|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
يادم نيست كدام نويسنده جنگي است كه مي گويد ادبيات جنگ با شليك اولين گلوله شروع مي شود، ولي هيچ نقطه پاياني برايش نمي شود گذاشت. اين حرف را مي شود علاوه بر ادبيات به كل محصولات فرهنگي كه بعد جنگ و با اين موضوع و درون مايه خلق مي شوند، تعميم داد. مثال دم دستش فيلم هايي است كه هنوز بعد از اين همه سال، درباره جنگ هاي جهاني ساخته مي شود و هنوز هم بخش هاي ناگفته اي از ابعاد مختلفش را براي بيننده اش باز مي كند. حالا وقتي پاي جنگي با مختصات جنگ خودمان پيش مي آيد چيزهاي ديگري هم به ماجرا اضافه مي شود كه نمي گذارد آن را يك جنگ ساده و معمولي بدانيم. چيزهايي كه تماشاي آن ها هنوز بعد اين همه وقت جذاب و ديدني است.
علي بهادر در زمينه ساخت سريال جنگي بي تجربه نيست. «بهترين تابستان من» كه سال ها پيش از تلويزيون پخش شد توانست مخاطبان زيادي را پاي تلويزيون بنشاند...
وقتي قرار ميشود با آقاي مدير سابق گفتوگو كنم، فكر ميكنم چه قدر حرف داريم براي گفتن؛ هم او حرفهاي نگفتهاش را درددل ميكند و سبك ميشود، هم ما سوالهاي بيجوابمان را ميپرسيم. هرچند حالا ديگر چيزي از فرازونشيب اين 4 سال كم نميشود.ولي به قول معروف گذشته چراغ راه آينده است. اگر از لابهلاي حرفها يك نكته هم به كار مديران جديد بيايد كه اشتباهات قبلي را تكرار نكنند، خيلي خوب است.
وقتي تماس مي گيرم، خيلي خوب برخورد ميكند. با ادب و متانت جواب ميدهد و انتظار ديگري هم نيست از كسي كه اين همه سال است اهل رسانه است. ولي همراه اين متانت و ادب، يك جور ترس از اين كه قرار است درباره چي حرف بزنيم هم خودش را نشان ميدهد. اطمينان ميدهم هيچ خطر يا اتفاق خارقالعادهاي دركمين نيست. فقط كمي درباره مسئوليتش و اتفاقاتي كه در آن افتاده گپ ميزنيم. موكول ميكند به يكي دو روز بعد. يكي دو روز بعد موكول ميشود به ...
ناصرالدین شاه در سفر اروپا آن قدر از ديدن برجهای اروپایی جوگير شد كه وقتي برگشت، يكي از اولين كارهايش اين بود كه دستور بدهد برايش بنای مرتفعی بسازند كه بتواند به اتفاق همسرانش راحت و آسوده بايستند به تماشاي دورنمای تهران. ولي آن موقع اعلي حضرت عمرا فكرش را هم نمي كرد كه اسم عمارتش يعني «شمسالعماره» -به معنای «خورشید عمارتهای سلطنتی»- كه به خاطر ویژگیهای منحصر به فردش اولین کاخ ايران به سبک اروپایی به حساب مي آمد و ۴۰ هزار تومان هم خرج روي دستش گذاشت، بشود اسم يك سريال تلويزيوني با حال و هواي كمدي.
اما انتخاب اين نام براي اين سريال فقط و فقط اين نيست كه در يك خانه خيلي بزرگ و درندشت مثل «شمسالعماره» مي گذارد. اين عمارت مال يك خانواده عريض و طويل و قديمي اي است به نام گشايش و مالكيتش فعلا تا اين جاي كار مال شمس الزمان خانم عمه ليلاست كه نقشش را مهرانه مهین ترابی بازي مي كند و البته قرار است طبق وصيت هدايت خان ...
نوشتن درباره دو دسته از فيلم ها كار خيلي سختي است. دسته اول فيلم هاي خيلي عميق و پرمحتوايي است كه هر سكانس و حتي هر پلانشان چه از نظر معنا و مفهوم و چه از نظر سينمايي حرفي براي گفتن و نوشتن و تفسير و رمزگشايي دارد و دسته دوم فيلم هاي مبتذل و معلوم الحالي كه چون هدف ساخته شدنشان معلوم است، پس حرف زدن درباره روش و چگونگي ساخته شدنشان نه تنها محلي از اعراب ندارد كه حتي به نوعي نقض غرض درباره اين ديدگاه هم به حساب مي آيد.
