تبليغاتX
زیر درخت انجیر - رو در رو با 86
وب نوشته های جابر تواضعی

این یادداشت را در روزهای آخر برای جام جم نوشتم که چاپ نشد. فکر کردم بد نیست این جا بیاید.

 

این آقای صادقی از بچه های آبدارخانه که خودش هم نمی داند با صداقت و مهربانی اش چقدر توی تحریریه باعث دل خوشی من است، برای دهمین بار یا بیستمین بار می آید سلام می کند و تقویم رومیزی را برمی دارد که لابد بیندازد دور و مال 87 را بگذارد جاش. می گویم نبردش. نمی پرسد چرا. فقط می گوید چشم و می رود. تقویم را می گذارم جلوم و زل می زنم توی چشمش که هر بلایی سرم آورده، یادم بیاید. بر عکس او هر بلایی را که من سرش آورده ام، یادم می آورد.

گفته اند حاسبوا قبل ان تحاسبوا. خودمانی اش می شود این که هرچند وقت یک بار خودت ببین چند مرده حلاجی؛ قبل از این که دیگران ازت حساب کشی کنند و به سین جیمت بکشند. گمانم این چند روز تعطیلی عید بهترین فرصت است برای همین کار. این که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی و ببینی چه کرده ای و چه جوری گذرانده ای.

86 برایم سال بدی نبود. توی این اوضاع و احوال، همین که مریضی و مرگ و میر عزیزی گریبانت را نگیرد، باید خوش حال باشی. بقیه اش کم و بیش دست خود آدم است یا حداقل این که باید باشد.

یکی از بزرگ ترین دغدغه های این روزهام روزمرگی با تشدید«ر» است که بعضی وقت ها آن قدر دوزش بالا می رود که می رسد به روزمرگی با سکون «ر». اتفاقی که فکر می کنم در رسانه ای مثل روزنامه که مدام در معرض دید و قضاوت دیگرانی و دائما باید حرفی برای گفتن داشته باشی، خیلی زودتر و بیش تر می افتد تا مثلا در هفته نامه یا ماه نامه؛ آن قدر زیرکانه و آرام و بدون درد و خون ریزی که یکهو چشم باز می کنی و می بینی مثل مرگ تدریجی همه وجودت را گرفته. مهم دلیلش این است که مدام می نویسی و هیچی اش نمی ماند. مخصوصا در مورد منی که از اول دنبال ماندگاری ام و با حال و هواب دیگری و البته آگاهانه پا گذاشته ام در این مسیر. این «ماندگاری» البته با «ماندگاری» مدیر تحریریه جوان روزنامه خیلی فرق دارد و فکر می کنم آن قدر واضح است که نیازی به توضیح ندارد.

سال 87 مطمئنم که سال بدی نیست. نباید که باشد. می گویند سالی که نکوست، از بهارش پیداست. حالا وقتی هنوز بهار نشده، خدا شاهین تنها هدیه ای را که برای تحریریه جام جم فرستاده بود، روی شانه من از همه جا بی خبر نشانده، دیگر چه حقی دارم برای گله کردن و غرزدن؟ همین که به قول مهدی غلام حیدری و رضا استادی، خدا هنوز ازم قطع امید نکرده، برای خودم هم جای امیدواری است. یعنی هنوز خیلی اتفاق ها می تواند بیفتد. یعنی هرجور شده باید امان روزمرگی باتشدید یا بی تشدید را برید.

شرح مبسوطش بماند برای بعد. فقط دعا کنید این اتفاق درست تر و بهتر بیفتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:45  توسط جابر تواضعی  |