|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
داستان پاتوق در يك چايخانه سنتي موروثي متروكه اتفاق ميافتد كه پس از سالها به وسيله خانوادهاي كه 3 نسل مختلف را در خود جاي داده، بازگشايي ميشود تا ماجراهاي تلخ و شيريني در هر قسمت اتفاق بيفتد؛ ماجراهايي كه خيلي از آنها با رفت و آمد آدمهاي مختلفي كه گذارشان به آنجا ميافتد، رقم ميخورد.
روزي كه به پشت صحنه كار ميروم، همه بازيگران اصلي حضور دارند و دارند قسمتهاي اوليه كار را ضبط ميكنند. حدود 25 متن ديگر مانده و باباپور ميخواهد هر جور شده تا نيمه اول خرداد پرونده كار را ببندد.
هميشه وقتي ميآيم شهرك غزالي، با خودم فكر ميكنم اگر علي حاتمي مرحوم اينجا را علم نميكرد، جماعت سينما و تلويزيون ما چه ميكردند. براي فهميدن عظمت كارش فقط مجسم كنيد كه در اين حدودا 30 سال اولا چند سكانس، چند دقيقه تصوير و چند فيلم و سريال در اين شهرك و بخصوص در همين راسته جلوي دوربين رفته است.
ثانيا چه چيزي به اين مجموعه اضافه شده. الهي نور به قبرش ببارد. هر دفعه كه گذرم ميافتد اينجا توي كوچه پس كوچههاي تهران قديم قدم ميزنم و ناخودآگاه آهنگ سريال «هزار دستان» را براي خودم زمزمه ميكنم؛ اما اين بار پيش از اين كه چنين اتفاقي تمام و كمال بيفتد، يك سورپرايز جلوي راهم سبز ميشود.
حاشيه از متن جذابتر است
از آب كره گرفتن يعني بازديد از شهرك براي عموم هم آزاد است؛ صد البته با خريد بليتهايي كه نشانه شخصيت بازديدكننده است. براي رفاه حال ملتي كه ميآيند چند صباحي در فضاها و خيابانهاي دوران ارباب رعيتي پدرانشان قدم بزنند، امكانات و لوازم جانبي هم در همان حجرههاي تهران قديم شهرك سينمايي برقرار است: يك فروشگاه آلات و آثار موسيقي، يك سوپرماركت و چند مغازه ديگر. رستوران گراند هتل هم با سرو غذاهاي مختلف در اين محل برقرار است تا خداي ناكرده بازديدكنندگان محترم گرسنه نمانند، اما سورپرايزي كه گفتم،ديدن كيانوش عياري در همان فروشگاه آلات موسيقي است كه براي ضبط چند پلان ديگر براي سريال در حال پخشش «روزگار قريب» آمده و ميخواهد آنها را در همين قسمتي كه قرار است هفته بعدش پخش شود، مونتاژ كند. اين يعني اين سريال پس از 6 سال هنوز كامل نيست و پروندهاش در ذهن عياري بسته نشده است. سلام و عليكم با عياري سه ربعي طول ميكشد. از اعتراض عياري به حرفهاي اميرحسين صديق در مصاحبهاش با روزنامه در مورد نحوه دريافت دستمزدش شروع ميشود و خيلي نرم با گوشه چشمي كه به كار عياري در اين سريال ميكشد، به مقوله كليتر بازيگري. جز 10 دقيقه اول، اين گپ دوستانه و بيگمان را با موسيقي پسزمينه «مرا ببوس» گل نراقي كه از باندهاي مغازه ميريزد توي خيابان سنگفرش ضبط ميكنم. دخترهاي دبيرستاني كه براي بازديد آمدهاند، از پشت سر با ديدن موهاي بلند عياري به اميد ديدن يك هنرپيشه معروف جلو ميآيند و وقتي هيچ كداممان را به جا نميآورند، سريع رد ميشوند.
يك پلان تراولينگ
دكورهاي پاتوق در يكي از بناهاي همان خيابان اصلي شهرك علم شده و در واقع شاهين باباپور و طراح صحنهاش كيوان ذوالفقاري از اين مكان به عنوان استوديو استفاده كردهاند. پاتوق، دكورالمانندي دارد كه فضاي يك چايخانه سنتي مدرن را القا ميكند؛ البته باباپور ميگويد حالا كه مدتي گذشته به اين نتيجه رسيده كه به خاطر دوري شهرك، بهتر بود دكور در استوديويي در تهران ساخته ميشد.
