|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اگر قرار بر گير دادن باشد، ميشود به اسم فيلم هم گير داد. چون در فيلم نه بادي هست و نه علفزاري. هر چي هست برف است و برف است و برف كه اجازه نداده اگر علفزاري هم هست، ديده بشود. پس قاعدتا باد هم نميتواند تويش بپيچد. با اين مقدمه، كاملا واضح و مبرهن است كه اين عبارت صرفا به خاطر زيبايي، شاعرانگي و موسيقي درونياش بر اين فيلم انتخاب شده.
«باد در علفزار ميپيچد» سومين فيلم از سهگانه خسرو معصومي است كه در فضاي برفي شمال و در ميان قاچاقچيان چوب اتفاق ميافتد. با اين حال ميشود همه اين چيزها را هم از فيلم گرفت و با تعجب تمام ديد كه به ساختمان اصلياش هيچ آسيبي وارد نميشود. چون قصه همان قصه هميشگي ازدواج ناخواسته و رجحان عشق به اجبار و پذيرفتن خطرات آن است. فيلم درست از جايي شروع ميشود كه فيلم قبلي معصومي تمام شده بود. يك شوخي بيمزه ميتواند اين باشد كه بودن يكسري تصاوير باقيمانده از فيلم قبلي، انگيزه ساخت آن بوده است. اما به هر حال هر چي بوده حالا ديگر تمام شده و ما هم مجبور نيستيم هر 3 فيلم را يك جا و يك بار ببينيم.
«باد در علفزار ميپيچد» دستور زبان سينمايي خوبي دارد، تصاوير كارت پستالي و چشم نواز خوبي دارد، اوج و فرود دراماتيك قصهاش را هم خوب جلو برده. ولي مشكل اين است كه به نظر ميرسد همچنين قصهاي در ميان مناسب جامعه امروز، چندان محلي از اعراب نداشته باشد. فيلم براي الناز شاكردوست فرصت خوبي شده تا از فيلمهاي قبلي كه با آن ها شناخته شده فاصله بگيرد و نوع ديگري از سينما را هم تجربه كند. گرچه نقش يك دختر روستايي خيلي با چهره او هماهنگ نيست، ولي او چيزي كم نگذاشته و نامزدياش براي بهترين بازيگر نقش اول زن هم نشان ميدهد كه تلاش ديده شده و به بازنشته است.
«باد در علفزار ميپيچد» در 6 رشته بهترين فيلم، كارگرداني، فيلمنامه، نقش اول زن، تدوين و صدا نامزد سيمرغ شد. اما فقط يك ديپلم افتخار در بخش كارگرداني نصيبش شد.