|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
براي مني كه اين همه مساله ريز و درشت رياضي را حل كرده ام- از انتگرال دوگانه و سه گانه بگير تا خيلي چيزهاي ديگر- خيلي زشت است. خيلي زشت است كه هرسال- هر سال كه خيلي خوب است، سالي چند بار- بنشينم و يك عدد ساده را با دست حساب كنم. ولي اين جوري است ديگر. اين ماجرا هر سال تكرار مي شود. مخصوصا نزديك همين بيستم خرداد: اين دفعه چند سالم تمام مي شود؟ مي روم توي چند سال؟ چيزي نمي دانم، يادم رفته، فراموش كرده ام. واقعا فراموش كرده ام يا دلم خواسته فراموش كنم؟
معلوم نمي كند جايي كه ذهنم به اين سوال گير مي دهد كجا باشد؟ وسط كار، توي اتوبوس، توي مترو. هر جا باشد، هر جوري باشد با قلم و كاغذ يكي يكي مي نويسم كه اشتباه نشود. از بيست خرداد 58 تا بيست خرداد 59، يك سال؛ 60، دو سال. بعد از بيست خردادش فاكتور مي گيرم: 61، سه؛62،چهار؛ 63... همين جوري مي آيم تا برسم به سالي كه توش هستيم، مثلا همين 86.
اگر قلم و كاغذ در دسترس نبود يا مثلا در حالت آويزان به مترو نمي شد درآورد يا حتي اگر اتفاقي روي صندلي نشسته بودم و آني كه بالاي سرم آويزان بود زل زده بود به من، با دست حساب مي كنم. نه خيلي تابلو البته. انگشت هام را تكان نمي دهم. فقط با چشم مي شمارمشان. در هر حالتش توي سال هاي آخر حواسم را خيلي جمع مي كنم. اصلش همين جا است كه بايد حواسم را جمع كنم سنم زياد نشود. حيف كه اين جور جاها آدم نمي واند سر خودش را شيره بمالد.
اين بازي را يكي دو روز پيش هم انجام دادم. نه يك بار، چند بار. جوابش برايم خيلي عجيب بود. اما نه آن قدر خوش حال كننده كه مثل فيثاغورث سنگ پا به دست از حمام بپرم بيرون.
امسال جواب اين سوال 28 بود. 28 تمام شد. واقعيت تلخي است، ولي هست.
اين سوال هاي اساسي كه هيچ وقت و هيچ جا دست از سرم برنمي دارند: مسير را درست آمده ام؟ خوب آمده ام؟ تا آخرش بايد همين را ادامه بدهم؟ كجايش را بايد چه كار كنم؟ اين سوال ها هميشه هستند. ولي موقع شروع هاي دوباره پررنگ تر مي شوند؛ وقت هايي مثل عيد يا همين تولد. هيچ كس نيست جواب اين سوال ها را بداند و بگويد. اگر بداند هم نمي گويد. همه سر زندگي خودشان هم معطلند و مانده اند كه چطور بايد باهاش كنار بيايند. بايد كورمال كورمال جلو رفت. درست مثل همه اين سال ها كه گذشته. و تنها چاره دست دراز كردن به سمت خود اوست كه شايد بيايد و راهنماييت كند به جهتي كه درست است.
و مي دانم كه او بزرگوارتر از اين حرف هاست كه حتي اين روزها كه خيلي خسته ام- از دست خودم، ديگران و اويي كه ما را اين جوري حقير و پست آفريده- و به شدت دچار روزمرگي (با سكون «ر» دوم بخوانيد، درست تر است) و به ظاهر خيلي سراغي ازش نمي گيرم و حتي ممكن است چيزي هم بگويم كه او خوشش نيايد، ازم نمي رنجد، به روي خودش نمي آورد و به قول خودمان زير سبيلي رد مي كند.
دروغ چرا؟ روحم اين قدر بزرگ نشده كه همه چيز را به خاطر خدا بخواهم. خيلي هاش هنوز براي خودم است. حتي خيلي چيزها را كه تا حالا نداشته ام و نمي خواسته ام، حالا مي خواهم. مي دانم كه با ندانستن و نخواستن و رياضت نمي شود رسيد. رستگاري در چشم پوشي نيست. رستگاري در داشتن و درست زندگي كردن است.
خيلي چرت و پرت گفتم. نوشتن يادداشت تولد بي شباهت به نوشتن وصيت نامه نيست. با يك تاخير سه روزه تولدم مبارك!