|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
«فقط برای اين كه بفهمي به من محتاجي. يادت باشه اون قدر شجاعت داشته باشي كه وقتي پشيمون شدي، بيايي سر گورم و به اشتباهت اعتراف كني. خداحافظ براي هميشه.»
كاغذ را روي عسلي كنار دستش گذاشت و روي تخت دراز كشيد. ليواني را كه يك بسته قرص واليوم در آن حل كرده بود، برداشت و در حالي كه آن را به دهانش نزديك ميكرد، همه خاطراتش را از ذهن گذراند. صداي زن توي ذهنش پيچيد كه چند روز پيش در جواب تهديد او به خودكشي، گفته بود:
- به درك! عوضش زودتر از دستت خلاص ميشم.
چشمانش را بست و بغضش را كه مثل يك گلوله سرب، سنگين و گس بود، فرو خورد. دو قطره اشك از بين ريش چند روزهاش رو به پايين راه باز كرد.
آخرين تصوير، چهره زن بود با موهاي مشكي بلند و موجدار ريخته بر شانهها، كه سركج كرده بود و با لبخندي نمكين به او مي نگريست. چند ثانيهاي خيره ماند. بعد با عجله برخاست و قلم را برداشت:
«كور خوندي! هنوز دوستش دارم.»
و محلول را آرام در دستشويي خالي كرد.
مرداد 78 - كاشان