و اما فيلمي مثل "یک وجب از آسمان" مجبورمان مي كند يك زيرگروه و زيرشاخه ديگر هم براي اين دو دسته كلي قائل شويم كه انتخاب روش برخورد قاطع و مناسب با آن به مراتب سختتر از آن دو دسته است. به زبان ديگر فيلم هايي از اين دست هم چوب را مي خورند و هم پياز را. چون نه جذابيت هاي يك فيلم عامه پسند و پرفروش را دارد و نه قد و قامت كاري را دارند كه بتواند مخاطب جديتر يا به اصطلاح خاص سينما را از سالن بيرون بفرستد...
ديروز راديو به نقل از يك مقام مسئول مي گفت كه آمار افرادي از جامعه كه با مشكلات رواني دست و پنجه نرم مي كنند، رشد خيلي زيادي داشته و رسيده بالاي چهل درصد. وقتي آمار رسمي اين را مي گويد، يعني ماجرا خيلي فراتر از اين حرف هاست و همه ما به نحوي درگيريم. يا خودمان جزء اين چهل درصديم يا با اين چهل درصد در تماسيم. گريزي هم نيست.
ولي اگر قرار به انتخاب باشد، من ترجيح مي دهم جزيي از همين چهل درصد باشم تا آن شصت درصدي كه قرار است با آن ها سر و كله بزنند. البته با اين قيد كه «ناآگاهانه» باشد و خودم ندانم كه جزء آن هايم. چون آن وقت مجبورم خودم را كنترل كنم يا بروم دنبال درمان. تحمل آگاهي در هر حالتي خيلي سخت است.
نقد تطبيقي «ترديد» با «هملت» با عنوان «درهم شكستن شابلون تقدير» بهانهاي شد تا به گمان خودم چيزكي بنويسم كه بعد از مدتها كمي تا قسمتي ازش احساس رضايت ميكنم.
حس رضايت اتفاق نميافتد مگر اينكه در چيزي تكهاي از خودت را جا بگذاري و از چيزهايي حرف بزني كه دوست داري.
«ترديد» ساخته واروژ كريم مسيحي اقتباسي است از نمايش نامه «هملت» شكسپير كه يكي بزرگ ترين آثار دراماتيك جهان به حساب مي آيد. اما اقتباسي آزاد و نه اقتباسي كه نعل به نعل بر اساس حوادث و اتفاقات نمايشنامه پيش برود. پدر سياوش روزبهان بر اثر حادثه اي مرده و عموي او مقدرات ثروت برادر را به دست گرفته است. سياوش عاشق مهتاب دخترعمه اش است. انوري پدر مهتاب، مباشر روزبهان است. سرگشتگي سياوش از مرگ پدر تمام نشده كه خبر ازدواج قريب الوقوع عمو با مادرش را مي شنود و اين كه پدرش نمرده، بلكه كشته شده. بعد از آن تمام تلاش او با همراهي دوستش كارو صرف فهميدن ابعاد اين ماجرا مي شود. اما نكته اصلي اين است كه سياوش و كارو از اواسط داستان اين موضوع را مي فهمند كه شرايط زندگي شان و حوادثي كه در آن اتفاق مي افتد، دقيقا شبيه اتفاقات نمايشنامه هملت است و به تكاپو مي افتند مسير اين داستان را عوض كنند. نكته اصلي «ترديد» هم كه به گمانم در آينده به عنوان...
«به يك منشي خانم (مجرد) نيازمنديم.»
از اين جور آگهي ها در نيازمندي هاي روزنامه هاي كثيرالانتشار زياد مي بينيم. بارها خود همين روزنامه هاي كثير الانتشار هم در صفحه هاي اجتماعي شان گزارش تهيه كرده اند كه گول اين جور آگهي ها را نخوريد كه بهانه اي است براي اهداف و نيات ديگر. روز يا دست بالايش هفته اي هم نيست كه اين حرف در صفحات حوادث تاييد نشود. اين كه اين آگهي ها يك جور طعمه است و چه كساني كه براي چندرغاز حقوق از خيلي چيزهايشان گذشته اند. با اين حال چاپ اين آگهي ها در نيازمندي روزنامه ها هم چنان ادامه دارد؛ به يك دليل خيلي ساده و البته مضحك كه همين روزنامه اي كه قرار است چشم بينا و گوش شنوا و زنگ خطري براي جامعه باشد، خودش مرعوب همان فضاي پارادوكسيكال جامعه اي است كه پوشيدن سرتاپاي رخت وارونگي به ويژگي هاي لايتغيرش تبديل شده...