امروز از نظر تعداد حضور بازيگران، روز خوبي است و هر شش تا بازيگر اصلي كار هستند. نكته جالب قضيه اين است كه اين روزها دارند قسمتهاي اول كار را ميگيرند و براي همين دكور ديگري در طبقه بالاي دكور اصلي علم كردهاند كه مربوط به وقتي است كه چايخانه هنوز متروكه است و كنكور قبول نشدن و بيكاري اميد جوان شاخ شمشاد تازهوارد جماعت را به اين صرافت مياندازد كه براي بيكار نبودنش اين چايخانه موروثي را دوباره راه بيندازند. باباپور با تكيه بر تجربههاي قبلاش، مخصوصا ضبط اين قسمتها را عقب انداخته تا شخصيتها براي بازيگري جا بيفتد و قسمتهاي اول گرمتر و جذابتر از كار در بيايد.
نمايي كه دارد ضبط ميشود، يك پلان تراولينگ است. رضا بابك از جايي كه آزيتا لاچيني و زهره حميدي هستند راه ميافتد و همين طور كه اين ديالوگ را خطاب به دامادش ميگويد، ميرسد به حبيب دهقاننسب و شهناز شهبازي و اميررضا دلاوري: «اين كه شما دلت بخواد پسرت درس بخونه به خودت و اميد مربوطه. فقط من ميگم اگه كسي بخواد درس بخونه و بره دانشگاه، در هر شرايطي ميتونه. فقط بايد خودش بخواد. اميد هم اگه بخواد كاريرو شروع كنه، ما كمكش ميكنيم و تنهاش نميذاريم. يه چيز ديگه: اين شغلها نيستند كه به آدمها عزت ميدن، اين آدمها هستند كه شغلهارو شريف و محترم ميكنند. بريم خانم؟» كه آزيتا لاچيني هم از اين ور ميگويد: «بريم.»
اين پلان گير ميكند و به دلايل مختلف بارها و بارها تكرار ميشود. بابك ميگويد: «چي ميشه اين متن امروز تموم شه فردا آف بخوريم؟»
تراولينگ من عاشق
يكي از دلايل تكرار اين پلان، تراولينگ بودنش است. آقاي كارگردان ميخواهد دوربين همزمان با حركت رضا بابك روي ريل راه بيفتد و جوري نرم و متعادل حركت كند كه به قول خودش نه بعضي چيزها از دست برود، نه خيلي چيزها بيايد توي كادر.
همين را به حسين خدنگي، مسوول حركت دوربين ميگويد. اما پيرمرد هم براي نيفتادن اين اتفاق، دلايل خودش را دارد و بيشتر تصويربردار را مقصر ميداند. رو به من ميگويد: «يه تراولينگ من خوب بهتر از يه فيلم وردار آشغاله! 50 ساله هيشكي نتونسته ازم ايراد بگيره.» رضا دانشور چشمش را از پشت ويزور دوربين برميدارد، با تعجب به حميد روزبهاني كه مشغول تنظيم نور صحنه است نگاه ميكند و باهم ميخندند.
خدنگي تو فاصلهاي كه پيش ميآيد، خودش را ميرساند به من و برايم حرف ميزند. 50 سال است توي اين كار است. ولي هنوز بزنم به تخته آنقدر انرژي و اعتماد به نفس دارد كه اصلا نميخواهي فكرش را هم بكني كه نميتواند. عشقش تراولينگ و كرين است. ميگويد: با اينها حال ميكنم. اگه اين كارو نكنم، ميميرم!» آنقدر به اين كار علاقه دارد كه يكي از پسرهاش هم اين كاره شده. آن يكي هم «بهترين مهندس ايران» است. ميگويد توي خارج، كسي كه اين كارها را انجام ميدهد، خيلي از «فيلموردار» مهمتر است. براي همين فرانسويها وقتي آمدهاند ايران، كلي ازش تعريف كردهاند و بهش تقديرنامه دادهاند.
