|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
1. ديروز رفتم نمايش گاه كتاب. نمي دانم بعد چند سال. ولي اصلا احساس خوبي نداشتم. نمي دانم چرا. اصلا حوصله تحليل يا نگاه كارشناسي به ماجرا را ندارم. فكر مي كنم اوضاع و احوال دروني آدم خيلي روي تحليل هاش اثر مي گذارد. براي همين خيلي وقت ها به خودم اجازه نمي دهم در مورد خيلي چيزها حكم كلي صادر كنم. با اين حال مي بينم كه همه ناراضي اند و نق مي زنند. اين يعني يك جاي كار مي لنگد ديگر.
بخشي از شخصي بودن ماجرا به اين برمي گردد كه شهوت خيلي زيادي نسبت به نوشته و روزنامه و كتاب دارم. احساس مي كنم همه كاغذهاي دنيا را من بايد سياه كنم. اين حس در كنار ايده آل گرايي نتيجه اش مي شود مثل حالا كه هيچي هم از توش درنمي آيد.
2. اين جور جاها يك خاصيت غريب دارد؛ اين كه توي آن شلوغ پلوغي صحنه هاي جالبي پيدا مي شود. يكيش روحاني پيري بود كه نشسته بود روي يك چرخ دستي و محكم دسته هاش را چسبيده بود. عشق كتاب با آدم چها كه نمي كند!
3. مي خواهم اين سوال صولت فروتن را تكرار كنم كه واقعا حرف بيهقي توي اين دور و زمانه مصداق دارد كه گفته هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد؟