|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين گفت و گو كه به مناسبت 17 مرداد و روز خبرنگار انجام شده، در مرداد 86 در صفحه 5 فرهنگ و هنر شماره 124 ماه نامه طوبي چاپ شده است.

تواضعي از نويسندگان و روزنامه نگاران جوان كاشاني است كه چندسالي است در سرويس رسانه روزنامه جام جم قلم مي زند. او اوايل سال 69 با بازي در نمايشي به مناسبت عيد قربان در مسجد محله شان– مسجد ميانچال – و بعد از آن نمايش نامه«رقص گلزار» زنده ياد عباس يميني شريف، تئاتر را تجربه كرد و بعد خيلي اتفاقي با گل آقا و بقيه مطبوعات آشنا شد و نوشتن را شروع كرد. تا به حال 6 كتاب از تواضعي منتشر شده و مطالبش را مي توانيد در وبلاگش با آدرس www.tavazoee.blogfa.com بخوانيد.
عباس شافعي
shafei.abbas@gmail.com
- از کی به طور جدی وارد کار مطبوعات شدي؟
- از همان موقع كه نوشتن را شروع كردم، همكاري با مطبوعات را هم شروع كردم. در مسابقات مختلف كاريكاتور شركت مي كردم و خلاصه از همان موقع با مجلات مختلف ادبي هنري آن موقع كه تعدادشان هم خيلي زياد نبود، در ارتباط بودم. به خصوص مجلاتي كه براي كودكان و نوجوانان منتشر مي شد. مثل كيهان بچه ها، سوره نوجوانان، سروش نوجوان، آفتابگردان و بعدترش روزنامه ها و همين طور مجلات تخصصي.
- تحصیلات دانشگاهی تان درچه رشته اي است؟
- تحصيلاتم هيچ ربطي به كارم- يعني روزنامه نگاري- ندارد. مهندسي معدن خوانده ام در دانشگاه صنعتي اصفهان. توي دانشگاه، ملت از آمدنم به يك رشته فني تعجب مي كردند و حالا از اين تعجب مي كنند كه با اين رشته در روزنامه كار مي كنم!
- حالا واقعا اين دو رشته ربطي هم به هم دارند؟
- آره، معدن اولين شغل زيان آور در دنيا شناخته شده و روزنامه نگاري دومي اش.
- می گویند روزنامه نگاران امنیت شغلی ندارند و کار روزنامه نگاری خیلی سخت و زیان آور است. واقعا همین طور است یا براي خودتان کلاس مي گذاريد؟
- خوش بختانه يا متاسفانه من در فضاي كار حرفه اي زياد جا به جا نشده ام و طبيعتا خيلي حق ندارم غرولند كنم. ولي آن را كه عيان است، چه حاجت به بيان است. قاعدتا هر حكومتي و هر رسانه اي دوست دارند همه در جهت سياست ها و ايده آل هايش بنويسند و كار كنند. فكر مي كنم اين وضعيت اين ماجرا در كشور ما هم از بقيه جاها بدتر باشد. البته اين عدم امنيت شغلي گريبان همه را گرفته. شما كاري را سراغ داري كه از اين نظر مشكلي نداشته باشد؟ اگر هست، بي زحمت به من هم بگو.
- در روزنامه نگاری دنبال چي بودی که در مهندسی معدن که طبعا امنیت شغلی بیشتری دارد، پیدا نمی کردی؟
- راستش من از همان اول هم دنبال معدن يا هيچ رشته ديگري نبودم. در كنكور 100 تا رشته مهندسي رديف كرده بودم، بدون اين كه هيچ علاقه و هم خواني خاصي بين آن ها با خودم احساس كنم. رشته اي كه قبول شدم، انتخاب 64 من بود. همان سال با رتبه خوبي در رشته هنر هم قبول شدم كه در مرحله دوم شركت نكردم. اولا مي خواستم هر وقت شد راه برگشت داشته باشم و ثانيا از همان اول اعتقاد داشتم هنر آموزش بردار نيست. ضمن اين كه از همان اول دنبال شغلي بودم كه يك جور پويايي و تحرك تويش باشد و به نوشتن هم نزديك باشد. روزنامه نگاري تنها شغلي است كه كم و بيش اين مشخصات را دارد. براي بحث امنيتي اش هم خدا بزرگ است.
