|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
يكي از اخبار سينماي ايران در هفته گذشته، تصويب طرح اكران فيلم فرهنگي در جلسه شوراي صنفي نمايش بود كه رييس شورا از آن با عنوان «هديهاي به مناسبت روز ملي سينما» ياد كرد. بررسي تقاضاهاي رسيده از طرف تهيهکنندگان و پخشکنندگان متقاضي تا هفته آينده و اعلام اسامي دو فيلم فرهنگي در اکران بعدي خبر جديدي بود كه ديروز روي خروجي خبرگزاري ها قرار گرفت.
طرح اكران فيلم هاي فرهنگي طرح جديدي نيست و در چند سال گذشته هم بارها به صورت هاي مختلف مطرح و اجرايي شده است. مهدي كرمپور رييس شوراي صنفي نمايش هم از اين ماجرا آگاه است كه در ادامه به خواست شورا مبنا بر اجراي اين طرح در يك ميزانسن درست و همچنين اكران و شكل تبليغاتي منحصر به خود آن ها تاكيد كرده است.
بخش زيادي از انبوه فيلم هايي كه هر سال در سينماي ايران توليد مي شوند، به دلايل مختلف رنگ پرده را نمي بينند. اگر از چيزهايي مثل وجود مافياي اكران كه ...
بخش زيادي از برنامه هاي تلويزيون را برنامه هاي ديني و مذهبي تشكيل مي دهند. وجود مناسبت هاي مذهبي تقويم و همينطور گروهي با عنوان معارف در هركدام از شبكه ها مي تواند دليل خوبي براي اهميت آن ها در نگاه تلويزيون و مخاطبانش باشد. برنامه «معرفت» يكي از برنامه هايي است كه با وجود اين كه در همين گروه دسته بندي مي شود، به لحاظ محتوايي تفاوت هاي فاحش و قابل توجهي با آن ها دارد.
مهمان هميشگي اين برنامه كه از نظر برنامه سازي سر و شكل ساده اي دارد، دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني استاد فلسفه دانشگاه تهران است كه از شاگردان خاص علامه طباطبايي بوده و در جلسات گفتوگوي ايشان با هانري كربن فرانسوي حضور داشته است. مجري- كارشناس برنامه هم دكتر اسماعيل منصوري لاريجاني است كه در زمينه عرفان و فلسفه تاليفات متعددي دارد.
تهيه كننده «معرفت» سيدمحسن مناجاتي مهندسي كشاورزي خوانده و كار تلويزيوني را با پسرعموهايش يوسف و حسين شروع كرده و بعد از چند سال كار براي كودكان، كار تهيه را از سال 79 در شبكه 4 و با برنامه «آينه كتاب» شروع كرده. تهيه برنامه «هماي رحمت» از سال 80 براي او نقطه آغازي براي تهيه برنامه هاي معارفي بوده و بعد از آن تقزيبا همه كارهايش هم در همين حوزه تهيه كرده است.
با او درباره تجاربش از برنامه سازي معارفي و آسيب شناسي هاي اين اين حوزه از برنامه سازي و به طور خاص درباره چند و چون برنامه «معرفت» -كه مي تواند نماينده بخش خاصي از اين برنامه ها باشد- حرف زده ايم...
اولين گفت و گويم با محمدحسين لطيفي بعد از اكران فيلم سينمايي «خوابگاه دختران» بود كه استقبال از آن توانست به اين ژانر فراموش شده حال و هواي ديگري بدهد و البته كارگردانش را هم وارد فاز جديدي از دوران كارياش كند؛ يك دوران پركاري شديد در سينما و تلويزيون و البته سربلندي نسبي در هردوي آنها. لطيفي «نردبام آسمان» را هم در ادامه همين روند ساخته تا اين بار هم يك ژانر جديد را تجربه كند. تجربه اي كه خودش تاكيد مي كند بايد لااقل ده سال بعد دربارهاش حرف زد. چون خيلي چيزها مثل شرايط پخش خيلي از معادلات را به هم مي زند. نمونه اش به هم خوردن ذائقه مخاطبان سريال هاي رمضاني كه براي اولين بار در اين ايام، پاي يك كار تاريخي مي نشينند يا به هم خوردن نقاط تعليق سريال به دليل بالارفتن تعداد قسمتها و كم شدن زمان آنها از 15 قسمت به 21 قسمت.
