|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين مطلب در صفحه۱۱ روز چهارشنبه 26 ارديبهشت ماه 1386 روزنامه جام جم چاپ شده است.

چهارشنبه هفته پيش، دوهزارمين شماره روزنامه جام جم منتشر شد. رسم است كه اين جور وقت ها جماعت مطبوعاتي حسابي خودشان را تحويل مي گيرند و براي هم نوشابه باز مي كنند. حالا جام جم اين كار يك جور ديگر انجام داد و در هر سرويسي يك نفر براي كل گروه طنز نوشت. زحمت اين كار در سرويس ما افتاد به گردن مهدي غلامحيدري كه گذشته از اين كه روزي روزگاري از خجالتش درمي آيم، هر كس خوانده بود، مي گفت بهترين طنز ويژه نامه را او نوشته. و اما طنزش درباره من:
جابر تواضعي يکي از مهجورترين آدمهاي اين گروه است. حيف که با دست چپ نمي تواند بنويسد وگرنه دو دستي مي نوشت و الان دنيا صاحب کلي از تاليفات ناب در رده هاي مختلف سني بود. ذاتا آدم جامع الطرفيني است و در همه زمينه ها اعلام حضور مي کند. تواضعي صاحب کتابي به نام «ميمون شيطون بلا» است و معني اين حرف اين نيست که او کتاب «سر زدن به خانه پدري» را که درباره زندگي بهرام بيضايي است ننوشته. اين موجود خواستني از وقتي که بعدازظهرها مجبور است بماند مزاجش کمي به هم ريخته ، ولي خب اين باعث نمي شود که چيزي از شيريني کار کردن با او کم شود. همه اينهايي که گفتم يک طرف ، او فکر مي کند صداي خوبي هم دارد و بدش هم نمي آيد که اين موضوع را گاه به گاه به ما يادآور شود. آها! تا يادم نرفته بگويم به عنوان کسي که از بعضي چيزها اطلاع دارد موضوع خريد خانه توسط ايشان يک دروغ بي معني شاخ دار است.
تنها جمله اي که بايد درباره تواضعي بگويم و اگر نگويم مي ميرم ، اين است که «دنيا ديگه مث تو نداره. نداره نمي تونه...».
كل مطلب را هم از اين قرار است:
گروه رسانه به وقت گرينويچ!
راستش نوشتن درباره آدمهاي گروه رسانه همانقدر سخت است که آدم بخواهد درباره موضوعي حياتي مثل قضيه «بيگ بنگ » در کائنات صحبت کند.
گروه رسانه جزيره اي برآمده در درياي جام جم است که آدمهاي بسياري تلاش مي کنند اين جزيره آتشفشاني ، قشنگ و آرام ديده شود. رضا استادي ، طاهره آشياني ، عليرضا آقابالايي ، مهدي غلامحيدري ، جابر تواضعي ، زينت پستادست و فاطمه رحيمي نوابغي هستند که زير نظر خان مظفر ملقب به شجاعي مشغول به جانفشاني هستند تا انديشه ها به حروف سربي مبتلا شوند! چطور مي شود درباره اين گروه نوشت ، ولي اسمي از مظفرالدين شجاعي (اعلي الله مقامه) معروف به مردي براي تمام فصول يا مردي که مي خندد به ميان نياورد؟ مگر مي شود؟ اصلا راه بردن اين گروه عجيب و غريب از توانايي هاي اين خان مظفر است.
برخلاف کاووسي مجموعه خنک و لوس بدون شرح که دم به ساعت حرکات موزون انجام مي داد و مي گفت ديجيتالم کجا بود؟ مظلوم ترين و بي صداترين آدم گروه است. ذاتا آدم با حالي است. ديجيتال هم ندارد! اگر هم داشت به اين گروه نمي داد. به هر حال توي اين ارکستر که خيلي ها فالش مي زنند، هدايت آن خودش نبوغي مي خواهد که يقينا در يد بيضاي مظفر شجاعي است. سر سلسله جنبان گروه رسانه ، هميشه در حال فعاليت است يا دارد با يکي از بچه ها که حتما رضا استادي نيست بر سر مطلب ننوشته اش بحث مي کند يا اين که دارد مدير تحريريه را مجاب مي کند که خبر نصب دکل فرستنده راديويي يالقوزآباد سفلي چقدر اهميت دارد و حتما بايد کار شود.
