينش هم اين كه تقريبا مثل همه بخش هاي فرهنگي مان هيچ حساب و كتابي بر اين وادي حكم فرما نيست و فرق دوغ و دوشاب معلوم نيست. وعده وعيدها و حرف هايي كه زده مي شود از يك جنس است و چيزي كه در عمل اتفاق مي افتد از يك جنس ديگر. از سينماي فاخر و فرهنگي صحبت مي شود و چيزي كه در واقعيت اتفاق مي افتد، زمين تا آسمان با آن متفاوت است.
پروژه هاي فرهنگي يا متوقف مي شوند يا در يكي از ايستگاه هاي مختلف پروسه توليد تا اكران، گير مي كنند و به خط پايان نمي رسند...
چند وقت پيش يك مدير فرهنگي برايم داستان شروع به كار مجموعه اي را كه كارش را زير نظر او شروع كرده بود، تعريف كرد و فلوچارت هايي را نشان داد كه براي به دست آوردنش خيلي تلاش كرده بود. با توجه به محدوديات، يكي از متخصصان ايراني كار مورد نظرش را با لطايف الحيل و ترفندهاي مختلف به ايران كشيده بود تا ضمن تحمل هزينه هاي مختلف آمد و رفت و اقامتش، دست آخر فقط و فقط به همين چند تكه كاغذ برسد. اين همه جديت او در اين ماجرا خيلي برايم جالب بود و باور نمي كردم كه مديران ما هم به صرافت چنين كاري بيفتند و فلان قدر هم برايش هزينه كنند و در نهايت هم خودشان را پيروز ميدان بدانند. اما از اين كه براي اولين بار مي ديدم يك كار فرهنگي اين قدر با برنامه ريزي و دقت شروع شده، ذوق زده شدم و كلي كيف كردم.
چیزی که با صرف اين همه هزينه تهيه شده بود، نقشه ساده ای بود شبیه فلوچارت ها و ...
چه باشد گر نگارينم بگيرد دست من فردا
ز روزن سر در آويزد چو قرص ماه خوش سيما
درآيد جان فزاي من، گشايد دست و پاي من
كه دستم بست و پايم هم، كف هجران پابرجا
بدو گويم: به جان تو كه بي تو اي حيات جان
نه شادم مي كند عشرت، نه مستم مي كند صهبا
وگر از ناز او گويد: برو از من چه مي خواهي
ز سوداي تو مي ترسم كه پيوندد به من سودا
برم تيغ و كفن پيشش، چو قرباني نهم گردن
كه از من دردسر داري؟ مرا گردن بزن عمدا
تو داني كه من بي تو نخواهم زندگاني را
مرا مردن به از هجران به يزدان كاخرج الموتي
مرا باور نمي آمد كه از بنده تو برگردي
همي گفتم اراجيف است و بهتان گفته اعدا
تويي جان من و بي جان، ندانم زيست من باري
تو بي چشم من و بي تو ندارم ديده بينا
رها كن اين سخن ها را، بزن مطرب يكي پرده
رباب و دف به پيش آور اگر نبود تو را سرنا
افزايش قيمت بليط سينماها خبري بود كه روز گذشته از سوي رييس شوراي صنفي نمايش منتشر شد. به گفته مهدي كرم پور اين اتفاق از 15 تيرماه عملي مي شود و از اين به بعد بليت سينما در سينماهاي مدرن تا 3 هزار تومان عرضه خواهد شد. اما در شرايطي كه بر اساس آمار و ارقام خيلي از مردم انگيزه زيادي براي رفتن به سينما ندارند و تنزل كيفيت فيلم هاي اكران، كمبود سالن و هم چنين نامناسب بودن سالن هاي سينما رغبتي را در آن ها براي استفاده از آن به عنوان يك كالاي فرهنگي باقي نمي گذارد، اين تصميم چقدر مي تواند موجه، كارشناسي و قابل دفاع باشد و از سوي ديگر چقدر به صنعت سينماي ما كه به زعم بسياري از مرز ورشكستگي نيز عبور كرده، كمك خواهد كرد...
وسط صحبت بودند كه موبايلش زنگ خورد. جوري جواب داد كه انگار نديده شماره خانه خودش روي صفحه نمايش است:
- بله؟ سلام. نه. كار پيش اومده. دير ميام. آره... آره... شما شمامتون رو بخوريد. نمي دونم كي... تماس مي گيرم.
گوشي را قطع كرد و دوباره بحثشان ادامه پيدا كرد.
دفعه هاي بعدي هم تلفن هاي زن جايي وسط صحبتشان درباره سنديكاي حمايت از حقوق زنان را پاره مي كرد و او هر بار جواب سربالا مي داد.