با او در روزهاي مياني رمضان و پخش سريال درباره همين چيزها حرف ميزنيم. در اين گفتوگو هم همان جور كه خودش ميگويد كم و بيش عجول است و حتي اوايلش بدون سوال شروع مي كند به حرف زدن درباره چيزهايي كه دوست دارد. اما آنقدر منعطف هست كه با يك تذكر ريتمش را كندتر كند و با با تكمضراب سوالهاي من همراه بشود.
* شايد شما يكي از معدود كارگردان هايي باشيد كه همه جور كاري در كارنامهتان پيدا ميشود؛ از اكشن و جنگي گرفته تا كمدي و وحشت. انگار همين يك قلم تاريخي كم بود. خودتان رفتيد سراغ «نردبام آسمان» يا ...
![]()
روي بوته هاي خودروي كنار حياط ديدمش. ايستادم به تماشا و شعري كه عسلبانوي نازنين يكي دو سال پيش توي مهد ياد گرفته بود و وقتي مي خواند من كيف مي كردم، برايم مرور شد: «پروانه شايسته/ بال ميزنه آهسته/ بالاشو جمع ميكنه/ از بچه ها ميترسه/ بيا بيا من هستم/ من مامان تو هستم/ من مامان تو هستم...».
تركيب دو رنگ زرد و سياه را هميشه دوست داشتهام. ولي اين يكي زيادي سياه بود. با اين حال آن نارنجي ته بالش اين زيادي را تعديل مي كرد...
فردا براي علاقه مندان سريال هاي نمايشي خارجي روز بزرگي است. چون با پخش آخرين قسمت سريال كره اي جومونگ، دوست داران اين سريال بايد بعد از مدت ها با انس و الفت با اين دست پخت كره اي ها و شخصيت هاي مورد علاقه شان خداحافظي كنند. بنابراين از همين حالا بايد خودمان را براي چند خبر حوادثي ديگر متناسب با سرنوشت پاياني شخصيت ها آماده كنيم؛ خبرهايي كه در اين مدت كم نبودند و البته چنان كمدي و تراژدي در آن ها به هم آميخته بود كه نمي دانستي بعد از شنيدن آن ها بايد بخندي يا گريه كني. خودكشي جواني در فراق سوسانو يا چوپاني كه آن قدر محو ديدن جومونگ شده بود كه دزدها با خيال راحت 90 گوسفندش را دزديده بودند، پدر و مادري كه از شوق ديدن اين سريال فراموش كرده بودند بچه چهارساله شان را از جنگل به خانه برگردانند يا مردي كه با مرجعه به ثبت احوال مي خواست اسمش را به جومونگ تغيير بدهد.
اما گذشته از طنز و شوخي به قضيه، پايان جومونگ را نبايد نقطه پاياني ...
اين كه هنوز رمضان و سريال هاي مناسبتي اش تمام نشده، خبرهايي از توليد كارهايي براي مناسبت هاي ديگري مثل عيد به گوشمان مي رسد، به هزار و يك دليل خيلي خوب است. اگر از هزارتايش فاكتور بگيريم، همين فاصله نسبتا خوبي كه تا عيد مانده و مي تواند براي توليد يك كار كيفي كافي باشد، براي خوب بودن اين اخبار كافي است. ولي جالب است كه ماجرا از همين حالا كمي پيچيده شده و انگار همه يك جورهايي مي خواهند گوي سبقت را براي ساختن سريال نوروزي شبكه تهران از هم بربايند.
اولين بار حدود ده روز پيش محمد رضا معصوم زادگان قائم مقام مدير شبكه تهران از ساخت سريال نوروزي اين شبكه خبر داد و گفت تهيه كننده مشغول مذاكره با مسعود دهنمكي است تا در صورت توافق، او اين سريال را كارگرداني كند.
اما دو سه روز پيش تهيه كننده ديگري اعلام كرد ده نمكي و محمدهادي كريمي...
اگر حالا ديگر بعد از چند سال سريال هاي ماه رمضاني هويتي پيدا كرده اند و بودن و نبودن و چگونه بودنشان براي تلويزيون و مخاطبانش مساله مهمي به حساب مي آيد، مي شود همين ويژگي را در حد و اندازه اي ديگر در برنامه هايي كه براي دم افطار در شبكه هاي مختلف ساخته مي شوند هم ديد. مخصوصا كه تشعشع زمان قبل و بعد افطار، آن قدر قوي است كه مي شود گفت برنامه سازي براي اين زمان هم مختصات ويژه خودش را دارد. حدود يك سال از شروع برنامه «اين شبها» مي گذرد و موفقيت اين برنامه باعث شده كه شبكه يك، اين برنامه را به صورت ويژه و به عنوان برنامه ويژه افطار روي آنتن بفرستد.