جزو همانهايي است كه به عشق آرتيستي همه چيز را ول كردهاند و فقط چسبيدهاند به سينما. رلهاي كوچك هم زياد بازي كرده. ولي حالا به قول خودش اينجوري بيشتر حال ميكند. از جيبش يك دفترچه درميآورد، پر از يادگاريهايي كه اهالي سينما از قديم تا حالا برايش نوشتهاند. همينطور يك مجموعه اسلايد كه بريده فيلمهاي قديمي را با دقت چسبانده به كاغذهاي نازكش و من ماندهام چطور او هميشه اينور و آنور ميكشاندش و بلايي سرش نميآيد. روي جلد اسلايد، تبليغات فروشگاهي است به اسم مولنروژ به نشاني روبهروي بانك صادرات چهارراه كوگچمي طرفهاي ميدان شوش. خدنگي براي من اشانتيون اين گزارش است. ميگويد: اگه كارترو درست انجام بدي، تو سوار كاري، نه كار سوار تو. اون وقت همه دوستت دارند. فكر ميكنم اگر هركس فقط نصف او به كارش علاقه داشته باشد، چه اتفاقي ميافتد: بهترين عشقهاي دنيا رو كردم. به پسرهام ميگم من سن شما بودم آسمون و زمينرو ميدوختم به هم! خدنگي اشانتيون اين گزارش است.
حكايت انتخاب بين متوسط و متوسطتر
ديالوگ رضا بابك كمي تا قسمتي طولاني است و حفظ كردنش كمي وقت ميگيرد. او سعي ميكند در فاصله ميان دو برداشت تمركزش را حفظ كند و ديالوگش را مرور كند كه موقع ضبط بيمشكل باشد: آقاي باباپور رو كه از پيش ميشناختم متنها را هم كه خوندم، ديدم در حد متنهاي با تايم كوتاه، جذابيتهاي خودش رو داره. چند قسمت مونتاژ شدهاش رو هم ديدم كه شكر خدا كار خوبي شده. اولي ميتوانست خيلي بهتر باشه، اگر دست نويسندهها بازتر بود و امكانات هم بهتر بود.
آخرين بار بابك را در سريال ماه رمضاني «يه وجب خاك» ديديم. ولي او از اين كار و كل كارهايي كه در تلويزيون انجام ميدهد راضي نيست: يه وجب خاك بشدت مشكل متن داشت و به شكلي دراومد كه من دوستش نداشتم. ولي كار خودم را ميكنم و تماشاگر هم ارتباط برقرار ميكند. با اين حال، خودم ميدونم كار خوب چيه و چه مشخصاتي داره.
ميپرسم چرا كاري نميكنيد كه دفعه بعد مشكل كار قبلي پيدا نشود و كار خاطرهانگيزي مثل «آرايشگاه زيبا» تكرار شود و دليلش را اين ميداند كه تشكيل نشدن گروههاي منسجم در تلويزيون باعث ميشود خلاقيت آدمها خيلي خوب نمود پيدا نكند: من فقط ميتوانم سعي كنم اگر دچار بيمهري نشوم و كاري بههم خورد، كار متوسطتري انتخاب كنيم.
به هر حال زندگي ما هم بايد بگذره ديگه.
بابك توضيح ميدهد كه اينجا نقش آقاجون را بازي ميكند كه يك كارمند بازنشسته بانك است كه به بهانه بيكاري نوههايش چايخانه سنتي و متروكه موروثي را راه مياندازد. او و خانم چون نمايندگان نسل اول در سريال پاتوقاند. آخر اين گپ كوتاه، داوود رشيدي بهش زنگ ميزند كه شماره اصغربيچاره را ازش بگيرد كه ندارد.
كمي منظم،كمي تلخ و عبوس
حبيب دهقاننسب خيلي آرامتر از آني است كه فيزيك چهرهاش نشان ميدهد يا در نقشهايش ميبينيم. حالا هم كه به نظر ميرسد از تكرار اين پلان كلافه شده، خستگياش را فقط با يك جمله كه با لهجه شيرازياش زير لب زمزمه ميكند: بايد يه گوسفند نذر كنيم.
او اينجا نقش جلال روشن داماد آقاجون و خانمجون را بازي ميكند و با زهره حميدي به عنوان همسرش، نسل دوم سريال را نمايندگي ميكند.
معلم رياضي است و زندگي متوسطي دارد و مثل اكثر معلم رياضيها، منضبط و مقرراتي و البته كمي هم تلخ و عبوس. البته لحظاتي هم هست كه وجوه ديگرش آشكار ميشود و شخصيتش يكبعدي نيست.
وقت پيشنهاد «پاتوق» دهقاننسب مشغول بازي در سريال «خونمردگي» بود كه قرار بود براي محرم شبكه يك آماده بشود و نشد: «چون اين كار اپيزوديك بود و لازم نبود همه شخصيتها در همه اپيزودها حضور داشته باشند، قرار شد با هماهنگي در پاتوق هم حضور داشته باشم.»