- حالا چرا در غربت؟ در وطن(!) نمي شود اين كار را كرد؟
- واقعا شما فكر مي كني مي شود اين جا از روزنامه نگاري كسب درآمد كرد؟!
- از كارت راضي هستي ؟
- اولا اين كه همه چيز نسبي است. دوما اين كه من هيچ وقت از هيچ چيزي راضي نمي شوم. روزي هزاربار عاشقم و روزي هزاربار ، فارغ. ولي هربار به همين نتيجه مي رسم كه روزنامه نگاري فعلا بهترين كاري است كه براي من تعريف شده. چون دستم را كم و بيش باز مي گذارد كه هرجا مي خواهم سرك بكشم و نوك بزنم. آب باريكه اي دارد كه روزگارم بگذرد و مهم تر اين كه نزديك ترين كار است به نويسندگي كه به گمانم خلاقانه ترين كاري است كه در جهان هستي مي شود انجام داد و من به اميد رسيدن به همچين شرايطي است كه ادامه مي دهم.
- بيش تر با چه سرويس هايي همكاري مي كني؟
- متاسفانه يا خوش بختانه در همه موضوعات مطلب نوشته ام، به جز ورزشي كه خدا هيچ استعدادي درباره اش بهم نداده. مي گويم متاسفانه از اين جهت كه در همه جاي دنيا روزنامه نگاري يك كار تخصصي است و هر روزنامه نگاري فقط و فقط در حوزه تخصصي خودش مي نويسد. بر خلاف اين جا كه اصولا اين كار مخصوصا براي سياسيون و مديران يك كار حاشيه اي است و حضرات موقع دادن رزومه فعاليت هاشان – مخصوصا توي انتخابات- عنوان «روزنامه نگار» را با بقيه تخصص هاي داشته و نداشته ريز و درشتشان يدك مي كشند تا به همه حالي كنند كه به انواع هنرها آراسته اند. از حرف اصلي پرت افتاديم؛ حوزه تخصصي من فرهنگ و هنر و ادبيات است.
- در زمينه نويسندگي چه فعاليتي داشته اي؟
- هدايت به نوشته هاش مي گويد «معلومات»، من مي گويم «خزعبلات»! بدون در نظر گرفتن تاريخ انتشار، «زير درخت انجير» مجموعه 7 داستان كوتاه است براي نوجوانان كه سال 83 در انتشارات سوره مهر چاپ شد و علاوه بر مقام دوم نهمين جشنواره مطبوعات، در جشنواره کتاب سال غنی پور هم ازش تقدير شد. «سر زدن به خانه پدري» كه گزارش نكوداشت بهرام بيضايي در کاشان است با ياري و همكاري خود بيضايي بعد از 4 سال خون دل خوردن در زمستان 83 در انتشارات روشنگران منتشر شد.«علامه طباطبایی» عنوان زندگی نامه داستانی علامه طباطبایی است كه در سال 85 در انتشارات مدرسه در آمد. «روزگاران؛ کتاب پرستاران» و « دوره درهاي بسته4 » هم به ترتيب در سال هاي 81 و 84 توسط انتشارات روايت فتح منتشر شدند كه اولي 100 داستان مینی مالیستی است از خاطرات پرستاران ابتدای جنگ و دومي رمان اسارت خلبان منصور كاظميان، هم پرواز عباس دوران. «ميمون شيطون بلا» هم يك داستان کودکانه است كه سال 82 منتشر شد.