درست يادم نيست، اينجا را شايد دو ماهي است كشف كردهام. حتي يادم نيست آخرينبار كي آمدم. فكرش را كه ميكنم، خاطره بازار تو ذهنم زنده مي شود. ولي لابد بيست روزي هست كه سيخي صد تومان گران شده.
جا نيست. نه توان ايستاده خوردن كنار پيشخوان را دارم، نه اعصابش را. سفارشم هنوز آماده نيست. پررو و بيخيال با يك ببخشيد خشك و خالي مينشينم گوشه ميز يك دختر و پسر. به درك كه خلوتشان به هم ميخورد. اول دخترك بفرما ميزند و بعد همراهش. از ايستادن متنفرم، ولي به اندازه سرخر. پلند مي شوم و ميايستم كنار همان پيشخوان. جوانكي كه با ولع مشغول خوردن است تعارف مي زند. بعد ميپرسد:
- ركوردت چندتاس؟
- نميدونم، رفع كُتيه. خيلي اهلش نيستم.
ميخندد.
- ما خونوادگي جيگرخوريم. پدربزرگم تو دهاتشون كه ميرفته جيگركي، اول به يارو ميگفته درو ببند.
لبخند ميزنم و ميگويم ايول و ركورد خودش را ميپرسم.
- من با خودم هم مسابقه ميذارم. گاهي ركورد خودم رو هم ميشكونم. 20 تا، 25 تا رو راحت ميزنم.
ميخندد و ميخندم. يكي از ميزها خالي ميشود و با رفيقش مينشيند. سفارش من هم آماده است.
يكي از موضوعاتي كه موقع پخش فيلمها و سريالهايي كه به موضوعات مذهبي و معارف اسلامي ميپردازند داغ مي شود، بحث نظارت بر آن ها و كارشناسي مسائلي است كه در آن ها طرح مي شود. اين اتفاق مخصوصا موقع پخش سريال هايي كه براي مناسبت هاي مذهبي مثل رمضان و محرم توليد مي شوند، بيش تر خودش را نشان مي دهد.
در صدا و سيما براي حل اين مشكل نهادها و شوراهاي مختلفي طراحي شده. با اين حال مدتي قبل پرويز فارسيجاني دبير شوراي معارف سيما با اعلام اين كه نظارتي بر سريالهاي رمضان امسال انجام نشده، از تشكيل شوراي نظارتي جديدي براي نظارت بر تله فيلمها و سريالهايي كه به موضوعات مذهبي و معارف اسلامي ميپردازند، خبر داد و اظهار اميدواري كرد اين شورا كه از استادان برجسته حوزه و دانشگاه كه در حوزه رسانه هم صاحبنظرند تشكيل شده بتواند با بررسي موضوعات سريالهاي مذهبي به غناي آنها كمك كند...
اين را براي بازي چنگيز جليلوند در «عبور از پاييز» نوشتم كه نشد كه چاپ بشود. اين جا مي گذارم براي ثبت در تاريخ.
براي خيلي ها وسوسه بازيگري چيزي نيست كه با گذشت زمان و بالارفتن سن و سال و اين جور چيزها از بين برود. وقتي پاي صحبت خيلي از كساني كه به چندين هنر هم آراسته اند و در رشته يا رشته هاي خودشان هم موفق بوده اند مي نشيني، مي بيني كه هنوز به اين حرفه نيم نگاهي دارند و بدشان نمي آيد مي توانستند در اين وادي هم ذوق آزمايي كنند. حرفه اي مثل دوبله با همه شباهت ها و نزديكي اش به بازيگري كه ديگر جاي خود دارد.
