|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اشاره: جشنواره ستايش از ابتدا با عنوان جشنواره فرهنگ و هنر خوزستان راه اندازي شد. قرار بود جشنواره اي باشد كه در طول ده روز از تجسمي و موسيقي گرفته تا تئاتر و سينماي اين استان را پوشش بدهد. قرار بود در دو شهر خرمشهر و آبادان برگزار شود وكارناوال داشته باشد و هزارتا چيز ديگر. ولي نزديكي هاي جشنواره، حجت سيفي دبير جشنواره از خبرنگاران براي يك نشست خبري جديد دعوت كرد تا بگويد به دليل همكاري نكردن نهادهاي استان و مخصوصا ارشاد آبادان، جشنواره فقط به سينما محدود شده است. به هر ترتيب هم كه بود، اين شير بي يال و دم و اشكم كه فقط توانست ويژگي ده روزه بودنش را حفظ كند، از عيد قربان تا عيد غدير در خرمشهر برگزار شد.
ما مطبوعاتي پنج روز آخر جشنواره را درك مي كنيم. اما وقتي خيلي از مهمان هاي جشنواره، پنج روز اول بوده اند و رفته اند، وقتي فيلم هاي جشنواره بيش تر گلچيني از فيلم هاي قديمي هستند و مهم تر از همه هيچ ربطي با حال و هواي جشنواره و اهدافي كه بايش تعيين شده ندارند، وقتي ناخواسته طراحي برگزاركنندگان براي همين چند روز باقي مانده هم به هم خورده و خيلي «وقتي» هاي ديگر، بهترين روش براي ارائه گزارش اين رويداد فرهنگي، پرداختن به حاشيه ها و نوشتن يك ضدگزارش است.
يك سينما، دو تا هتل
تنها سینمایی که با جشنواره همکاری می کند، سینما نخل خرمشهر است. یکی دوتا از سینماهای آبادان را که قرار بوده با جشنواره همکاری کنند، به بهانه برگزاری مراسم عروسی در اختیارشان قرار نداده اند و آن ها هم مجبور شده اند به همین یکی اکتفا کنند. سینما نخل نمای قشنگی دارد. بغلش هم یکی دوتا ساختمان و مجتمع تجاری بازسازی شده هست که البته خیلی رونق ندارد. ولی روبرویش درست آن طرف خیابان، یک ساختمان متروکه و ویرانه است پر از زخم های جنگ و همین تضاد عجیبی دو طرف خیابان ایجاد کرده.
درست است كه تمام اتفاقات جشنواره در يك سينما مي افتد، ولي در عوض مثل اکثر جشنواره های دیگر دو تا هتل دارد. شهروندان درجه يك مثل بعضي از سینماگران و مهمان های ویژه و از ما بهتران، در هتل «کاروان سرا» هستند. حال و روز ما مطبوعاتی ها مثل همیشه معلوم است و مثل همیشه كسي در درجه دو بودنمان شک ندارد. برای همین توی هتل «پارسیان» هستیم که فقط سه چهار ستاره از آن یکی کم تر دارد. بی خیال که لااقل چون تعدادمان کم بود و مسئولان شعار «روزنامه نگار کم تر، دردسر کم تر» را سرلوحه قرار داده بودند، می توانستیم سوگلی باشیم؛ بی خیال که قاعدتا برای گرفتن گزارش جشنواره و گپ با از مهمان ها قاعدتا باید به آن ها نزدیک تر می بودیم.
آبادان شهر خداست؟
تقريبا اولين بار است كه مي آيم اين طرف ها. قبلا يك بار در اردوي كوتاهي براي بازديد از مناطق جنگي در اهواز و خرمشهر توقف هاي كوتاهي داشته ام. همه تصويرم از اين منطقه ترانه هايي است كه برايش خوانده اند و چيزهايي كه از ديگران درباره اش شنيده ام. دوست دارم ببينم جايي كه پدرم سربازي اش را گذرانده و هنوز كه هنوز است با مرور خاطراتش به وجد مي آيد، جايي كه اين همه در وصفش شعر سروده اند و اين همه فيلم ساز و نويسنده خوب از تويش درآمده، چه جور جايي است.
