تبليغاتX
زیر درخت انجیر - سعید این روزها
وب نوشته های جابر تواضعی

خیلی اتفاقی شد. اصلا یادش نبودم. یک مدت حسابی پی گیرش بودم. یا زنگ می زدم و باهاش حرف می زدم یا از خاله ام که همسایه شان بود و واسطه این آشنایی، سراغش را می گرفتم. گرچه نگفته هم می دانستم اوضاع از چه قرار است و جز همان نچ نچ کاری از دستم بر نمی آید.

برای همین قیدش را زده بودم. سعی کرده بودم از ذهنم پاکش کنم. مثل خیلی دیگر از صورت مساله های دیگری که پاک می کنم، پاک می کنیم. حالا نمی دانم چی شد که با پسردایی اش سر از آن جا درآوردیم. اتفاقی هم مسیر شدیم و او که می رفت خانه سعید که او را ببیند، از همان وقت که نشست توی ماشین، اصرار کرد که بیا و ببینش و خوش حال می شود و از این حرف ها.

نمی خواستم تلخی این روزهام را بیش تر کنم که مقاومت می کردم. ولی بالاخره مقاومتم را شکست. آخرین بار کی دیدمش؟ دوسال پیش یا سه سال پیش؟ شده بود یک تکه گوشت. گوشت هم نه، پوست و استخوان. عینکش به چشمش نبود. نشناخت. با پسرعموش کلی آدرس دادیم تا شناخت. صداش در نمی آمد. فقط به سختی با میمیک صورتش تعجبش را نشان داد. بعد در جواب شوخی های بی نمک ما فقط خندید. بی صدا. فقط خندید.

فکر می کردم خودش می داند چه وضعیت رقت باری دارد؟ خودش می داند که هیچ امیدی نیست و همین جوری باید روی تختش یواش یواش تحلیل برود و آب بشود تا بمیرد؟

حالا بعد از این چندسال چه جوری به دور و برش نگاه می کند؟ واقعا هنوز زندگی را دوست دارد؟ آگر آره، چرا؟ اگر نه، چرا یک جوری خودش را خلاص نمی کند؟ گرچه حالا دیگر همین کار هم ازش برنمی آید. دیگر حتی سیگاری را هم که با دست لرزان و مرتعشش به سختی می شید، نمی تواند بکشد.

وقتی قرار باشد یک طرفه با یکی حرف بزنی و جوابی نشنوی، چاره ای نمی ماند جز هیمن شوخی های بی نمکی که حال خودت را هم بهم می زند. ولی بالاخره تمامش کردم. خودم شاید بیش تر از او راحت شدم.

گفتم که می ترسیدم تلخ تر بشود تلخی این روزهام. شد؟ نشد؟ نمی دانم. هیچی نمی دانم. بی خیال و پوست کلفت شده ام یا آن قدر عرفان خونم بالا زده که بگویم خوست خداست و از این حرف ها؟ نمی دانم. ولی می دانم که هنوز از چیزی به اسم دعا غافل نشده ام.

یک مینا کنار هالشان بود.حرف می زد و می خندید و توی قفسش بالا و پایین می پرید و صدای ما را تقلید می کرد. مینا حرف می زد و سعید حرف نمی زند. چاره ای ندارد جز این که همین حال و روزش را به خاطر «ام اس» یا هر کوفت دیگری تحمل کند تا برسد به خط پایان. خط پایانی که وقتی بهش برسد، هیچ کس برایش هورا نمی کشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:37  توسط جابر تواضعی  |