|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
تصويري هم كه چند روز پيش ديدم، چيزي بود تو همين مايه ها. حتي شايد تكراري تر. ولي هرچي بود باعث شد همين طور كه در پياده رو مي رفتم (قدم نمي زدم، مي رفتم. خيلي وقت است كه فقط رفته ام، قدم نزده ام)، كه تصويرش از جلو چشمم رد شد و حس كردم چقدر با بقيه فرق دارد. چند لحظه اي مكث كردم و ايستادم به تماشا. پسربچه اي بود كه جلو يك شيريني فروشي محو تماشا شده بود. قيافه اش درست هم تيپ و هم شكل بقيه بود، ولي نه جعبه آدامس دستش بود و نه دسته فال.
ولي گذشته از اين ها با بقيه فرق داشت. تصويرش آشناتر از بقيه بود. آدم را ياد سال هاي دهه شصت مي انداخت كه اين جور شخصيت ها را توي قصه هاش زياد مي خوانديم و مدام تصويرش را مي ديديم. حتي رد كه شدم، يادم آمد كه اين آدم سر و كله اش توي چندتا از داستان هاي خودم هم پيدا شده. پسره چشم از شيريني ها بر نمي داشت. راه كه افتادم، ديدم بعد مدت ها دارم قدم مي زنم. بعد فكر كردم: بعضي چيزها هميشه تكرار مي شوند، ولي تكراري نمي شوند.