|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
گفت: «اين كارو نكن. وقتي مثل بز سرش رو انداخته پايين، گل رو هم اشتباهي جاي علف مي خوره!»
ديروز به حميد زنگ زدم. جالب بود؛ مثل همه آن هايي كه مي روند، از فضاي معنوي آن جا تعريف مي كرد و توصيه اكيد كه حتما بيا.
ياد تو افتادم و وقتي كه مي خواستي بروي. دوباره يادداشت هايت را خواندم. از اول تا آخر. گمانم همه سفرنامه ها را زير و رو كرده بودي. از ناصر خسرو تا جلال. يادت هست چقدر مشتاق بودي؟ بال بال مي زدي براي رفتن و وقتي دليلش را مي پرسيدم، نمي دانستي چرا. جايي نوشته اي كه «چرا»هاي من هم به چراهاي خودت اضافه شده. به نظرم«چرا»ها اضافه نمي شوند. هميشه هستند و قانوني مثل قانون بقاي ماده و انرژي در موردشان صادق است. حالا اين ماييم كه جدي شان مي گيريم يا نه.
مثلا اين كه چرا بايد رفت؟ چرا بايد چرخيد دور يك مكعب از جنس سنگ و چوب؟ توي هروله بين صفا و مروه چه اتفاقي مي افتد كه جلال مي گويد:« ديوانه مي كند آدم را؟» يا اصلا قرار است چه اتفاقي بيفتد؟ اگر خاصيتي دارد، چرا مقطعي است؟ فقط به درد اين مي خورد كه توبه كني و نمازهات را دوباره شروع كني و اگر نجسي مي خوري، ديگر نروي سراغش؟ نمونه هاش زياد است. همين خود تو. قبلش بهتر بودي يا بعدش؟ قبلش مشتاق تر بودي يا بعدش؟ حالا چقدر از اين«اشتياق» باقي مانده؟! به خودت كه ديگر مثل من دروغ نمي گويي. حالا هي از ايمان و اعتقاد و خوبي دم بزن...
من هم مي روم، حتما مي روم. اين توصيه ها را جدي مي گيرم. شايد فرصتي باشد كه جواب بعضي سوال هام پيدا شود يا لااقل روشن تر شود.