|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
متولد 24 تير 58 در اصفهان است و اصالتا از گرجيهايي كه زمان شاه عباس صفوي به فريدونشهر (سوپلی) اصفهان مهاجرت كردند. شغل پدرش در دانش گاه صنعتي اصفهان اين امكان را برايش به وجود آورد كه گذشته از استفاده از امكانات آموزشي آن جا از زمان دانشآموزي در تئاترهاي دانش جويي و همين طور غير دانش جويي اصفهان بازي كند و خلاصه 14 سالي براي خودش در زمينه تئاتر تجربه كسب كند. اما همان طوري كه خودش هم در اين گفت و گو مي گويد دلش خيلي با رشته تحصيلي اش –مهندسي مواد- همراه نبود و همين باعث شد كه دست آخر هم سر از كار در تلويزيون دريباورد كه زمين تا آسمان با رشته تحصيلي اش تفاوت دارد.
كريم خودسياني در همين چند سالي كه وارد كار حرفه اي نوشتن و بازيگري براي تلويزيون شده، كارنامه پرباري براي خودش دست و پا كرده و مي شود اميدوار بود اگر همين طور ادامه بدهد مخصوصا در وادي نوشتن به جاهاي خوبي برسد. نمونه اش همين حالا كه سريال «ترمه» و برنامه «با اجازه بزرگ ترها» هم زمان روي آنتن شبكه 2 و 3 هستند. با او از زمان تئاترهاي زمان دانش جويي شروع كرده ايم كه در خيلي از خاطراتش در صنعتي اصفهان با هم مشتركيم.
* مي دانم كه كارت را با تئاتر شروع كرده اي. آن موقع وضعيت تئاتر و تئاتر دانش جويي چطور بود؟
- نگاه مسوولان متولي كارهاي فرهنگي ـ هنري كلا مثبت نبود...
«خاك آشنا» هفتمين فيلم كارنامه سينمايي بهمن فرمان آرا و چهارمين فيلمي است كه بعد از انقلاب ساخته. سه فيلم قبلي او يعني «بوي كافور، عطر ياس»، «خانه اي روي آب» و «يك بوس كوچولو» تريلوژي يا سه گانه اي بودند درباره مرگ كه از اولي بيش تر از دومي و دومي بيش تر از آخري مورد توجه قرار گرفتند.
حال و هواي فيلم جديد فرمان آرا خيلي با فيلم هاي قبلي اش متفاوت نيست. او تقريبا هميشه درباره گروه و طبقه خاصي از جامعه حرف مي زند كه آن ها را با نام نخبگان و روشن فكران مي شناسيم. شخصيت اصلي اين فيلم كه اسمش نامدار است و نقشش را مثل دو فيلم قبلي اين فيلم ساز، رضا كيانيان بازي مي كند، يك هنرمند است كه به قول خودش از هياهوي تهران فرار كرده و به روستايي در كردستان پناه برده تا در كمال آسايش و آرامش نقاشي اش را بكشد و شعرش را بگويد. اما ورود ناخواسته خواهرزاده جوانش به خلوت او در كنار وقايعي كه ...
فرمان آرا در فيلم جديدش «خاك آشنا» باز هم به سراغ طبقه روشن فكران جامعه رفته. نامدار يك نقاش و شاعر است كه از هياهوي شهر و آدم هايش فرار كرده و به خلوت خودش پناه برده تا بتواند خيلي راحت به كارهاي خلاقه اش برسد. نقاشي بكشد و شعر بگويد. ولي براي كي؟ لابد براي همان نسلي كه از آن ها گريزان است.
در خلاصه فيلم آمده كه حضور بابك باعث تغييراتي در زندگي نامدار مي شود. اما چيزي كه ما مي بينيم استحاله و تغيير آرام آرام بابك در كنار او و طبيعت است. تغييرات نامدار تغييرات بسيار جزيي و اندك است. او اين جا حتي خودش را از داشتن وسايل عمومي اي مثل تلفن و تلويزيون محروم كرده و به قول خودش به كارش چسبيده. كشيدن تابلوهايي با تصاوير درهم برهم و مبهم و رعب آوري كه باقي مانده گذشته اي است كه در تهران بوده. خودش هم در جواب بابك مي گويد كه به اين محيط دنج و آرام نيامده تا از طبيعت نقاشي كند...
