|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين روزها خواندن (مي گويم خواندن و نه خواننده شدن) کار خيلي راحتي به نظر مي رسد. گذشته از شبکه هاي ماهواره اي ، اگر تنها مخاطب برنامه هاي وطني هم باشيد، لااقل يک بار اين فکر از ذهنتان گذشته است. اين تب، گريبان خيلي از بازيگران و دست اندرکاران سينما و تلويزيون را هم گرفته و حالا همه تلاش مي کنند چند فعاليت هنري را با هم انجام بدهند تا يک هنرمند همه فن حريف و چند کاره باشند. و عجالتا چه کاري بهتر و جذاب تر از موسيقي که جذابيت خيلي زيادي هم دارد؟ ادامه اين بحث البته موضوع اين يادداشت نيست و بحث بر سر خوبي و بدي اش کار مفصلي است که آن را بايد در جاي خودش انجام داد، اما حقيقت اين است که ظهور چهره هاي جديد در برنامه هاي تلويزيوني آن قدر بي برنامه و بي حساب و کتاب نشان مي دهد که نه فقط صداي ريز و درشت اهل فن و متخصصان موسيقي که صداي خيلي از مخاطبان بي ادعاي تلويزيون را هم در آورده است.براي همين وقتي کار نو و جديدي در اين زمينه انجام مي شود، اين قدر ذوق زده مي شويم و دست و پايمان را گم مي کنيم و هاج و واج مي شويم.
ترانه تيتراژ سريال رضا عطاران که بدون انتظار براي رسيدن نظرسنجي ها مي شود قرص و محکم از آن به عنوان پرمخاطب ترين کار نوروزي نام برد، بهانه خوبي براي اين حرف است. آن قدر که حتي مي توان نقش و اهميتش را از خود کار عطاران بيشتر دانست و البته قضاوت نهايي را گذاشت براي وقت ديگري که تاثير آن را روي کارهاي ديگر تلويزيوني مي بينيم. فعلا مي شود به همين تفاوت اندک اين کار از نظر نوع موسيقي و کاربرد آواز در ميان کارهاي مشابه اکتفا کرد. مهم ترين دليل اين حرف ، ارائه اولين کار رسمي خواننده و آهنگ ساز جواني است که 5 آلبوم ضبط شده دارد و براساس روايت هاي مختلف ، 2تا 4 تاي آنها مدت هاست دارد بين ملت دست به دست مي چرخد.
حتي اگر مثل من تنها گلچيني از آلبوم هاي او را تازه شنيده باشيد، حتما دستتان آمده که ترانه تيتراژ «ترش و شيرين» همان قدر براي يک سريال تلويزيوني حتي از نوع عطاراني اش کار متفاوتي است، در حال و هواي کارهاي قبلي او يک کار معمولي به حساب مي آيد. دليلش هم خيلي واضح است. مخاطب کار در تلويزيون عامه مردم هستند و مخاطب عام در يک تعريف کلي با کسي که کارهاي زيرزميني و عرضه شده در بازارهاي غيررسمي را پي گيري مي کند، فرق دارد. به سختي مي توان گفت اين ترانه که معلوم نيست چرا اسم سراينده اش در تيتراژ نيامد، يک ترانه عامه پسند و دم دستي است. ولي به هر حال هر بار چيزي از تازگي اش کم نمي شد و شنونده معمولي هم از شنيدنش لذت مي برد. اما چون بيشتر ترانه به رپ خواني رضا عطاران مي گذشت و تحريرهاي نامجو هم با تکيه کردن خاصش روي بعضي کلمات خيلي قابل تقليد نبود، به هر حال با ترانه هايي که تا به حال در اکثر سريال ها شنيده ايم ، قابل مقايسه نيست و عموميت آن ها را ندارد.
اگر قضاوت كلي درباره كار جديد عطاران با سريال هاي قبلي اش را بي خيال شويم و اين را كه او در كا ر جديدش عقب رفته يا جلو آمده بگذاريم براي يك وقت ديگر، آن وقت مي بينيد كه جنس صدا و طرز خوانش محسن نامجو در كنار رپ خواني عطاران و موضوع شعري كه براي اين ترانه انتخاب شده چقدر با كليت و فضاي سريال و جنس طنز عطاران متناسب است. خط کلي قصه و مخصوصا نوع بازي عطاران، مخصوصا مانورش روي جزييات و ايجاد جذابيت از دل آن ها، همه و همه او را از طنز تا مرز هجو شرايط موجود پيش مي برند.