اين بازيگر پيش از خونمردگي در مختارنامه داوود ميرباقري نقش يكي از سرداران مختار به اسم يزيد بن انس را داشته كه بازياش با آخرين سكانسي كه پارسال در شاهرود جلوي دوربين رفته، تمام شده.
حالا هم لابهلاي اين سريال نقش حر بن يزيد رياحي را در سريال «روياي زخمي» شبكه 2 بازي ميكند و همينطور در يك فيلم سينمايي به اسم «حقيقت گمشده».
هوامو داشتن، اومدم
من نقش مادربزرگ خانواده را دارم. اسمم ليلاست ولي همه بهم ميگن خانمجون. تازه اونرو هم كوتاه ميكنند و ميگن؛ خانجون. عاشق بچهها و خانوادهامم. با اينكه سنم بالاست، با آقاجون توي كارها به بچهها كمك ميكنم و از مهموناي چايخونه پذيرايي ميكنم. هم ظرف ميشورم. هم چاي و قهوه درست ميكنم. چون آرزو دانشگاه داره و اميد هم گاهي بايد بره واسه خريد. توي اين فضا همه داستانها اتفاق ميافته. شكر خدا كار خوب و آموزندهايه و من راضيام. فكر ميكنم مردم هم خيلي بپسندند.
هنوز چندماهي مانده تا آزيتا لاچيني يا خانمجون پاتوق 70 ساله بشود. ولي او برخلاف خانمها روي اين چند ماه حساسيت خاصي ندارد: چه فرقي ميكنه؟ ميگم 70 و خودم رو خلاص ميكنم!
پس طبيعي است كه به جاي غذاي گروه، غذاي رژيمي خودش را با بخار كتري گرم كند و بخورد. حدودا 9 ماهي است جلوي دوربين نرفته و توي اين مدت 6 تا كار رد كرده. دليل اصلياش هم گرفتاريهاي پسرش است كه 3 سال است توي كماي بيدار است و زندگي گياهي دارد: بايد مدام سر بزنم و بهش غذا بدم.
ديگه نميتونم كار قبول كنم، ولي اينجا باباپور گفت نقشت جوري نيست كه از زندگيات بيفتي. منم وقتي ديدم هوام رو دارن، قبول كردم.
كدبانوي ايراني
زهره حميدي نقش نرگس دختر آقاجون و خانم جون و همسر آقا جلال روشن و مادر آرزو و اميد را اين طوري توضيح ميدهد: «يه زن خيلي سنتي ايروني، مهربون، خانوادهدوست و ساده كه البته بعضي وقتها ممكنه كارهاي خيرخواهانهاش حالت فضولي به خودش بگيره. البته دخالتهاش هم اونقدر دوست داشتنيه كه مردم خوششون ميياد، چون قصد بدي نداره.»
از نظر او، اين نقش محور اين خانواده حساب ميشود. چون بايد بين پدر و مادرش از يك طرف و همسر و بچههاش از طرف ديگر توازن ايجاد كند و بينشان ميانجيگري هم بكند. اميد و آرزو اساسا با هم كلكل دارند.
آخرين كار پخش شده حميدي سريال «هويت پنهان» است از مركز اردبيل و آخرين بازياش در تلهفيلمي به كارگرداني رامبد شكرآبي. فيلم سينمايي «شب عروسي» به كارگرداني رضا قهرماني هم هست كه به خاطر تصادف و شكستن پاي ثريا قاسمي ناتمام مانده.
راستي اين نرگس خانم كدبانو براي كمك به اقتصاد خانوادهاش، لباس عروس هم ميدوزد.
پارتيبازي نداريم
حال ناخوش شهناز شهبازي يا بازيگر نقش آرزو، تابلوتر از آن است كه خودش بتواند پنهان كند يا ديگران نفهمند، مسموم شده و حالا از هر فرصتي براي استراحت و تجديد قوا استفاده ميكند: «تا حالا توي كارهاي زيادي با آقاي باباپور همكار بودم. ايشون هم با شناختي كه از من داشتند، من رو به عنوان آرزو انتخاب كردند. آرزو از اميد بزرگتره و اهل ادبياته و عاقلتره و من خيلي دوستش دارم. آرزو مثل پدرش كمي سختگيره و شباهتهاي زياد اميد به مادر باعث ميشه برعكس هميشه بگه و بخنده. همين چيزها باعث ميشه اين دو نفر مدام با هم كل داشته باشند.»