ولي گذشته از خرمشهر، آبادان هم با آن تصويرها متفاوت است. براي همين كلي بور مي شوم. با اين حال آبادانی ها دیسیپلینی دارند که لابد باقی مانده همان دوران است و البته همان اعتماد به نفس مثال زدنی که اساس لطیفه هایی است که درباره شان می گویند. از راننده ای که ما را می برد بازار ماهی فروش ها همان سوال تکراری ام را می پرسم که: «این جا چی داشت که بهش می گفتند عروس شهرهای ایران؟». می گوید:«نه بابا، بگو پاریس!». ولی جواب اصلی سوالم را نمی دهد.
نشريات محلي
عادت دارم هرجا مي روم نشريات محلي شان را مي خرم. هزار ماشالله از قرار معلوم توي خوزستان تعدادشان هم كم نيست: رسانه جنوب، صبح كارون، يادگاري، روزان. عصر كارون و چندتاي ديگر. به نظرم لااقل از بعضي جهات كم و بيش مي شود مي شود فهميد توي آن شهر و آن منطقه چي مي گذرد. ولي جشنواره ستايش، به عنوان اتفاقي كه مي توانست به عنوان يك رويداد خيلي مهم در استان تيتر يك آن ها باشد، بازتاب چنداني در آن ها ندارد. جشنواره مستند كيش را هم كه بگذاريم كنار، اصلا انگار بخت با حجت سيفي براي مديريت كردن يك جشنواره يار نيست. بعضي هاشان فقط در حد يكي دوتا خبر كوتاه بهش اشاره كرده اند و رد شده اند يا با توجه به روابط و مناسباتشان با ارشاد آبادان، موضع گرفته اند. مثلا يكي شان - هفته نامه يادگاري- تيتر زده: افتتاحيه جشنواره ستايش، قابل ستايش نبود. بعد هم نوشته: «افتتاحيه با حاشيه هايي همراه بود. تاخير در برگزاري و فضاي سرد و بي روح، با توجه به تبليغات خاص انجام شده براي خيلي ها غير منتظره بود. پس از اعلام تنفس و پذيرايي فيلمي به نام به خاطر خواهرم به كارگرداني حجت ا... سيفي اكران شد كه مورد استقبال حضار واقع نگرديد. افتتاحيه جشنواره ستايش با حاشيه هايي همراه بود كه اميدواريم اختتاميه اي بدون حاشيه و قابل ستايش داشته باشد.»
آسايش گاه سال مندان
يك بعد از ظهر برايمان برنامه بازديد از آسايش گاه سال مندان خرمشهر مي گذارند. فارغ از اين كه چه ربطي با سينما و جشنواره مي تواند داشته باشد. نسبت به آسايش گاه هاي قبلي كه ديده ام، شيك تر و تميزتر است. همه شان پيرزن اند. برايشان شيريني و سانديس آورده اند و براي همين با زبان عربي يا فارسي شكسته بسته دعايمان مي كنند.
يكي از همكارانمان –محمد- كه معاود است و شناس نامه اش صادره از كاظمين است، مي فهمد چي مي گويند و بهشان جوب مي دهد. من فقط «شكرا» و «في امان ا...» اس را مي فهمم. چندتايشان براي بچه ها از جنگ و آوارگي شان مي گويند. محمد ديگر نمي تواند بغضش را كنترل كند. مي گويد آن ور كلي فاميل دارند كه تازه پارسال كه رفته كربلا بعد 25 سال آن ها را ديده. مي گويد با اين كه عمويش زنده است، اسمش را گذاشته روي تنها پسرش. ياد «اتوبوس شب» مي افتم و ديالوگ هاي محمدرضا فروتن: «ما مي اومديم اين ور فالوده شيرازي مي خورديم... آن ها مي اومدن اين ور شط...».