زياد شدن دوز اين رفت و برگشت و يا حتي رفت بدون برگشت (!) باعث شده که سريال در خيلي جاها جلو نرود و اين کم مايگي و کم ملاتي که از فيلم نامه برمي آمد، سريال را به جايي نرساند که مخاطبان پيشين عطاران را راضي کند.اما همين ويژگي به علاوه آگاهي تئوريک و توان عملي محسن نامجو در کارهايش باعث مي شود که حتي لودگي هاي او مثلا در خوانش شعري از حافظ هم با يک هوشمندي فرم گرايانه، نوعي خلاقيت به حساب بيايد و اصلا برگ برنده اش باشد و با احاطه اي که بر کاري که دارد مي کند، با تلفيق ملودي ها و سبک ها و حتي ابزار موسيقي راه جديدي را باز کند. نوعي شوخي و شيطنت و حتي دست انداختن راههايي پيموده شده که البته خودش همه آنها را مديون آواز ايراني مي داند و دوست دارد کارش را نوعي ديالوگ يا گفتمان موسيقي ايراني با موسيقي غربي بداند. همين اشراف بر کار است كه به عنوان يک شرط لازم به او قدرت و اجازه مانور و تغيير و تحول و خلق جديد مي دهد.
خواندن ترانه تيتراژ يک سريال طنزآميز به عنوان اولين کار رسمي نشان مي دهد که نامجو بدش نمي آيد کارش بيش تر شنيده شود و به اصطلاح پاپ تر باشد. خب مبارک است ؛ اما خدا کند که او مرزي را که تا حالا از بقيه مستثنايش کرده ، گم نکند. اين البته اولين باري نيست که کاري از او روي تيتراژ يک کار تصويري قرار مي گيرد. خودش مي گويد روي «تخته سياه» سميرا مخملباف هم خوانده. ولي اين اواخر ترانه «جبر جغرافيايي»اش را روي تيتراژ مستند «تهران انار ندارد» در جشنواره فيلم فجر شنيديم که مثل خود کار، عجيب و غريب بود. اگر اين ترانه را سرفرصت و در کنار بقيه کارهاي نامجو بشنويد، مي بينيد که او در اين کار قبل از اين که بخواهد تفاوتش را در زمينه شعر و حتي موسيقي به رخ بكشد، در زمينه معنايي اين کار را انجام مي دهد. يک بيتش را ببينيد و تا آخرش را بخوانيد:«اي عرش کبريايي چيه پس تو سرت / کي با ما راه ميايي ، جون مادرت ؟». ضمن اين که فضاي کلي ترانه و کاربرد و چينش کلماتش معنا و فضايي را در ذهن مي سازد که در عين حال نمي شود آن را به هيچ کدام از کلمات نسبت داد.
قديم ها رسم بود هر کس از ننه اش قهر مي کرد مي خواست بازيگر شود. حالا هم همين طور است.
ولي محسن نامجو يکي از استثنائاتي است که با وجود انجام هر دوي اين کارها در اين قانون نمي گنجد. در پارسال او را در نقش پستچي اولين فيلم بلند سامان سالور يعني «چند کيلو خرما براي مراسم تدفين» ديديم ، بدون اين که بدانيم موسيقي هم کار مي کند. اگر هم مي دانستيم باور نمي کرديم در آن کله کشيده استخواني همچين نت هايي بالا و پايين مي رود و از آن هيکل لاغر و نحيف چنين صداهايي در مي آيد.
نکته آخر برمي گردد به مقدمه اين يادداشت. رويکرد جديد تلويزيون در جدي گرفتن صداها و چهره هاي جديد قابل تامل است. اين جوري قبل از اين که صداها و چهره ها به صورت زيرزميني بالا بيايند، مي تواند افتخار کشف آنها را براي خودش ثبت کند.
سایت محسن نامجو ... این جا
محسن نامجو در ویکی پدیا... این جا