گپ و گفت ما با علي درستكار مجري اين برنامه از صحبت درباره خود او و اجرايش شروع مي شود و به هر ترتيب به «اين شبها» و بعد هم ويژگي هاي برنامه هايي كه در حوزه معارف ساخته مي شوند مي رسد. او متولد سال 46 است در تهران...
سريالي كه اين روزها به عنوان سريال ماه رضاني شبكه يك روي آنتن رفته، در قاموس سريال هايي كه تا به حال به اين مناسبت از شبكه هاي مختلف پخش شده اند، يك جور بدعت به حساب مي آيد و در نوع خودش اولين است. تا قبل از اين سريال كه در دقيقه 90 و با دستور مستقيم رييس سازمان صدا و سيما جايگزين «شب هزار و يكم» به كارگرداني علي بهادر شد، هيچ سريالي با مختصات و ويژگي «تاريخي» در اين ايام پخش نشده است. در حقيقت سريال هاي رمضاني به مرور زمان نوعي فرهنگ و دستور زبان را براي توليدكنندگان و همين طور بينندگانشان ايجاد كرده بودند كه مهم ترين نشانه خرق و تغييرش حضور همين «نردبام آسمان» در كنار آن هاست.
اين محصول سيما فيلم در حقيقت بخش اول پروژه اي است كه يدا... صمدي آن را با عنوان «شهرآشوب» كليد زد و نسخه سينمايي اش كه فقط شانس نمايش در جشنواره فجر را پيدا كرده بود، چند وقت پيش بدون پخش سريالش راهي شبكه نمايش خانگي شد...
سرعين هم در سفر قبلي نبود. من هم 7-8 سالي شده نيامده ام و همه چيزش يادم رفته. كباب ناهارمان كباب متفاوتي است. آب گرم و سوناي عصرش هم يادم مي آورد كه از آن روز زمستاني سال 83 بي دليل اين نعمت خوب را از خودم دريغ كرده ام. بعدش آش دوغ مي خوريم. ولي هيچي به اندازه يك خواب خوب نمي چسبد.
صبح چندكيلويي عسل مي خريم و مي زنيم به جاده. همه آن مسيري را كه اين چند روز آمده ايم بايد در نصف روز برگرديم. يك كله مي اندازيم توي اتوبان تا قزوين و ناهارخوري اي كه از قرار مال دوره صفوي است و تويش يك شتر خشك شده دارد كه جان مي دهد باهاش عكس يادگاري بگيري.
بعد هم يك سره مي كوبيم تا تهران. گفتم كه از رانندگي بدم نمي آيد. ولي واقعا جاده با جاده زمين تا آسمان فرق مي كند. اتوبان است و اين بهانه خوبي است براي خالي كردن عقده سرعت. ولي در عوض خستگي اي چند برابر تمام اين چند روز راندن در جاده هاي باريك و پر پيچ و البته سرسبز مي ماند به تنم. تا چند روز هم پاك نمي شود.
اگر لااقل يكي دو نفر «درباره الي» را ديده بودند، بيش تر خوش مي گذشت.
توي برگشت از جاده كلاردشت، همه دستشان را به نشانه پيروزي از ماشين ها كرده اند بيرون با پارچه سبز. يكي دو تا نيستند. اين چند روز از هيچي خبر ندارم. واقعا خوش حالند يا نشانه اعتراض است؟ يا بلايي سر ميرحسين آمده يا قدمي گذاشته رو به جلو. بددردي است بي خبري. سر يك پيچ مي ايستم و جلوي دو تا ماشين را مي گيرم: «نه، خبري نيس. 28 مرداده، سالگرد كودتاس.»
- همين؟
مي گويم ببين چقدر ماجرا براي ملت جدي است كه توي سفر و خوش گذراني شان هم دست بر نمي دارند. 3 تا ماشين بقيه ازم جا مانده اند. وقتي مي رسند بساط حركات موزون را علم مي كنيم به نشانه هم نوايي با اعتراض. چند دقيقه بعد كلي ماشين معترض ايستاده سر همان پيچ و همه دارند حركات اعتراض آميز موزون از خودشان صادر مي كنند و نفس كش مي طلبند. يكهو از دور سر وكله ماشيني كه نبايد پيدا مي شود؛ پليس. ناچارم قبل از اجبار به اعتراف، رهبري جنبش را واگذار كنم. مي پرم پشت فرمان و ماشين را جاكن مي كنم و به جماعتي كه مانده اند، دعا فوت مي كنم.