چنگيز جليلوند هم دوبلوري است كه بعد از سال ها كار در زمينه مديريت دوبلاژ و حرف زدن جاي خيلي از بازيگران بزرگ ايراني و خارجي، حالا در سريال «عبور از پاييز» ظاهر شده...
كم پيش ميآيد با ذهني خالي و بدون پيشداوري، به تماشاي فيلمي بنشينيم. معمولا قبل از ديدن هر فيلمي پرونده كارهاي قبلي كارگردان و بقيه عواملش را در ذهنمان سبك و سنگين ميكنيم تا ببينيم به ديدنش ميارزد يا نه. عكسهايي را كه اينور و آن ور از فيلم چاپ شده در كنار خلاصه داستانش مرور ميكنيم تا تخمين بزنيم چه فضايي در انتظارمان است و آيا اين فضا تناسب و سنخيتي با حال و هوا و دنياي ما دارد يا نه. با همه اين حرفها اين قاعده كلي در مورد همه فيلمها و كار همه فيلمسازان صدق نميكند. خيلي وقت ها بايد تصور قبلياز فيلمهاي قبلي كارگردان را پاك كنيم و بعد به تماشاي كار جديدش بنشينيم. اين به ارتباط راحتتر و كنار آمدن با كار كمك مي كند.
با فيلم دوم حميد نعمتا... هم بايد با همين استراتژي روبهرو شد. خاطره فيلم قبلي او «بوتيك» لااقل درباره كليت فيلم و حال و هواي «بي پولي» به هيچ وجه به كار نميآيد. گرچه دور از ذهن نيست كه با نگاه ريزتر و دقيقتر در شباهتها و تفاوتها بتوان به نكات جديدي رسيد...
عليرضا افخمي بعد از يك دوره حضور در رده هاي مديريتي و تصميم گيري تلويزيون در سال 82 ترجيح داد با ساخت سريال «تب سرد» دوره جديدي را در كارش آغاز كند. تجربه اي كه خوب و قابل دفاع از كار درآمد و زمينه را براي كارهاي بعدي اش باز كرد. «او يك فرشته بود»، «زيرزمين» و «پنجمين خورشيد» فصل هاي بعدي كار او در زمينه كارگرداني است و «وفا»، «اغماء» و «روز حسرت» هم سريال هايي هستند كه به نويسندگي او توانستند ارتباط خوبي با مخاطب برقرار كنند.
او امسال با «پنجمين خورشيد» به قول خودش پنجمين تجربه بودنش روي آنتن ماه رمضان را پشت سر گذاشت و بهانه اصلي اين گفت و گو هم همين است. ولي اولش قيد مي كنيم كه هرجا لازم شد، به عنوان كسي كه در زمينه هاي مديريتي هم حرف و تجربه دارد حرف بزنيم.
اين گفتوگو غير از فراز و فرودهاي قبل از انجامش، در حين انجام هم براي خودش مسير خاصي را طي مي كند. من با يك نگاه انتقادي وارد مي شوم و او با اين كه ...
آمدند چيزهايشان را جمع كردند و رفتند. به همين سادگي، به همين خوشمزگي.
رسانه همينجوريهاست. تا وقتي به دردش ميخوري كه هيچي. بعد مثل تفاله، مثل آدامس نيمجويده، مثل كهنه حيض پرتت مي كند بيرون.
تا كي نوبت ما برسد و سبزه خاك ما تماشاگه كي باشد؟
سال هاي زيادي از پايان جنگ 8 ساله مي گذرد و در اين مدت آثار تصويري زيادي با اين موضوع و مضمون توليد شده. خيلي از آثاري كه با اين موضوع به روي پرده سينما رفته اند، علاوه بر تماشاگران عادي مورد توجه منتقدان و علاقهمندان جدي سينما هم قرار گرفته اند. همين حرف در مورد فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني هم مصداق دارد. اين موضوع آن قدر براي تلويزيون جدي است كه گروه هاي مختلفي مثل گروه حماسه و دفاع، روايت فتح، گروه تلويزيوني شاهد، بسيج و ... را درون خود تعريف كرده است.
هفته دفاع مقدس بهانه اي است تا به عملكرد تلويزيون و كارنامه اش در اين موضوع بپردازيم و ببينيم براي اين رويداد مهم تاريخي چه كارهايي مخصوصا در حوزه برنامه هاي نمايشي و فيلم و سريال انجام شده است...