آخر سر خسته شدند و مرد به پيش نهاد دوستش تصميم گرفت همان جا بخوابد. از نيمه شب يك ساعتي گذشته بود. هنوز چشمش گرم نشده بود كه تلفن دوباره چرتش را پاره كرد.
- بله؟ نه، نميام... همين جا مي خوابم... خونه دوستمه... دوستم ديگه، نمي شناسيش. نه، راهش دوره... نمي ارزه بيام.
زن كه تلفن را قطع كرد، قابلمه غذا را توي توالت خالي كرد و سيفون را كشيد.
توي اين سال ها هنوز اين جوري نشده بودم. آن هم با اين اتوبوس هاي جديد كه همه لكنته ها را از ميدان به در كرده اند. گفتم يك مشكل كوچك است و بالاخره راه مي افتد. ولي يك ساعتي طول كشيد و تو اين فاصله خيلي ها پولشان را از راننده كه با آچار افتاده بود به جان ماشين و عرق از همه جايش سرازير شده بود، گرفتند و آويزان يك ماشين ديگر شدند كه به شب نخورند. من و دوست يك بار ديده ام هم افتاديم توي جاده. چند تا اتوبوس و سواري جلومان نگه داشت و رفيقمان نگذاشت سوار بشويم. گفت: «بيا كنار اتوبان قدم بزنيم حال كنيم!»
ولي وقتي هوا يكهو رفت روبه تاريكي، پشيماني آمد تو چهره اش. من هم براي خودم به زمين و زمان فحش مي دادم. حوصله پاگيرشدن و دردسر نداشتم. همان موقع ها يك سواري جلومان نگه داشت. تنها بود. مي خواستم از حرف زدنش ببينم چه كاره است. گفتم: «چقدر مي گيري؟»
گفت: « گرون بگم شب مي موني توي جاده؟»
تنها بود و نمي خورد ناحسابي باشد. سوار شديم. مي رفت جمكران. سال دوازدهمش بود. مي گفت كه سرماي زمستان و گرماي تابستان، سنگ هم كه از آسمان مي باريده، هفته اي يك بارش لنگ نشده. حرف هاش با بقيه خيلي فرق داشت. ياد صحبت هاي حاج اسماعيل دولابي افتادم. اين ها چيزهايي است كه از حرف هاش يادم مانده:
- «چون همدیگر را نمی شناسیم، می توانیم با هم حال کنیم. هرچی بوده از کرم آقا بوده. از برکت وجود آقا شاعر هم شدم. بیش ترش درباره خودش بود. دفترم همیشه تو داشبورد بود. گاهی پشت فرمان دو سه خط شعر می اومد. انگار یکی بهم ديكته مي كرد. می زدم کنار، شروع می کردم به نوشتن. یکی دو ساعت بعد که می خواندم، می دیدم عجب قشنگ شده. مال من نبود ها!»
- «خلاصه چند تا دفتر پر کردم. ولی گفتم مسخره ام می کنند، از وادیش آمدم بيرون. دیدم شاید با این ها کم بیاورم، گازوییلی بشوم، همین جا بمانم؛ هي بروم این ور و آن ور شعر بخوانم و برایم به به و چه چه کنند و همین راضیم کند. مثل این هنرپیشه ها که عاشق معروف شدنند. در حالی که معروفیت اصلا مال خدا است. اگر این جوری فکر کنی، خدا بهت معروفیت می دهد. علم و دانش هم مال خدا است. انرژی هسته ای هم مال خداست. وگرنه من- ببخشیدها، خودم را می گویم- که قد یک پشگل هم نمی فهمم. هر چیز خوب را اگر برای خدا بدانی، همان را بهت می دهد.»
- «مثلا تابستان گرما توی جاده هوس جاده شمال می کنی. همین جاده گرم برایت می شود جاده شمال. جنگلت را می بینی، دریایت را هم می بینی، باران هم می زند. چیزی قشنگ است که دیگران ندیده باشند، نداشته باشند.»
- «روی هر پله اش بمانی، بهشت است. غیر ممکن است آدم بدجایی گیر کرده باشد، مگر این که ناامید باشد. هیچی بد نیست. من توکل بر خدا سوارتان کردم. شما هم باید توکل بر خدا باید جلو. یقین داشته باشید هرچی مصلحت باشد همان می شود. این حرف ها را خیلی وقت ها می شنوی، ولی به دلت نمی نشیند. عمل کردنش کمی سخت است.»
- «همه چیز روی این زمین هست، تو چی می خواهی؟ باید پرده ها برود کنار که بفهمی هیچ کدام این ها واقعیت نیست. چون زمین کپی دست هزارم بهشت است. اصلش آن بالاست.»