دارم به اين نتيجه مي رسم كه اصغر فرهادي فيلمش را از سفر ما كپي كرده. شب توي كلاردشت دعوا مي شود. براي من بخشي از سفر است. اگر بقيه هم «درباره الي» را ديده بودند، برايشان بخشي از سفر بود و مثل من باهاش حال مي كردند.
چي را بايد جدي گرفت؟ از قديم گفته اند زن و شوهر دعوا كنند، ابلهان باور كنند. البته زن و شوهر واقعي. كاش مي توانستم الي را برايشان نمايش بدهم كه بفهمند ماجرا چقدر شوخي است.
تله كابين نمك آبرود از همان چيزهاي سفر قبل است كه تكرارش مي كنيم. ولي حال دفعه قبل را ندارد. بر كه مي گرديم، از دماغمان در مي آيد. عزيز با دو ساعت نديدن ما فشارش افتاده. تا آخر سفر هم درست و حسابي بالا نمي آيد. سورتمه هم توي سفر قبلي نبود. بعد ناهار دوباره مي زنيم به راه.
اگر بگويند جاده كلاردشت يكي از جاده هاي بهشت است، باور مي كنم. عقل ناقص ما مگر مي تواند تصور بالاتري داشته باشد از آن جا؟ جاده پر پيچ و خمي است. ولي حتي در دل تاريكي شب كه ما بهش برخورده ايم هم زيبايي اش پيداست. هر آن امكان دارد جاده بپيچد و تو نپيچي. حسرت مي خورم كه چرا روزش را نمي بينم. ولي فرداش كه معلوم مي شود از همان جا برمي گرديم، كلي حال مي كنم.
جاده كلاردشت تجربه منحصر به فرد و يگانه اين سفر است.
رانندگي را دوست دارم. سرعت را خيلي بيش تر. مي دانم كه خاص من نيست. شريعتي هم گاهي مي رفته در يك جاده صاف و مستقيم كه سرعت را تجربه كند. سرعت مخصوصا توي اين جاده هاي باصفاي شمال خيلي باحال است. ولي با عرض جاده ها و پرخطربودنشان جور در نمي آيد. وقتي هم چند نفر باشند كه مدام بهت تذكر بدهند، عيشت منقص مي شود. هرچند حق دارند كه نخواهند اين جوري بميرند. مخصوصا كه دوست دارم پشت فرمان، رانندگي را در كنار بقيه كارها انجام بدهم. در كنار گوش كردن موسيقي و هم نوا شدن با حضرت خواننده و خوردن تخمه و ابراز تعجب از زيبايي طبيعت به اشكال مختلفي كه يك نمونه كوچكش سر را از ماشين بيرون كردن و نعره كشيدن است.
چند تا سي دي باكلام و بي كلام گذاشته بودم براي همچين روزي، همچين جاده اي. ولي چند روز قبل شيشه ماشين خراب شد و يك سارق فرهنگ دوست، قوطي سي دي ها را برد. نوش جانش. فضا آن قدر خوب هست كه بشود با هر چيزي دلي دلي كرد.
بابا مي گويد: «تو واقعا همه اين ها را گوش كرده اي كه زمزمه مي كني؟»
سوال خودم هم هست. چي بگويم؟ مي گويم: «هوش موسيقيم خوبه، يه بار گوش كنم ياد مي گيرم!»
زرشك.
اكيپ بي مزه بازي مان جور است. من، مجيد و علي. بزرگ تر ها هم كوتاهي نمي كنند به نسبت توان و استعدادشان. هركداممان براي يك شهر بسيم. ولي حس مي كنم بيش تر اميد جماعت به من است. پس كم نمي گذارم توي مسخره بازي و خنداندن. خدا را شكر؛ پس هنوز مي توانم بخندانم. هنوز آن ته ها، آن زيرها خرده نمكي مانده.