برنامه ريزي و بولتن
حالا كه برنامه به خاطر عدم همكاري ارشاد آبادان به هم خورده، اردشير شليله مدير اجرايي جشنواره برنامه جديد را روزانه مي نويسد. از همان دست نويسش كپي مي گيرد و حول و حوش ساعت 11 مي چسباند به در و ديوار هتل و سينما نخل. يكي دوبار با بچه ها مي رويم كه لااقل يكي دوتا از فيلم هاي قديمي كانون را مثل «هفت تيرهاي چوبي» يا «دوراه حل براي يك مساله» را ببينيم. ولي هتل از خرمشهر دور است و وقتي مي رسيم كه فيلم تمام شده و دختربچه هاي مدرسه اي جيغ و ويغ كنان از سالن مي ريزند بيرون.
در طول جشنواره دو شماره بولتن در می آید. که دومیش انگار روز آخر موقع پرواز در می آید و به دست همه هم می رسد جز ما رسانه اي ها. توی بولتن صفحه آخر بولتن شماره یک، فقط عکس چاپ شده. توی یکیش حجت سیفی دارد با خانمی صحبت می کند و زیرش نوشته اند: «دبیر جشنواره ستایش در جمع خبرنگاران».
لنج سواري
تنها برنامه تفريحي جشنواره، لنج سواري با حضور همه مهمان ها است. منتها نه لنجش بادی است و نه با آدم هایی مثل کلهر مشاور فرهنگي رئيس جمهور و سیفی و حتی حمید فرخ نژاد می شود آن کیفیتی را که شاعر فرموده ایجاد کرد. سيف ا... داد، حسين فرخي، اميرشهاب رضويان و مجيد رجبي معمار مدير شبكه تهران و هادي منبتي مدير سابق گروه فيلم و سريال اين شبكه و خيلي هاي ديگر هم هستند. فرخ نژاد برايمان از آبادان قديم مي گويد و شرايط فرهنگي هنري اش و سينماهاش. قاطي اش هم كلي به جوك هايي كه با لحن خاص و لهجه آباداني اش برايمان مي گويد، مي خنديم: «چند نفر رو مي بردن واسه اعدام. همه از ترس شروع مي كنند لرزيدن. تنها كسي كه نمي ترسه آبادانيه س. برمي گرده به بقيه مي گه: ها چيه كا؟ انگار دفعه اولتونه!»
فرخ نژاد می گوید اگر جلوتر رفته بودیم خیلی باحال تر بود، بصره را از نزدیک می دیدیم.
ورژن جديد رضويان
توي جشنواره هركس اميرشهاب رضويان را مي ديد، اول به جا نمي آوردش. به اين دليل ساده كه از سبيل تابيده و منحصر به فردش خبر نيست. مي گويد اين ضايعه تاسف بار به خاطر اشتباه و لرزش دستش با ماشين اصلاح اتفاق افتاده و در صدد است تا چندماه ديگر جبران كند. مي گويد هرجا مي رود، او را با همين سبيلش به جا مي آورند. بعد در تاييد حرفش چند تا خاطره مي گويد از مواجهه با سينماگران كشورهاي مختلف مثل يونان. برعكس مادرش كه او را در اين سفر همراهي مي كند، خيلي هم از اين ماجرا خوش حال است و برايش خط و نشان مي كشد كه ديگر همچين سبيلي نگذارد.
رضويان با خودش يك هندي كم آورده كه تو جيب هم جا مي شود و مي خواهد براي مستندي كه قرار است براي انفجار سينما ركس آبادان بسازند، تصوير بگيرد. مي گويد مدت هاست با همين دوربين كوچك براي مستندي هم كه دارد درباره عزت ا... انتظامي مي سازد، تصوير مي گيرد. بعداز ظهر همان روز با حضور او يك نشست برگزار مي شود درباره فيلم كوتاه كه از نحوه برگزاري اش ناراضي نيست.