آقاي نويسنده خيلي خوش حال بود. هم زمان ناشران دو تا از كتاب هايش تماس گرفته بودند براي قرارداد چاپ دوم كارهايش. ذوق كرده بود و باورش نمي شد. تجربه اش را كه نداشت؛ ولي احساس نويسنده هاي خارجكي توي فيلم ها بهش دست داده بود.
يك بار ديگر همه فكرهاي قديمي ايده آليستي اول جواني هجوم آورده بود توي كله اش. اين كه مي تواند فقط بنشيند و كتاب بنويسد و از فروش كتاب هايش ارتزاق كند و در عين حال اسير و دربند هيچ اداره يا جاي مشابه ديگري هم نباشد. دوباره تزهاي قديمي اش را علم كرده بود كه كارمندي اسارت است و تو در حقيقت پول وقت و عمري را كه پشت ميز مي گذراني مي گيري و فكر مي كني برنده اي. ضمن اين كه تمام خلاقيتت هم در تكرار و روزمرگي از بين مي رود. آمدم چيزي بگويم كه گفت: «هيچي نگو. نمي خواهم حس خوبي را كه امروز دارم با حرف هايت خراب كني.»
فردايش پكر بود. صبر كردم تا خودش سر درددلش باز بشود...
«بزنگ زنگ رو». اين اصطلاح را كه اين روزها بيش تر كاربرد طنزآميزي دارد، حتما شنيده ايد. ولي شايد شما هم تا حالا مثل من نمي دانستيد كه ريشه اش واقعا به ورزش باستاني برمي گردد و گود زورخانه هم اصلا جاي شوخي برداري نيست. شايد اگر بگرديم، بشود اصطلاحات و ضربالمثلهاي بيش تري هم پيدا كرد كه ريشه اش به اين ورزش ايراني برمي گردد. عباس شيرخدا مي گويد كه قديم ها بر خلاف الان، براي هركس كه وارد گود ميشد، زنگ نميزدند. يعني همين كار به ظاهر كوچك، براي خودش كلي حساب و كتاب داشته. فقط و فقط مال پيش كسوتها بوده كه تعدادشان كاملا محدود و مشخص بوده. «زنگي» هاي قديم به گفته فقط ده نفر بودهاند. فكرش را بكنيد؛ فقط ده تا.
ورزش باستاني براي همه ما يادآور اعتقادات ملي، مذهبي و پهلواني و جوانمردي است و براي همين گود و زورخانه از قديم بين مردم محبوب و مقدس بوده. براي همين است كه ...
واقعا راست است كه همه چيز به همه چيز ربط دارد. هيچ چيز امسال مثل سال هاي قبل نيست. نه نيمه شعبانش شور و حال سال هاي قبل را داشت و نه روز خبرنگارش. مثلا اين كه جز چند تايي اس. ام. اس تبريك، چيز ديگري نيامد. من هم براي كسي چيزي نفرستادم. همين كه توي باكس جي ميلم هم نوشتم: «روزمون مبارك دوستان»، كلي متلك بارانم كردند كه كلي روزنامه نگار توي زندان است و تو تبريك مي گويي؟!
پيامك ها هم چند تايي بيش تر نبود كه آن ها هم چيز دندان گيري نبودند. ولي گفتم همينش را هم بنويسم براي ثبت در تاريخ. مقايسه اش با مطلب مشابهي كه پارسال نوشتم، خيلي چيزها را معلوم مي كند.
* روز خبرچين مبارك.
* در ايام غربت خبر و خبرنگاري، هفدهم مرداد تبريك گفتن هم دارد. ان شاءا... در سال هاي آتي مبارك باشد.
* خبرنگارا! روزت مبارك.
* روزت مبارك. هرچند كه اين روزها شادي واسه كسي نمونده.
* روز خبرنگار مبارك. به اميد آزادي خبرنگاران دربند.
احساس نوستالوژي وقتي به سراغمان مي آيد كه به هر دليل ياد قديم بيفتيم و هي بگوييم يادش به خير. حس و حالي كه خيلي هم ربطي به سن و سال ندارد. اگر نوستالوژي پدر و مادرهاي ما شكلات كشي و دزدكي سينما رفتن و اين جور چيزهاست و هرازگاهي به بهانه با مرور گذشته، تصاوير سياه و سفيدش را جلوي چشم ما زنده مي كنند، ما هم «يادش به خير»هاي خودمان را داريم.