تاكيد ميكند، به شوخي هم ننويسم پارتيبازي شده، ولي همين جا ميگويم وقتي شاهين باباپور كوچكترين تفاوتي بين همسرش با بقيه بازيگران نميگذارد آن هم با وجود حال نهچندان خوبش پس فرض پارتيبازي به كلي منتفي است.
شهبازي «روزگار قريب» را در حال پخش دارد كه با اين كه نقشش خيلي بلند نيست، ولي در طول قصه حضور دارد.
عدسپلو، آخ جون...
شك نكنيد كه اميررضا دلاوري يك عشق صداست و بنابراين تعجب نكنيد اگر ديديد فردا پس فردا كه اين شازده بيشتر ديده شد و محبوبتر شد، تصميم گرفته مثل خيليهاي ديگر به عالم موسيقي هم حالي بدهد. اميررضا تقريبا لابهلاي همه كاتها مزهاي ميپراند و يكي دو مصرعي را به آواز ميخواند. كاري هم ندارد كسي تحويلش ميگيرد يا نه و فرقي هم نميكند چه شعري. مثلا وقتي ميفهمد ناهار عدسپلو است، يادش ميافتد كه: «عدسپلو، آخ جون...» كه رضا بابك ترمزش را ميكشد: چي؟ عدسپلو ميخوني؟ يه عدسپلويي نشونت بدم يه وجب روغن روش باشه...»
بازيگر جوان ما كه البته تازه چند ماهي است رفته قاطي مرغها، در فيلمها و سريالهاي زيادي بازي كرده. ولي شانسش اين بوده كه با سريالهاي «ما چند نفر» و «بيداري» ديده شود.
او نقش اميد را دارد كه اساسا چايخانه به خاطر قبول نشدن او در كنكور برپا ميشود: «ممكنه بعضي جاها نقش من طنزش از بقيه شخصيتها بيشتر باشه و نمكي به داستان اضافه كنه، ولي كلا طنز نيست و داريم طبق متن پيش ميريم. بعضي جاها هم ممكنه با هماهنگي كارگردان تغييراتي بديم.»
دلاوري ميگويد كه در اختلافنظرهاي اين سه نسل، اين جوري نيست كه ماجرا هميشه به نفع يك نفر تمام شود. چيزي كه بهتر است اتفاق ميافتد. ولي ممكن است گاهي جوانهاي داستان، واقعبينانهتر نگاه كنند: «نقشم با بيداري و ما چند نفر خيلي متفاوته. ولي اين كه چقدر به ديده شدنم كمك كنه، به نتيجه نهايي كار و زمان پخش بستگي داره.»
روانپزشك آوازهخوان
اميد كرامتي و ايرج همدمي كه قرار است موسيقي سريال را بسازند هم امروز به پشت صحنه آمدهاند تا درباره كار با كارگردان صحبت كنند. آنها قبلا با او در يكي دو تا تلهفيلم هم همكاري كردهاند. كرامتي و همدمي حدود يك سالي است كه با هم كار ميكنند. چون اين جوري ميتوانند چند كار را موازي با هم پيش ببرند.
كرامتي ميگويد كه ترانه كار را افشين يداللهي گفته، ولي با اين كه چند نفر به عنوان خواننده نامزد هستند، هنوز خواننده نهايي انتخاب نشده است. يكي از گزينهها خيلي سورپرايز است: خود افشين يداللهي. انگار يك بار براي كرامتي خوانده و او خوشش آمده. فكر ميكند صدايش جور خاصي است، ولي اين كه تا حالا نخوانده، هندوانه نبريده است.
فكرش را بكنيد، اگر در كنار روانپزشكي، ترانهسرايي، روزنامهنگاري و كارشناسي برنامههاي تلويزيون، خوانندگي هم به هنرهاي افشين يداللهي اضافه شود، چي ميشود.
كرامتي بايد براي اين كار حدود 15 تا 20 دقيقه موسيقي تحويل بدهد:
تم اصلي يا لايت موتيف، غنيترين تمي است كه بر اساس آن ساخت موسيقي را شروع ميكنم. بعد آن را متناسب با خواننده و سبكش تغيير ميدهم تا هماهنگ شود. ولي موسيقي فيلم در درجه اول موسيقي «فيلم» است و چيزي كه خواننده براي تيتراژ ميخواند، بيشتر نمك كار است.
Pdf اين مطلب در جام جم... اين جا