تبليغاتX
زیر درخت انجیر - زجر ممتد
وب نوشته های جابر تواضعی

توی این چند ساعت مانده تا سال تحویل، حال غیر بهاری ام را جور خاصی نمی توانم توصیف کنم. از معدود وقت هایی است که آرزو می کنم شاعر بودم و می توانستم همه چیز را بیرون بریزم. این جور وقت ها هیچی بهتر از این جواب نمی دهد. درست مثل بیش تر وقت هایی که مهدی فرجی شعر می خواند و آدم را حالی به حالی می کند.

شاعر بودن یا شاعر شدن آرزوی محالی است. ولی این شعر را که می شود زمزمه کرد از ابوالقاسم تقوایی عزیز. نمی شود؟

 

من را به بادهای پریشان روانه کن

از ابرها بگیرم و باران روانه کن

هم خسته از زمینم و هم دور از آسمان

این را بگیر از من و بر آن روانه کن

ای زن! به حج چشم شما خو گرفته ام

زائر به چشم های گریزان روانه کن

چون پازلی وجود مرا تکه تکه کن

هر تکه را به نذری قربان روانه کن

قلب مرا به پستچی کوچه تان بده

خون مرا به سمت گلستان روانه کن

ابلیس می شوم تو بخواهی، به روز رمی

از قلوه سنگ هات به شیطان روانه کن

من را شبیه وسعت پرواز کفتران

تا آسمان ز چاه بیابان روانه کن

سنگینی ام بگیر و مرا بادبادکی

در دست کودکان دبستان روانه کن

من زجر ممتدم که نه اوج ها، نه خاک

من را به جوی های بیابان روانه کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:28  توسط جابر تواضعی  |