در اين گروه استعداد خنجر خورده اي به نام رضا استادي وجود دارد که با آن لپ تاپش هميشه در حال انجام کارهاي عام المنفعه و تا حدود بسياري ، بي فايده است. حتي اگر تلاش هم نکنيد که بدانيد چه کار مهمي با لپ تاپش مي کند، خودش به اشکال گوناگون برايتان توضيح مي دهد. او يکي از مفاخر آينده است که بدون آن که شماره اموال داشته باشد، گوشه روزنامه جام جم بيخود و بي جهت خاک مي خورد. يک رمان به وزن دو کيلو و نيم دارد به اسم هيچ وقت نامزد نبوديم که هيشکي آن را نخوانده و اين طور که بويش مي آيد مي خواهد قسمتهاي دوم و سوم آن را به وزن تقريبي سه کيلو يا بيشتر توي ترازوي ناشر بدبختش بگذارد!تکيه کلام او وقتي که خيلي مهربان مي شود اين است: «تو يک لطفي کن» و معني دقيق ترش در ادامه مي آيد که «من امروز نمي آيم و تو همه کارهاي من را انجام بده.» اين آدم دوست داشتني بجز وقتهايي که واقعا کار مي کند، يا مشغول بازي رايانه اي است يا دارد قسمتهاي دوم و سوم رمانش را مي نويسد.
نفر بعدي اين گروه عليرضا آقابالايي است. صفحه 16 روزنامه «کلهم اجمعين» کار حضرت ايشان است. پيشتر آسيستان مسعود کيميايي کارگردان کبير ايران بوده. در ابتداي فيلم سرب هم در نقش کليدي مرده اي که روي زمين افتاده ظاهر شده است. اگر مي خواهيد جوش آوردن او را ببينيد، جلويش از فيلمهاي کيميايي بد بگوييد تا بعدا معناي منتقد بودن را با تمام وجود درک کنيد. صفحه کنداکتور شبکه هاي سيما را درآوردن يعني همان کاري که آقابالايي مي کند چيزي شبيه کار کردن در گروه اکتشاف منابع نفتي در سرزميني است که چيزهاي ديگري به جز نفت هم دارد. آنها به نيت نفت لوله را توي «مخ» زمين فرو مي کنند، اما به جاي نفت آب گوگرد بالا مي آيد. حالا حکايت صفحه کنداکتور روزنامه ماست.
اگر خيلي وقتها مي بينيد که جاي فيلم يا زمان پخش برنامه اي تغيير کرده ، حکايت اکتشاف منابع نفتي را به ياد بياوريد. خيلي وقتها که مي بينيد توي تحريريه با تلفن بلند بلند صحبت مي کند مطمئن باشيد که يکي از روابط عمومي ها، اخبارش را نفرستاده يا دير و بد فرستاده است. در باقي مواقع او در حال صحبت با مخاطبان روزنامه است و دليل چاپ نشدن ستون ديگ و سه پايه يا پخش نشدن راز بقا را به جاي مسابقه فوتبال بايرن مونيخ و هامبورگ را براي آنها به زبان فصيح و بي واسطه توضيح مي دهد.
طاهره آشياني يکي ديگر از مواجب بگيران اين گروه است که صفحات داخلي روزنامه را مي بندد. نسبت دوري با فرزانه عطار و هاشم عطار دارد و پيشتر در انجمن سينماي جوان همکاري داشته و ماحصلش يک فيلم داستاني است که منتقدان هر چه گشته اند نتوانستند آن را ببينند! تقريبا مي شود گفت اخبار دست اول روزنامه توسط اين همکار فعال نشر مي يابد. براساس يک قانون نانوشته از حقوق نسوان دفاع مي کند و همين موضوع گاه به گاه محل کشمکش هاي بسياري بين او و آقايان سرويس مي شود. به خاطر مسووليت شناسي بچه هاي گروه بعضي وقتها مجبور است با آنها که مطالبشان را به وقتش نداده اند، بحث کوچکي راه بيندازد. به نظر او نيشابور همان شهر افسانه اي آتلانتيس است که مدام مغز و نابغه به تهران صادر مي کند. از اين که يک نفر پيدا شود و اخبار شبکه 2 و سينمايي را بي اطلاع او توي صفحه هل بدهد، اوقاتش تلخ مي شود.
جابر تواضعي يکي از مهجورترين آدمهاي اين گروه است. حيف که با دست چپ نمي تواند بنويسد وگرنه دو دستي مي نوشت و الان دنيا صاحب کلي از تاليفات ناب در رده هاي مختلف سني بود. ذاتا آدم جامع الطرفيني است و در همه زمينه ها اعلام حضور مي کند. تواضعي صاحب کتابي به نام «ميمون شيطون بلا» است و معني اين حرف اين نيست که او کتاب سر زدن به خانه پدري را که درباره زندگي بهرام بيضايي است ننوشته. اين موجود خواستني از وقتي که بعدازظهرها مجبور است بماند مزاجش کمي به هم ريخته ، ولي خب اين باعث نمي شود که چيزي از شيريني کار کردن با او کم شود. همه اينهايي که گفتم يک طرف ، او فکر مي کند صداي خوبي هم دارد و بدش هم نمي آيد که اين موضوع را گاه به گاه به ما يادآور شود. آها! تا يادم نرفته بگويم به عنوان کسي که از بعضي چيزها اطلاع دارد موضوع خريد خانه توسط ايشان يک دروغ بي معني شاخدار است.