حالا چه لزومي دارد وقتي همه خوابند يا حواسشان به جاده است و ترانه اي يا آهنگي دلم را مي لرزاند، در لذت بي صداي گرمايي كه صورتم را مي شورد و خيس مي كند هم شريك باشند؟ بعضي لذت ها فقط مال خود خود آدم است. نبايد تقسيمشان كرد.
از قايق كه پياده مي شويم، عزيز مي گويد: «چرا من را نبرديد كشتي؟»
تمام اين مدت روي صندلي نشسته و لابد دريا را نگاه مي كند. من فكر مي كنم او جز ما هيچي نمي بيند. لذت ديدن بچه ها و نوه ها هميشه لذت ديدن چيزهاي ديگر را ازش گرفته. حتي چيز بزرگي مثل دريا را كه حالا همه قاب چشمش را پر كرده.
- سرعتش زياده عزيز، به درد قلب شما نمي خوره.
با غضب پشت چشم نازك مي كند و باد مي اندازد به غبغبش: «من 40 سال پيش هم كه با حاجي آقا رفتم نترسيدم.»
سرتقي عسل بانو خوراك سربه سرگذاشتن من است به بهانه هاي مختلف. به بهانه اي بهش مي گويم محمدعسل. همه به اين اسم صداش مي كنند. او هم كم نمي آورد، بهم مي گويد محمدجابر. وقت هايي هم كه حريف نمي شود، مي گويد: «تو هم بچه شدي مث من؟»
فرداش تويوپ مي خريم و همه با هم مي زنيم به آب. ته ذهن همه مان تكرار خاطرات همان سفر سه سال پيش است. بد نيست، ولي نمي شود. يادمان نيست كه هيچ چيز در جهان هستي تكراري نيست. دفعه پيش سوار قايق نشديم، كنار دريا قليان نكشيديم، اولترا خرمگس هايي هم كه همان جا روي آب روي اعصاب رژه مي رفتند، نبودند. علي سارا را نداشت، عسل بانوي مجيد و مريم هم كوچك تر بود و اين قدر سرتق نبود كه حالا.
اين حسم نسبت به موج ها ولي بود. گيرم كم رنگ تر و درك ناشده تر. مي روم جلو، باز هم جلوتر. وقتي مي بينم موجي مي آيد، آرام همراه با آن مي آيم مي پرم بالا. تمام مي شود و مي رود دنبال كارش. تلخي و شوري اش را به رخ حلقم نمي كشد. جلوشان كه بايستي بيچاره اي.
صبح راه مي افتيم و غروب همان مجتمع ويلايي سه سال پيشيم. جابه جا نشده مي زنم سمت دريا. چه عظمتي. رو به دريا سجده مي كنم. نمي دانم معنيش چي مي شود يا اصلا معني دارد يا نه، زمزمه مي كنم: «سبحان ربي الدريا و بحمده.»
سه سال است حسرت ديدنش به دلم مانده.
هي به ياد «درباره الي» ام. چند بار از جماعت پرسيده ام و هيچ كس نديده. كلا شمال رفتن همه ايراني ها يك جور است يا حالا كه فيلم فرهادي بهمان چسبيده، دوست داريم به آن ربطش بدهيم؟ نمي دانم.
چقدر اين موج ها و صداي هاي و هويشان مثل زندگي است. بايد باهاشان همراه و هم نوا بشوي. وگرنه دخلت آمده.
حسن فتحي كارگردان نام آشنايي است و اين آشنايي را بيش از هر چيزي مديون تلويزيون است تا سينما. او در اين سال ها در اين رسانه از خودش خاطرات خوبي به جا گذاشته است. «شب دهم»، «مدار صفر درجه»، «روشن تر از خاموشی»، «میوه ممنوعه» و «اشك ها و لبخندها» بعضي از سريال هايي است كه او در اين سال ها از او به روي آنتن رفته و توانسته مخاطبان زيادي را پاي تلويزيون بنشاند. «شب دهم» كه به عنوان سريال نوروزي در ماه محرم پخش مي شد، تعادل خوبي را بين اين دو مناسبت برقرار كرد و «ميوه ممنوعه» در ماه رمضان دو سال پيش با تفاوت معناداري رقبايش را جا گذاشت.
«پستچی سه بار در نمی زند» دومین فیلم سينمايي فتحی بعد از فیلم «ازدواج به سبک ایرانی» است كه در همان زمان اكرانش هم به نظر مي رسيد خيلي با حال و هوا و دنياي او تناسب چنداني ندارد. كارهاي فتحي در تلويزيون يك سر و گردن از كار سينمايي اش بالاتر ...