اين جاها ديگر داشتيم مي رسيديم به ميدان 72 تن قم. با رفيقم چايمان را سر كشيديم:
- «خیلی ها بهشت را به خاطر حوری هاش می خواهند؛ حوری هایی که آدم از قشنگی شان خجالت می کشد نگاهشان بکند. خماری چشم ها بیچاره ات می کند. اگر بگویند این زنت است، خجالت می کشی سلامش بکنی، چه رسد به چیزهای دیگر. همه شان یک شکلند. صد تایشان با لباس های نازک حریر برایت می رقصند که کیف کنی. با همه این ها اگر کسی به خاطر بهشت و زیبایی هاش خدا را پرستش کند کم آورده. بهشت اصلی خود خدا است.»
- «وقتی تو بعد عرفانی وارد بشوی، خیلی قشنگ می شود. ندیده ها را می بینی، نشنیده ها را می شنوی، محرم می شوی؛ از آقا رسول ا... تا امام زمان. خدا بیامرزد امام را. می گفت هر کی یک متر پارچه گذاشت روی کله اش که نمی شود روحانی. آدم باید روحانیت را از خدا بگیرد. چه با لباس، چه بی لباس.»
- «12 سال است هر هفته می آیم. سرمای زمستان که برف هم می آمد، می آمدم. تازه قدیم جاده مثل الان نبود که همه جاش روشن باشد. نیایم حالم خراب است. یک مدت بی کار بودم. بعد رفتم یک جا شدم راننده. به کارفرما گفتم که من شب جمعه ها نيستم. هفته اول چیزی نگفت. هفته دوم چشم غره رفت. منشی اش هم گفت آقا می گوید نباید بروی، بروی بیرونت می کنم. گفتم که بگو بیرونم کند. راننده گاری می شوم که از دست تو نجات پیدا کنم.»
وقتي پياده شديم، حس مي كردم شخصيت يكي از اين فيلم هايي هستم كه اسمش را گذاشته اند معناگرا. تو اوج بي حوصلگي و خستگي باشي و يكي جلوت سبز بشود كه مي رود جمكران و كلي بي شيله پيله برايت حرف بزند و دلت را بلرزاند. رفيقم گفت: «نکنه خودش بود؟!»
گفتم: «بي خيال، ما كه احمدي نژاد نيستيم!»
و گوشه چشمم را خشك كردم.
«تهران روستای بزرگی در حوالی شهر ری است که باغ ها و درختان میوه فراوان دارد. ساکنان آن در سرداب هایی زندگی می کنند که به لانه مورچگان می ماند. تهران چند محله دارد که هر یک با دیگری در جنگ و ستیز است. حرفه تهرانی ها خلاف کاری است و فرمانروا دل خوش است که ایشان خراج گزار پادشاهند. میوه هایشان نیکو و فراوان است و به ویژه اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمی شود.»
مطمئن باشيد وقتي زکریا محمد قزوینی در قرن هفتم هجری داشت در «آثار البلاد»ش تهران را با اين جملات و عبارات توصيف مي كرد، خوابش را هم نمي ديد كه اين ها مقدمه فيلم جوانكي به اسم مسعود بخشي بشود و اين قدر كاركرد پرتناقض و طنزآميزي هم داشته باشد. فيلمي 68 دقیقه اي كه در ايران جايزه بهترين كارگرداني از جشن خانه سينما و جشنواره فجر، جايزه تماشاگران جشنواره سينما حقيقت و ...
واقعيتش اين است كه مستند «تهران انار ندارد» در جشنواره فجر سال 85 به طفيلي يك مستند به ظاهر جنجالي از يك بنده خداي ديگر ديده شد. يعني تمام جماعتي كه سالن را پر كرده بودند، براي ديدن آن يكي فيلم آمده بودند تا فيلم مسعود بخشي. ولي وقتي كارش را ديدند، همه بي برو برگرد معتقد بودند كه يك مستند خيلي خاص و منحصر به فرد را ديده اند و بدون اين كه بقيه فيلم هاي بخش مستند را ديده باشند، شك نداشتند كه اين فيلم از نظر درجه و رتبه يك سر و گردن بالاتر از بقيه مي ايستد. البته با در نظر گرفتن اين تبصره كه بيش تر وقت ها جايزه لزوما به فيلمي كه بايد داده نمي شود!
از اين جملات پارادوكسيكالي كه خودشان هم ديگر را نقض مي كنند، كه بگذريم، فرض اوليه جماعت منتقد ثابت شد و جايزه بهترين كارگرداني جشنواره فجر را دادند به فيلم بخشي. يعني حالا كه جايزه بهترين كارگرداني از جشن خانه سينما و ...
