|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
کسی من را به این بازی وبلاگی دعوت نکرده. نمی دانم چرا وسوسه شدم در این بازی «هفت آرزوی محال» شرکت کنم. پس خودم خودم را دعوت می کنم.
فرض محال، محال نیست. بعضی از این ها هم شاید آرزوی محالی نباشد. ولی حالا با توجه به حال و هوا و شرایط من محال می نماید.
دیگر این که این بازی هفت تایی است. ولی من نخواستم با محدودکردن خودم، دوتا از این بندها را هم به جمع آرزوهای نگفتنی ام اضافه کنم.
1. بفهمم که «زکجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود». و هم چنین «به کجا می روم آخر».
2. جوان مرگی. این آرزو و حسرت از کودکی در من هست. فصلی جداگانه باید تقریر کرد در این باب، چونان بیهقی در باب بر دار کردن حسنک.
3. بیماری سختی بگیرم و چند روزی در رخت خواب بخوابم و عزیزی ازم پرستاری کند و قربان صدقه ام برود تا خوب بشوم. بی منت و خفت و خواری. شاید یک جورهایی زیر مجموعه آرزوی اول باشد.
4. به آرامش روحی و روانی و جسمی و مادی برسم و البته بتوانم آن را به دیگران هم منتقل کنم.
5. بتوانم به همه کمک مالی و معنوی بکنم. آن هم اساسی که به نوعی ماهی گیری یاددادن باشد و نه فقط دادن خود ماهی. شاید تکرار قبلی باشد. ولی جدا نوشتم برای تاکید.
6. سالی یک مجموعه داستان و رمان خوب بنویسم که البته بتواند چیزی را هم به یکی از علوم اضافه کند یا برای خودم یا حتی یکی دیگر جرقه ای بزند برای شناخت و آگاهی بیش تر. سال ها است در حال و هوایش هستم و اگر یک آرزوی مادی داشته باشم، چیزی جز این نیست.
7. بتوانم به جاهای مختلف سفر کنم و بعد برگردم همین جا. با این که می دانم همه جا آسمان همین رنگ است، این را هم می دانم که دنیادیده بهتر است از دنیا خورده.
8. وقتی از یکی خوشم می آید، بتوانم خودم را کنترل کنم و آن قدر ازش کلوزآپ نگیرم که حالم ازش به هم بخورد و به خودم بگویم: «این هم یکی بود مثل بقیه».
9. بفهمم این ملت- که البته خودم هم می شوم یکی مثلشان- دنبال چی می گردیم. هدفمان چیست از این همه بداخلاقی و بی حرمتی و زیرآب زنی و کینه و دشمنی. با این کارها به کجا می خواهیم برسیم؟