كم شدن تعداد سريالهاي ماه مبارك رمضان از تمهيداتي بود كه تلويزيون امسال به آن دست زد تا اين آثار بيشتر به چشم آيد. اما آيا كم شدن اين آثار مناسبتي در تلويزيون به ديده شدن بهتر آنها كمك كرده است؟
اسماعيل عفيفه يكي از تهيه كنندگان موفق تلويزيون است كه در سال 72 با تهيه سريال «همسايه ها» به كارگرداني حسن فتحي به نوعي كارهاي مناسبتي ماه رمضان را كليد زده است و بعد از آن هم با توليد 3 سريال «رسم عاشقي»، «ميوه ممنوعه» و «مامور بدرقه» به ترتيب در سال هاي 83، 86 و 87 پركارترين تهيه كننده در اين زمينه به حساب مي آيد. او با بيان اين كه كم شدن كارها ممكن است دلايل مختلفي داشته باشد، مي گويد: «خود تلويزيون دليل كم شدن سريال هاي نمايشي را تراكم برنامه هاي بعد از افطار و درخواست بينندگان براي براي پرداختن به امور عبادي اعلام كرد كه در نوع خودش توضيح قانع كننده اي است...
موزه ها جاي شگفتي و حسرت و عبرت و درس گرفتن براي آينده اند. وقتي چنين مكاني به موضوع خاصي مثل سينما اختصاص پيدا مي كند، چاشني نوستالوژي سينما هم به جذابيت ذاتي چنين مكاني اضافه مي شود. اگر در موزه سينما گشتي زده باشيد، حتما اين حس را تجربه كرده ايد. دانسته هاي شما از تاريخ صد ساله اين هنر- صنعت با تماشاي اسباب و وسايل قديمي و جديدي كه در توليد فيلم ها استفاده مي شده و همين طور توضيحات راهنما در كنار هم حس غريبي را در شما ايجاد مي كند كه وصفش خيلي ساده نيست.
راه اندازي موزه سينما از سال 1377 را مي توان از جهات مختلف يكي از مهم ترين اتفاقات تاريخ كوتاه سينماي كشور دانست. كاري به ظاهر ساده كه جز با هم دلي هنرمندان پا نمي گرفت و قوام پيدا نمي كرد. اين موزه فارغ از گرايش هاي مختلف هنرمندان جايي است كه نمايي كلي از دستاوردها و داشته هاي سينماي ايران را به نمايش مي گذارد...
گمانم سابقه جوابيه و مكاتبات و چيزهايي از اين قبيل، برگردد به وادي ادبيات؛ اين نويسنده چيزي مي نوشته و آن يكي در جوابش چيز ديگري مي نوشته. اين شاعر شعري مي گفته كه آن يكي به مذاقش خوش نمي آمده و به طنز و حتي هجو چيزي در جوابش مي سروده و طرف را با خاك يكسان مي كرده. اما اين روزها ديگر بخش زيادي از اخبارمان – از سياسي بگير تا اقتصادي و اجتماعي و غيره- همه حول بحث شيرين مكاتبات و جوابيه هايي مي چرخد كه حضرات نثار هم مي كنند.
يكي از آخرين نمونه هاي اين اتفاق بين عليرضا زرين دست مديرفيلم برداري چند قسمت اول سريال «درچشم باد» افتاده كه چند روز پيش با ايسنا گفت و گو كرد و جمع بندي حرف هايش از اين قرار است: «اگر كار با همان روندي كه در ابتدا آغاز كرديم ادامه پيدا ميكرد، سريال يك سال تا يك سال و نيم ساخته ميشد. ما سرعت خوبي داشتيم و تقريبا ماهي يك قسمت ميگرفتيم. اما عدم برنامهريزي مناسب باعث شده كه ...
گذشته از اتفاقات خاصي مثل وقايع بعد از انتخابات كه روي همه چيز و از جمله فروش فيلم ها تاثير گذاشت، در قاموس دست اندركاران سينما بعضي زمان هاي خاص اساسا زمان خوبي براي اكران به حساب نمي آيد. ماه خرداد به دليل فصل امتحانات و تعطيلي هاي پياپي و همين طور ماه رمضان به دليل انقطاعي كه اذان مغرب و وقت افطار ايجاد مي كند، دو نمونه از اين اوقات هستند.