- اوضاع و احوال روزنامه نگاري و روزنامه نگاران در ايران را چگونه ارزيابي مي كني؟
- اوضاع و احوال روزنامه نگاري و روزنامه نگاران در ايران درست همان جوري است كه چيزهاي ديگر در ايران هست! ... توي جواب سوال قبلي گفتم فقط ورزشي ننوشته ام؟ حالا دارد يك چيزهايي يادم مي آيد... سياسي را هم اضافه كن!
- به خودمان كه مي رسيم، محافظه كار مي شوي.
- اين كه هست. ولي مهم ترش اين است كه به نظرم آدم توي جواب هاي كلي به كلي گويي مي افتد و كلي گويي هم هيچ ثمري ندارد.
- اين بيش تر به غم نان برنمي گردد كه دغدغه همه روزنامه نگاران و مخصوصا ويژه مطبوعات محلي است؟
- شايد. ولي من واقعا اين قدر كه شما فكر مي كنيد سياسي نيستم؛ ساده تر از اين حرف ها به دور و برم نگاه مي كنم.
- من كي گفتم سياست؟! اصلا مگر روزنامه نگاري كاري سياسي است؟
- به قول يك دوست نويسنده هر كس روزنامه مي خرد سياسي است و هر كس هم نمي خواند، سياسي است. نگاه او به روزنامه البته نمادين بود. ولي كار رسانه واقعا سياسي است. من وقتي مي خواهم مطلب هنري هم بنويسم، يك جورهايي مجبورم ملاحظات سياسي دور و برم و رسانه اي را كه درآن كار مي كنم، در نظر بگيرم. خيالت راحت شد؟
- از آشنايي و روابطت با «طوبي» بگو.
- فكر مي كنم وقتي در مرداد 73 اولين شماره طوبي درآمد، اولين نفري بودم كه به دفتر طوبي آمدم و انتشارش را به آقاي فهيمي تبار تبريك گفتم. آن روزها داشتم نمايشي به اسم «يار در خانه» را كارگرداني مي كردم تا در شهريور همان سال در كارگاه نمايش رها به مدت 10 روز به روي صحنه برود. قبلش بارها و بارها به انتشار يك نشريه براي كاشان فكر كرده بودم . ولي اصل ماجرا به يك آرزو مي مانست.
- خاطره ويژه نامه «گلاب» كه براي كودكان و نوجوانان در طوبي منتشر مي شد، در ذهن خيلي ها مانده. چطور شد كه تصميم به انتشارش گرفتي؟
- از همان اول كم و بيش و جسته و گريخته با طوبي همكاري مي كردم تا اين كه سر و كله آقاي سيد سعيد هاشمي پيدا شد كه بچه قم بود و با مجلات كودكان ونوجوانان هم كار مي كرد. پيشنهاد اصلي و استارت اوليه «گلاب» مال او بود. بعد او كه مرا از ارتباطاتم با مجله هاي مختلف مي شناخت، اسمم را گفته بود. اين جوري شد كه قرار شد «گلاب» را با هم دربياوريم. بعد از يك مدت هم او از دانشگاه انصراف داد و از كاشان رفت و مسئوليت گلاب افتاد با من. همان ماه هاي اول ورودم به دانشگاه بود و با اين كه هميشه كاشان نبودم، با روش كنترل از راه دور هر جوري بود، ويژه نامه را در مي آوردم. يادش به خير. چند تا از بچه هايي كه حالا مي نويسند يا كج دار و مريز روزنامه نگاري مي كنند، كارشان را با «گلاب» شروع كردند. مهدي فرجي آن روزها اولين شعرهايش را مي گفت.
