تبليغاتX
زیر درخت انجیر - مثلا بهاریه
وب نوشته های جابر تواضعی

 این مثلا بهاریه را لابلای همان کاغذهایی پیدا کردم که این روزها حسابی روی اعصابم راه می روند. اگر اشتباه نکنم در شماره نوروز 81 – یا شاید نوروز 82- مجله سروش جوان (یادش به خیر) چاپ شدّّّّه.

 

تیک تاک، تیک تاک...

 

شده تا حالا همین طور که توی رختخوابت خوابیده ای، به صدای ساعت شماطه دار بالای سرت حساس بشوی که کوکش کرده ای تا مثلا فلان ساعت بلند شوی برای درس خواندن یا رفتن سر کار؟ حتما این صدا جذبت کرده؛ ساعت را آرام آورده ای نزدیک تر و خوب گوش داده ای: تیک تاک، تیک تاک...

صدای قشنگی است؛ یک جور موسیقی که به ذهن آدم نظم می دهد. جالب است و هشدار دهنده. مثل صدای پای کسی که هم دوستش داری و هم یک جورهایی ازش می ترسی. صدای پای لحظه هایی که تند و با عجله و البته منظم جلوی چشم ما رژه می روند و ما ازشان سان می بینیم. ثانیه هایی که از جلومان می گذرند و ما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. برای همین است که این صدا گذشته از همه خصلت هاش، ترس ناک و دل گیر هم هست. چون در برابر رژه شان هیچ کاری دستمان نیست؛ هیچی. «تیک تاک»، یعنی یک لحظه گذشت. می گویند باید قدر لحظه ها را دانست. اما هیچ کس نمی گوید چه جوری. وقتی بیش تر حرصم می گیرد که می بینم چند ماه مانده به سال جدید، همه جا تقویم هاش را می کوبند به در و دیوار یا همه، کارهایشان را با آن تنظیم می کنند. مثلا می گویند تا قبل از عید فلان کار را تمام می کنم یا بعد عید شروع می کنم به بهمان کار.

 

تیک تاک، تیک تاک...

 

روی زمین هیچ خبری نیست. آدم ها دلشان می گیرد، خسته می شوند از یکنواختی. از این که خورشید هی بالا می آید و روز می شود و دوباره پایین می رود و شب می شود. برای همین با خودشان «قرار» می گذارند که بعضی روزها را به عنوان روز خاصی در نظر بگیرند. درست مثل همین قراردادی که به شصت تا از این تیک تاک ها می گویند یک دقیقه و به شصت تا از این دقیقه ها، یک ساعت. مثلا به شب اول زمستان می گویند شب یلدا. تا دیروقت بیدار می مانند و هندوانه می خورند و فال حافظ می گیرند، چه خبر است آن شب یک دقیقه از بقیه شب های سال بلندتر است. یا مثلا به آخرین چهارشنبه سال می گویند چهارشنبه سوری، از روی آتش می پرند و می گویند: «زردی من از تو، سرخی تو از من.» به آمدن بهار می گویند عید و وقتی می رسد، شروع دوباره این سیصد و شصت و اندی روز تکراری و یکنواخت را جشن می گیرند...

آدم ها با بستن این جور قراردادها می خواهند به زندگیشان تنوع بدهند تا سختی ها را راحت تر به خودشان هموار کنند و راحت تر روزشان را شب کنند. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. چون هیچ کس دوست ندارد خط شکن باشد و زمانی را غیر از لحظه قرارداد همه آدم ها عید بگیرد. اگر هم کسی این کار را بکند، بعید است دل خودش هم راضی بشود. همه مان دوست داریم همان لحظه ای را که فلان ستاره شناس و بهمان استاد دانشگاه از گردش صور فلکی و چرخش ماه و ستارگان به عنوان لحظه تحویل سال استنباط کرده و به عنوان «قرارداد» به بقیه اعلام کرده و دیگران هم بدون ذره ای شک و تردید آن را پذیرفته اند، قرارداد ما هم باشد.

نشسته باشیم سر سفره هفت سین کنار عزیزانمان. رادیویی باشد یا جام جهان نمایی تا در ثانیه های آخر، وقتی لحظه تحویل سال اعلام می شود، چشممان را بگذاریم روی هم و یا همین طور به تمام کارهای آن سالمان فکر کنیم. بی اراده چند قطره اشک بریزیم و اصلا هق هق بزنیم؛ مثل ابر بهار. سبک بشویم و برویم به استقبال سال نو. در لحظه قرارداد گریه مان را قطع کنیم و اراده کنیم برای داشتن سالی خوب برای همه. و این را از همان کسی که بهش اعتقاد داریم بخواهیم.

پس حالا چه اهمیتی دارد که بعضی از همین آدم ها – مثل من- گاهی فکر می کنند که این قراردادها چقدر مسخره است؟ یا چرا بهار ابتدای سال است و پاییز که عروس فصل هاست، نه؟ یا مثلا وقتی مسیحی ها چله زمستان سال نو می گیرند، زمین می رود به آسمان یا آسمان می آید به زمین؟ اصلا چرا هر روز عید نباشد؟ مگر سبزه های هفت سین صبر می کنند عید برسد تا جوانه بزنند؟ اگر این جوری بود که سر هیچ هفت سینی سبزه نبود. سبزه ها وقتی سبز می شوند، دلشان شاد است. چون زنده اند، چون سبزند. سبزی برای آن ها یعنی زندگی، یعنی عید. کاش قرارداد ما هم مثل سبزه ها باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:34  توسط جابر تواضعی  |