جزيره مينو
صبح روز شنبه ماشين مي گيريم و مي رويم ببينيم دور و برمان چه خبر است. اول مي رويم سمت فاو. آن طرف آب نخل ها و گنبد و گلدسته يك مسجد پيداست. احساس نزديكي به آن ور آن قدر غليظ هست كه هنوز نمي شود باور كرد هشت سال سر وجب به وجب همين جايي كه ايستاده ايم و داريم با هم عكس يادگاري مي گيريم، جنگ بوده. محمد با حسرت به آن ور شط نگاه مي كند.
بعد مي رويم سمت جزيره مينو. راننده خيلي كم حرف است. سكوت جاده را هم يكي دوتا آهنگ مال همان منطقه پر مي كند و بعد رضا صادقي كه به دنيا اصرار مي كند بايستد و او پياده شود. تازه رسيده ايم توي جزيره كه براي اين كه يخمان آب بشود، ازش مي پرسم:« خودت مال كجايي؟». مي گويد: «همين جا» و بعد به سمت چپ جاده و آن طرف نهر و چیزهایی كه حالا نيست، اشاره مي كند و سوال بعدی ام را نپرسیده جواب می دهد:« خونه مون اين جا بود، اينم خونه عمه م بود، اينم خونه خاله م...». جوري مي گويد، انگار همين حالا هم دارد خانه ها را مي بيند و با بچه هاي عمه و خاله اش توي كوچه پس كوچه ها دنبال هم مي دوند قرار است با هم توی نهر شیرجه بزنند.
وسط جاده خاکی چندتا گوسفند و یک گاو می آیند به استقبالمان. ولی وقتی پیاده می شویم، گاوه فرار می کند و عقب تر می ایستد و ماغ می کشد. گوسفند ها ولی عین خیالشان نیست، جدی مان نگرفته اند. مقايسه اش مي كنم با خودم كه هنوز وقتي از جلو خانه قدیمی مان رد می شوم، دلم می گیرد و رویم را می گردانم که خاطراتش جلو چشمم جان نگیرد. با هدایت راننده توی جاده جلو می رویم تا می رسیم به مرز. صدمتر جلوتر سربازی کنار اتاقکش ایستاده. علامت می دهد که جلوتر نیایید و با حرکت دست به راننده می فهماند فرمانده اش این جاست. راننده می گوید حق تیر هم دارند. هرچی نباشد، این جا مرز است. برایش دست تکان می دهیم و برمی گردیم. گوسفندها دارند بر خلاف ما می آیند و بعد لای نی ها گم می شوند. سعی می کنم تصور کنم زندگی روی خط مرز باید چه حال و هوایی داشته باشد. کمی جلوتر یکی از گوسفندها که از بقیه جا مانده، دستپاچه و نگران بع بع می کند و می دود که خودش را به بقیه برساند.
هم دلي و هم زباني
يكي دو ساعت مانده به پرواز، جوانكي مي آيد كه اتاق را تميز كند. بر خلاف هميشه حوصله بازكردن سر حرف و گپ زدن ندارم. اما او همان طور كه حوله ها و ملافه ها را عوض مي كند و دستي به سرو گوش اتاق مي كشد، سر حرف را باز مي كند و شروع مي كند به حرف زدن از اين در و آن در. همان طور كه مجله مي خوانم، به حرف هاش گوش مي كنم.
دارد جاروبرقي مي كشد كه چندتا زن از جلو اتاق رد مي شوند. جوانك مي گويد كه آذري اند و خانوده شهيدند و آمده اند براي بازديد از اين منطقه. بعد با خنده مي گويد: «من فارسي و عربي بلدم، ولي اونا فقط تركي بلدند. مصيبتيه ئحرفمون رو كه مي خواهيم بفهمونيم!» فكر مي كنم به اين همه تنوع آب و هوايي و قوميتي و زباني كه شايد هيچ جاي ديگر دنيا پيدا نمي شود و همه اش حول «ايران» پابرجا و محكم مانده. بعد مجله را مي بندم و وسايلم را جمع مي كنم كه خودم را به پرواز برسانم.
چاپ این مطلب در روزنامه جام جم...این جا