- حالا كه سال هاست آرزويت برآورده شده و اولين نشريه محلي شهر منتشر شده، هنوز هم حس و حال آن روز ها را داري؟
- نمي دانم... دروغ چرا؟ تا چند ماه پيش هنوز اين احساس با من بود. ولي بعد به اين نتيجه رسيدم كه دارم انرژي ذهني ام را بي خود صرف اين ماجرا مي كنم. اين يك قانون است كه اصل و اساس و پايه هر كاري اقتصاد است و تا اين بخش ماجرا درست نشود، نمي شود به بقيه ماجرا اميدوار بود. ما وقتي مي توانيم قرص و محكم درباره هر چيزي – اين جا نشريات محلي- حرف بزنيم، كه آن چيز درآمدزا باشد و بتواند به چند نفر نان بدهد. در كاشان پتانسيل اين اتفاق هست. ولي دور از جان شما شناخت كافي وجود ندارد تا اين قوه را به فعل برساند. شايد بشود گفت هنوز زمان اين اتفاق نرسيده.
- مي شود نسخه مفيد و مشخصي براي بيرون رفتن از اين وضعيت پيچيد؟
- بله، خيلي هم ساده است. بايد قبلش تمام آن چيزهايي را كه خواندم، وا بخواني! اما قبل ترش بايد همه لزوم و نياز اين ماجرا را احساس كنيم. مخصوصا مسئولان محترم. اما اين نياز توسط آن ها فقط در مواقع حساس انتخابات يا موارد مشابه و با سفارش رپرتاژهاي فرمايشي احساس مي شود. من و شما هم مجبوريم براي حفظ اين مثلا استقلال همه شان را چاپ كنيم.
- به نظرت چرا مسئولين محلي حداقل به اندازه كشوري ها به مطبوعات اعتقاد ندارند و حتي ازش به عنوان يك ابزار استفاده نمي كنند؟
- اعتقاد دارند، ولي ان اعتقاد در جاهاي خاصي خودش را نشان مي دهد كه البته از اين جهت تفاوتي بين آن ها و مسئولان كشوري نيست. از طرف ديگر اگر اين اعتقاد بود كه ديگر چهره كاشان مثل بچه هايي كه دچار سوء تغذيه هستند، نبود. ما سال ها پيش روزنامه داشته ايم و خيلي از كساني كه براي اولين بار روزنامه نگاري را در ايران باب كرده اند مال اين شهر بوده اند. ولي حالا اين جوري نيست و نمي دانم چرا. انگار نه انگار كه آدم هاي بزرگي كه همه مان آن ها را مي شناسيم متعلق به اين شهربوده اند.
- يعني مي خواهي بگويي اين كه ركن چهارم دموكراسي خيلي جدي گرفته نمي شود، تنها تقصير مسئولين نيست؟
- مسلما اگر قرار باشد مقصري شناسايي شود، رتبه اول اين افتخار به مسئولاني مي رسد كه شرايط را مهيا نمي كنند و ارزش رسانه را نمي شناسند. ولي به نظرم مهم تر از آن خود دست اندركاران نشريات محلي هستند كه خيلي اقتضائات كار را نمي شناسند و قبل از اين كه واقعا دغدغه اين كار را داشته باشند، با اهداف و نيات مختلف ديگري وارد شده اند. در يك كلام اين كاره نيستند. چند ماه پيش به پيشنهاد دوستي در يكي از همين نشريات، گزارش مفصلي نوشتم كه چند روز وقتم را گرفت. ولي آن عزيز اصلا ماجرا را فراموش كرد و زحمت عذرخواهي هم به خودش نداد.
- خودت فكر مي كني چه سوالي ازت بپرسم كه از شر اين مصاحبه خلاص بشوي؟
- قاعدتا آخر مصاحبه ها براي ديگران پيام مي دهند يا مي پرسند اگر برگردي دوباره همين كار را انتخاب مي كني؟ من كه پيامي ندارم. ولي اگر برمي گشتم و قرار بود نيايم سراغ نوشتن، كشاورزي و دامداري مي كردم. يا هركاري كه با توليد و خلاقيت و پويايي ربط داشته باشد. ببخشيد، سرويس ها دارند مي روند. نمي خواهي كه امشب توي روزنامه بخوابم؟
- نه. زود برو كه جا نماني.