تبليغاتX
زیر درخت انجیر - بهانه ها مشكل را حل نمي كنند
وب نوشته های جابر تواضعی

چند روز پيش توي مترو فرهاد توحيدي را ديدم. داشت يك فيلم نامه مي خواند. اولش هم به خاطر همين رفتم تا بالاي سرش. عادت بدي دارم كه اعتراف مي كنم: خواندن نوشته هاي ديگران. مترو خلوت بود. مي توانستم جاي ديگري به ميله ها آويزان بشوم كه لزوما بالاي سر كسي كه دارد جزوه اي را با سر و شكل و نوع صفحه آرايي مخصوص فيلم نامه مي خواند، نباشد و اين كار را نكردم. اما وقتي از ابروهاي پر پشتش شناختمش و او هم شناخت و سلام و عليك كرديم، براي اين كه معذب نباشد، بلافاصله ازش فاصله گرفتم.

ولي همان موقع ياد مشكل تقريبا هميشگي خودم افتادم: داشتن جاي ثابت و خوبي براي خواندن و نوشتن. و فكر كردم كه اگر مثل توحيدي نويسنده حرفه اي هم كه باشي، ممكن است بعضي وقت ها بخواهي جور ديگريش را هم تجربه كني و مثلا توي مترو فيلم نامه اي را كه براي اظهارنظر يا مشورت بهت داده اند، بخواني.

بعد ياد صفحه اي افتادم كه برايم يكي از جذاب ترين صفحات هفته نامه «كافه شرق» روزنامه شرق مرحوم بود.صفحه اي كه با نويسنده هاي مختلف درباره محل كارشان و جايي كه درآن مي نويسند، حرف مي زد و ايده خيلي خوبي داشت و اجراي نه چندان خوبي. باز يادم آمد دولت آبادي توي همين صفحه گفته بود كه بيش تر وقت ها پشت ميز آشپزخانه اش مي نشسته و مي نوشته. و گفته بود بخش زيادي از «كليدر» را در آشپزخانه خانه اي كه در نظام آباد اجاره كرده بوده، نوشته.

اين جور وقت ها آدم واقعا كم مي آورد. مي بيند كه آن آرزوي هميشگي و آن وعده دروني هميشگي براي اين كه:« بگذار از وقتي كه كاملا ثابت شدم و سر و سامان گرفتم، دوباره نوشتن را شروع مي كنم»، چقدر احمقانه است؛ مي بيند كه اگر بخواهد همين جوري منتظر بماند در حقيقت سر خودش را شيره ماليده. كه اين جوري هيچي از دل ماجرا در نمي آيد...

من هم چيزي حدود دو سال توي همان خياباني زندگي كرده ام كه دولت آبادي. تازه ميدان 85 نارمك خيلي هم از نظام آباد با كلاس تر است. ولي پس چرا چيزي مثل «كليدر» از توش درنيامد؟!

پس اول بايد كاري بكني و چيزي بنويسي تا به هواي آن كار، جايي كه موقع انجام آن كار- خلق آن اثر- زندگي مي كرده اي يادت بيايد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:47  توسط جابر تواضعی  |