تبليغاتX
زیر درخت انجیر - چهار داستانک کوتاه
وب نوشته های جابر تواضعی

 یکی از کارهایم در این تعطیلات، جفت و جور کردن یادداشت های پراکنده و طرح هایی است که در این چند سال روی هم تلنبار کرده ام که مثلا بعدا بروم سراغشان و داستانشان را بنویسم. بهشان قول داده ام امسال تکلیفشان را معلوم کنم و از خجالتشان دربیایم. این را این جا نوشتم که قولم به آن ها رسمی تر بشود و پس فردا بهانه ای نداشته باشم.

توی این کاغذپاره ها چند تا قطعه بود که دیدم بد نیست شما هم بخوانیدشان. این ها مال زمانی است که خیلی به کاریکلماتور علاقه داشتم و خودم هم چیزهایی می نوشتم. ضمن این که دوست داشتم ببینم می شود داستان های یک خطی نوشت یا نه. حالا اسم این ها زیاد مهم نیست. بی مزگی شان را به حساب جوانی من بگذارید و بگذرید.

 

 

لک لک

 

گفت: «چه لک لک قشنگی!»

نگاهش به پیراهنم بود که دو تا لک از غذای دیشب رویش باقی مانده بود.

1/7/75

 

 

سوگند

 

در محضر دادگاه سوگند خورد که جز حقیقت چیزی نخواهد گفت. اما سوگند در گلویش گیر کرد؛ خفه شد و مرد.

21/4/74

 

 

آواز مقوی

 

داشت به گل و گیاه هاش می رسید. من روزنامه می خواندم.

پرسید:«چی نوشته؟»

گفتم: «نوشته طبق تحقیقات دانشمندان آواز و موسیقی مناسب و زیبا رشد گیاهان رو سزیع تر و بهتر می کنه.»

نشست و زد زیر آواز. خیلی عذاب کشیدم تا خوابم برد. صبح با های های گریه اش بیدار شدم. همه گل ها زرد و پژمرده شده بودند.

8/2/74

 

 

گردش مالی

 

توی حجره نشسته بودم و پشه می پراندم. از بانک زنگ زدند که: «چرا با حسابت این قدر کم کار می کنی؟»

یک چک کشیدم برای خودم و رفتم بانک. پول به حساب نبود. با دو تا مامور رفتم برای جلب. کسی خانه نبود.

۳0/1/74

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:19  توسط جابر تواضعی  |