شايد يكي از تفاوت هاي كودكي ما با آن ها در حضور بيش تر و غالب تر رسانه ها و مخصوصا «تلويزيون» باشد كه به اقتضاي زمانه در بچگي ما نقش پررنگي داشت و البته روز به روز هم اين نقش پررنگ تر مي شود. زمان ما غير از دو كانالي كه فقط در ساعات مشخصي از شبانه روز برنامه داشت، چيز ديگري براي تماشا نبود. از اين ساعات محدود، سهم خيلي كمي مال بچه ها بود و بقيه اش هم اكثرا با برنامه هاي تكراري پر مي شد. ولي همان ها هم براي خودش دنيايي داشت؛ مخصوصا برنامه هاي كودكش...
اي كبوترهايي كه بالكن من را به گند كشيده ايد؛
اين را به عنوان يك نامه سرگشاده و اخطاريه مي نويسم كه بعدا جاي هيچ گله و شكايتي نباشد. حدود 4 ماه است دارم تحملتان مي كنم و جيك نمي زنم. تا آمدم به خودم بجنبم ديدم تخم گذاشته ايد و دلم نيامد برخورد قهري بكنم. ديدم حوصله مظلوم نماييتان را ندارم كه برويد يك شاخه زيتون بگيريد به نوكتان و داد و قال كه از خانه بيرونمان كردند و بچه هايمان را كشتند و از اين فيلم ها. بعد صبر كردم كه جوجه هاتان بزرگ بشوند و بتوانند بپرند و گربه خور نشوند. همه پرهايتان آمد توي اتاق و نشست روي وسيله ها. ولي دندان روي جگر گذاشتم.
پريروز كه ديدم دوباره قرص و محكم جا خوش كرده ايد روي گلدان روي كابينتي كه زده ام آن جا، باورم نشد اين قدر رو داشته باشيد. آخر عزيزان من! خجالت هم خوب چيزي است. اين همه آپارتمان بالكن دار كه ممكن است كابينت كهنه شان را هم چسبانده باشند به ديوارش، خب برويد آن ها را هم به فيض برسانيد. شما كه مشكل كرايه و پول پيش و اين حرف ها نداريد. تازه، جوجه هاي قبلي تان هنوز نرفته اند خانه بخت. اين همه براي كنترل جمعيت مي گويند، باد هواست؟
خيلي با خودم كلنجار رفتم. ولي دست آخر با اجازه تان تخم هاتان را كه هنوز گرم بود برداشتم. گرچه دلم نمي آمد. گفتم قهر مي كنيد و از رو مي رويد. ولي هنوز داريد مقاومت مي كنيد. خواستم 2 تا نكته را تذكر بدهم و بعد تصميم را بگذارم به عهده خودتان: اول اين كه سال ها پيش سربه سر جوجه قوقوهايي كه توي سرداب خانه لانه كرده بودند گذاشتم كه پريدند و آمدند بيرون. ولي يكي شان لاي شيشه هاي سركه و آب غوره گير كرد و هرچي گشتيم پيدايش نكرديم و بعدها از بوي تعفنش ماجرا رو شد. عذاب وجدان آن داستان هنوز با من هست. ولي به هرحال بدانيد كه همچين سوء سابقه هايي هم در پرونده ام دارم.
دوم اين كه من خيلي به نوع غذا اهميت نمي دهم. ولي بدم نمي آيد گوشت كفتر را هم امتحان كنم. شنيده ام خيلي خاصيت دارد.
از ما گفتن، حالا خود دانيد.
حرف نزدن درباره حال اين روزها دليل بي تفاوتي نيست. به نظرم اين جمله هنوز هم جواب مي دهد كه هركس روزنامه مي خرد، سياسي است؛ ولي اين معني اش اين نيست كه كسي اگر روزنامه نمي خرد يا حتي مثل من روزنامه خودش و روزنامه هايي را كه دور و برش است نمي خواند، سياسي نيست. گاهي بعضي چيزها آن قدر بديهي است كه حرف زدن درباره اش بيش تر ماجرا را لوث مي كند.
