تبليغاتX
زیر درخت انجیر - کرایه و کربلا
وب نوشته های جابر تواضعی

هرروز توي مسير بايد حواسم را جمع كنم كه تاكسي ها لااقل خيلي زيادتر از عرف ازم نگيرند. از پونك تا ونك 425 تومان را لااقل 450 مي گيرند و از سر ميرداماد تا تهش هم 175 تومان را 200 تومان. بازي احمقانه اي است كه حالا ديگر سعي مي كنم خودم را گرفتارش نكنم. ولي هميشه با اين سوال درگيرم كه چقدر راحت مال همديگر را مي خوريم و به روي خودمان هم نمي آوريم.

مخصوصا اين روزها سوال هام پررنگ تر مي شود؛ مايي كه صبح تا شب حق همديگر را مي خوريم و به صورت هم چنگ مي زنيم، همان هايي هستيم كه توي مراسم عزاداري خودمان را جرواجر مي دهيم؟ همان هايي كه سينه مان را باز مي كنيم كه 72 تن سرخي اش را ببينند و بفهمند كه اگر ما كربلا بوديم، از آن ها در جهاد و پيروي از حسين جلوتر بوديم؟ همان هايي كه پاي ديگ گوشت لوبيا و خورشت قيمه اش بيش تر از همه بالا و پايين مي پريم...

داستان امروز از همه جالب تر بود. راننده گفت خرد ندارد بقيه پولم را بدهد. ولي يك صدتوماني روي داشبوردش بود كه نشانش دادم. مي دانيد چي گفت؟ گفت:«نه، اين را گذاشته ام براي صدقه!»

چه فايده داشت مي گفتم يا نمي گفتم: «بقيه پول من را نمي دهي كه صدقه بدهي؟» يا «اول حق من را بده و بعد صدقه بده» يا چيزي شبيه به اين.

در را بستم و آمدم پايين.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط جابر تواضعی  |