تاريخ دقيقش را بايد ببينم. ولي يكي دو روز كم يا زياد، همين اوايل تير بود. توي مسجد شجره محرم شدم و لبيك- لبيك گويان راه افتادم سمت مكه. اگر بگويم «يادش به خير»كه اگر يكي بگويد پس آن جا چه مرگت بود، چي بايد جوابش را بدهم؟ چه جوري بگويم اين روزها كه دقيقا شده سال گرد آن سفر، بيش تر از هميشه حال و هوايش زده به سرم؟ چه جوابي دارم جز اين كه كله ام را پايين بيندازم.
نه، هنوز اعتقادم از بين نرفته كه مكان شرط لازم كمال نيست. هنوز اين شعر از زبانم نيفتاده كه «خر عيسي گرش به مكه برند...». ولي اين روزها عجيب حال و هواي آن جا برايم زنده شده. ديده اي بعضي وقت ها وقتي به خاطره اي چيزي فكر مي كني، يك عكس فيكس مي آيد پيش چشمت؟ براي من هم بيش تر همين تصوير است كه در ذهنم جان مي گيرد. ياد آن روز ظهر مدينه مي افتم كه راه افتادم براي نماز و مثل هميشه دير رسيدم...
در اين روزگار بي خبري و خبرهاي بد، شنيدن خبر توليد چند فيلم سينمايي جديد، آن هم با براي بچه ها قاعدتا بايد خبر خوبي باشد. اكبر نبوي قائم مقام بنياد فارابي و دبير جشنواره بينالمللي فيلمهاي كودكان و نوجوانان كم تر از دو ماه به شروع بيست و سومين دوره اين جشنواره، از توليد 6 فيلم كودكانه «پرواز مرغابيها»، «نخودي»، «ترانه كوچك من»، «من و پدربزرگ دهسالهام»، «خوابهاي دنبالهدار» و «همبازي» با حمايت فارابي خبر داده و گفته كه جريان سينماي كودك طبق سياستهاي معاونت سينمايي تحول و تحرك دوبارهاي پيدا كرده و در حال حاضر اغلب توليدات سينماي كودك و نوجوان، يا به صورت كامل و يا با حمايت و مشاركت بنياد سينمايي فارابي ساخته ميشوند. به گفته او 2 تا از اين فيلم ها تمام و كمال در همدان فيلم برداري مي شود؛ آن هم با هماهنگي و همكاري فارابي و مدير اجرايي جشنواره در همدان.
خوش بختانه سازندگان اين فيلم ها آدم هاي شناخته شده اي...
تله تئاترها بخشي از برنامه هاي نمايشي تلويزيون محسوب مي شوند كه بعد از اين همه سال هنوز تكليف معلوم و مشخصي ندارند. بسياري عقيده دارند كه مي شود از اين گونه برنامه سازي جوري استفاده كرد كه هم مخاطب عام را راضي كند و هم بتواند باعث رونق هنر تئاتر كه به خاطر مشخصات ماهوي اش امكان زيادي براي برقراري ارتباط با مخاطب ندارد، شد. اما اين كه چرا اين اتفاق نمي افتد و چرا در مورد اين جور برنامه ها اتفاق جديدي نمي افتد، چيزي است كه در اين گزارش چند و چونش را از زبان كارشناسان اين رشته مي خوانيد
ديروز و پريروز خبرگزاري مهر گفت و گويي را با رييس شبكه 3 سيما علیاصغر پورمحمدی روي خروجي اش قرار داد كه در اوج رقابتهای انتخاباتی و پخش مناظره هاي انتخاباتی انجام شده بود؛ مناظره هايي كه در طول اين سال ها نظيرش در عمومي ترين رسانه كشور اتفاق نيفتاده بود و نوع ادبياتي كه در آن به كار گرفته شد، علاوه بر اين كه به آمار بیننده هاي اين شبكه اضافه كرد، به اعتقاد بسياري مهم ترين عامل داغ شدن تنور انتخابات اخير بود.
پورمحمدی توانسته خيلي زيركانه از زير جواب بعضي سوال ها فرار كند و براي همين گفت و گو خيلي چالشي از كار درنيامده. ولي به هرحال بعضي حرف هايش خواندني از كار درآمده. مثلا نظریه شخصي اش درباره اين كه اگر خانمها برنامهای را بپسندند، بقیه اعضای خانواده هم آن را میبینند. چون خوب يا بد بیش تر از بقيه حق تصمیمگیری دارند!
ديگر اين كه از تهیه مستندهای جذاب با موضوعهای مختلف مربوط به ...