اين وسط چي بهتر از شجريان كه اين قدر خوب همه چيز را بيان كرده. مي توانيد دانلودش كنيد. نمي دانم شعرش مال كيست. ولي اگر شجريان نخوانده بود، اين همه قشنگ نبود:
«من دچار خفقانم، خفقان/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم، آی/ آی با شما هستم این درها را باز کنید/ من به دنبال فضائی می گردم/ لب بامی، سر کوهی، دل صحرائی/ که در آن جا نفسی تازه کنم/ می خواهم فریاد بلندی بکشم/ که صدایم به شما هم برسد/ من هوارم را سرخواهم داد...»
دانلود اين ترانه... اين جا
وقتی خرمشهر آزاد شد، یک جعبه شیرینی خریدم و رفتم بیمارستان. از همان دم در شیرینی را می گرفتم جلو تک تک پرسنل و مجروح ها، و داد می زدم: «خرمشهر آزاد شد.» انگار دنیا را بهشان می دادند.
توی اتاق آخری بودم. چندتا شیرینی هم بیش تر نمانده بود. جعبه را گرفتم جلوی مجروحی که نصف صورتش سوخته بود. گفتم: «مبارکه! خرمشهر آزاد شد.»
همین طور نگاهم کرد. شیرینی برنداشت. گفتم: «چیه؟ خوش حال نیستی؟»
باز هم خبری نشد. گفتم: «بردار دیگه، دهنت رو شیرین کن.»
مجروح تخت بغلیش گفت: «نمی تونه برداره خواهر، خودت یه دونه بذار دهنش.»
پتو را آرام از سینه اش زدم کنار. دست نداشت.
برگرفته از كتاب «روزگاران؛ كتاب پرستاران»/ جابر تواضعي/ روايت فتح
اگر هنوز براي ديدن يكي از فيلمهاي روز تصميم قطعي نگرفتهايد، شايد اين پيش نهاد سينمايي بتواند كمي در گرفتن تصميم كمكتان كند. فيلم هايي را كه فعلا روي پرده هستند، مي شود دقيقا به دو دسته تقسيم كرد؛ يكي «درباره الي» و آن يكي همه فيلم ها غير از «درباره الي»!
اگر فكر مي كنيد اين فقط يك شوخي است، مي توانيد همه آن «وغيره» ها يعني «خروس جنگي» و «هرچي تو بخواي» و «پسر تهروني» و «پاتو زمين نذار» و «امشب شب مهتابه» را ببينيد و بعد كه به اين نتيجه رسيديد هيچ كدام فرق چنداني با هم ندارند، برويد «درباره الي» را ببينيد. ولي لازم است قبلش بدانيد كه يكي دو هفته اي است است بليت سينما بر خلاف نرخ تورم كمي تا قسمتي بالا رفته و ممكن است اين آزمايش و سعي و خطا خيلي به مذاقتان خوش نيايد.
اين حرف ديگر خيلي تكراري و نخ نما است كه اصغر فرهادي به استناد همين 4 فيلمي كه ساخته، دقيقا مي رود سراغ موضوعات پارادوكسيكالي كه هيچ وقت ...
هر رسانه اي براي ارتباط با مخاطبانش از قالب هاي مختلفي استفاده مي كند. اما به نظر مي رسد رسانه تلويزيون در بين ساير رسانه ها از امكانات و انعطاف بيش تري برخوردار است. گذشته از فيلم، سريال و قالب هاي نمايشي مختلف، مستندها، برنامه هاي گزارشي و خبري، تاك شوها و ... قالب هاي مختلفي هستند كه مديران و برنامه سازان مي توانند بسته به پيامي مي خواهند منتقل كنند، از آن ها استفاده كنند.
طبيعي است كه برنامه هاي نمايشي در ميان اين قالب ها از پتانسيل بيش تري براي جذب مخاطب برخوردارند. ولي غير از آن ها، كدام يك از بقيه قالب ها بر ديگري ارجحيت دارد؟ بررسي دلايل اين ارجحيت را مي توان از منظر افراد مختلفي مثل سياست گزاران و برنامه ريزان رسانه، برنامه سازان و همچنين مخاطبان به عنوان آخرين حلقه اين زنجيره مورد بررسي قرار داد. چنان كه فضلا... شريعتپناهي مدير گروه اجتماعي شبكه سه سيما ...