تنها جمله اي که بايد درباره تواضعي بگويم و اگر نگويم مي ميرم ، اين است که «دنيا ديگه مث تو نداره. نداره نمي تونه...» نفر بعدي اين گروه مهدي غلامحيدري است.
آدمي که در واقع چکيده اين گروه است. آخر درباره او چه بگويم؟ اين آدم وقتي که خوب است ، خوب است. وقتي هم که بد است واقعا بد است. در واقع اگر قرار باشد در يک جمله توصيفش کنيم اين طوري مي شود گفت: آدم بخصوصي است. وقتي بهش مي گويند «آقا اينجا وانستا داريم حرف خصوصي مي زنيم» مي گويد: «خب آدم بايد حرفاي خصوصي را بشنود ديگه!» از آن آدمهايي است که اگر صدتا چاقو بسازد يکيش به کار نمي آيد و عجيب است که هنوز توي تحريريه حضور فعال دارد. اين قلم به دست فعال هيچ اصراري ندارد که لهجه اش را عوض کند يا دست کم با تمهيداتي آن را کمرنگ کند تا همرنگ جماعت تحريريه شود. خيلي وقتها پيش آمده که با آن لهجه مشهدي از اين طرف تحريريه به مخاطب آن طرف تحريريه گفته: «صدا نمي يه ، جوون!»
کيکاووس زياري يکي از آخرين بازمانده هاي آل زيار و از پديده هايي است که همين طور بي خود و بي جهت يکسره در حال جانفشاني است. اين آدم دايره المعارف زنده فيلمهاي هندي است که اگر يک روز ماشين بهش بزند و چشم به آن دنيا باز کند، سينماي هند و از همه مهمتر آميتاب باچان به خاک سياه مي نشينند. با شناختي که از او داريم ، او اگر نويسنده و منتقد سينما نمي شد حتما يکي از خوانندگان پرطرفدار پاپ اين روزها بود که امضا گرفتن از او خيلي سخت بود، اما خدا نخواست ما اينقدر بدبخت باشيم و به اين دليل او را همين کيکاووس زياري فعلي آفريد تا ما همچنان او را در کنار داشته باشيم.
از صبحانه خوردن اشتراکي او در تحريريه روايت هاي مختلفي نقل شده که چون خودمان به عينه آنها را نديده ايم و از همه مهمتر لقمه اي هم به ما نرسيده ، گناه کسي را نمي شوييم ولي همين قدر بگوييم در مصاف صبحانه ظاهرا مجال نفس کشيدن به خود نمي دهد! آخرين باري که او را سوار اتومبيل ديده اند دو سال پيش در راه قرچک ورامين بوده.
نشان به آن نشان که يک نان سنگک نصفه دستش بوده !زينت پستادست و فاطمه رحيمي در واقع خواهران روحاني گروه رسانه هستند. يکي خيلي پرجنب و جوش و فعال و ديگري آرام و متين.
زينت پستادست را تنها در دو حالت در گروه مي شود ديد يا دارد با تلفن صحبت مي کند، يا اين که با تلفن صحبت نمي کند. کارش صبح شروع مي شود و تلاش وافري مي کند تا پيش از آن که دبير گروه بيايد، کارهايش را انجام داده و رفته باشد! خيلي از زحمات قاب کوچک را او مي کشد.
فاطمه رحيمي در حوزه راديو فعاليت مي کند. کاري به کار کسي ندارد و تقريبا برخلاف زينت پستادست ، حتي در موقع تلفن زدن هم از او صدايي در نمي آيد. بيشتر بچه هاي راديو را مي شناسد و همين باعث شده پاي خيلي راديويي ها به صفحات روزنامه باز شود.
او هم يکي از آدمهاي مظلوم گروه است و هيچ ايرادي ندارد اگر بگويم او آنقدر بچه مثبت است که نتوانستم چيز به درد بخوري براي بيشتر کردن پيازداغ طنزش استفاده کنم. از اين جهت هم بهش تبريک مي گويم و هم تسليت!
اصل اين مطلب... اين جا
شماره ۲۰۰۰ روزنامه جام جم... اين جا