اما اجراي طرح افطار تا سحر و افزايش ساعات كار سينما در رمضان امسال، شايد بتواند همه معادلات مربوط به خودش در سال هاي گذشته زير سوال ببرد. اين طرح از اول رمضان در سينما آزادي و پرديس ملت و پرديس زندگي اجرا شده و به زودي پرديس تماشا، مجموعه جوان، مجموعه ايران و اريكه ايرانيان به جمع سينماهايي كه تا پاسي از شب گذشته به نمايش فيلم ادامه مي دهند، اضافه مي شوند...
واقعا كه كار ما از جنس اشتباه است. گاهي پيش مي آيد كه هرچي فكر مي كنم تيتر درست و درماني براي يك مطلب به ذهنم نمي رسد و مطلب را بدون تيتر رد مي كنم كه ديگران برايش تيتر بزنند. اين روش خيلي وقت ها جواب مي دهد. گرچه يك جور قمار است و بايد پاي برد و باختش ايستاد.
براي مصاحبه با شير خدا هم همين كار را كردم. ولي همكاران با زيركي توپ را در زمين خودم انداختند و من مجبور شدم در دقيقه نود، اين تيتر را انتخاب كنم: «نيم قرن حماسه سرايي». همان موقع هم مي دانستم يك جاي كار مي لنگد و نمي دانستم كجايش. گفتم اشكالي باشد بالادستي ها رفعش مي كنند كه از چشم آن ها هم دور مانده.
ممنونم از سينا كه بهم تذكر داد كه «حماسه سرايي» مخصوص فردوسي است و من بايد به جايش از «حماسه خواني» استفاده مي كردم. توي متن هم اين كلمه از زبان شيرخدا آمده كه بايد تصحيح مي شد و نشده. تازه اين ها جداست از غلط هاي ويرايشي مخصوصا در اشاره گفت و گو. گفتم كه؛ كار ما از جنس اشتباه است.
«بسم ا... الرحمن الرحيم. يا رحمان و يا رحيم. به نام خداي جهانآفرين...»
باستاني و غيرباستاني اش به كنار، حتي خيلي مهم نيست اهل ورزش باشيد يا نه؛ براي خيلي از ما كه صبح ها موقع رفتن به مدرسه يا سر كار، روزمان را با برنامه هاي صبح گاهي راديو شروع مي شد، اين صداي ضرب و زنگ شيرخدا بود كه خواب نوشين بامداد رحيل را از كله مان مي پراند و براي شروع يك روز تازه سرشوقمان ميآورد. صداي اين مرشد قديمي كه راديو بيش از نيم قرن است كه به آن عادت كرده، ويژگي هايي دارد كه خود او همه آن ها را در يك كلمه «حماسي» جمع مي بندد. سبكي كه خودش اسمش را گذاشته «سبك شيرخدايي» و لابد تفاوتش با سبك و صداي مرشدهاي ديگر آن قدر زياد بوده كه ورزش باستاني در اين سال ها براي ما با نام و تقليد از نحوه خواندن او مترادف بشود؛ چيزي هم رديف اذان ماندگار مرحوم موذنزاده اردبيلي يا ربناي شجريان كه براي چند نسل بار نوستالوژيك دارد...
اين كه مدت هاست از مرگ آدم ها متاثر و ناراحت نمي شوم، براي خودم خيلي جالب است. خيلي ربطي ندارد كه با مهدي اباسلط بعد از آن اردوي شهريور 79 در ميگون كه قرار بود فارابي 10 روزه فيلم نامه نويسمان كند، ديگر حشر و نشر و ارتباطي نداشتم؛ فكر كنم احساسم كمي عمومي تر باشد.
از بين 800 نفر در كل كشور 25 نفر را با ارائه داستان و مصاحبه حضوري گزينش كرده بودند و كلي استاد مهمان برايمان رديف كرده بودند. ولي من از همان اولش هم خيلي خوش بين نبودم كه از آن جمع فيلم نامه نويس حرفه اي و اين كاره دربيايد. به هرحال ده روز خوبي بود و خوش گذشت. شب ها تا نصف شب فيلم مي ديديم يا شعرها و قصه هايي را كه لاي دفترهايمان كپك زده بود و جايي براي ارائه شان نداشتيم، براي هم مي خوانديم.
آخرهاي اردو درست مثل همه جمع هايي كه يكهو با هم صميمي مي شوند و يك دفعه هم دل هم را مي زنند، زديم به پر هم. بي دليل...