تبليغاتX
زیر درخت انجیر - من توي بودن، من توي شدن
وب نوشته های جابر تواضعی

 چند روز است ياد اين يادداشت افتاده ام. دوست دارم اسمش را بگذارم داستان واره. حالا كه تاريخ اول شهريور پارسال را زيرش ديدم، باورم نشد. وقتي هم خواندمش خيلي بهم انرژي داد. كاش مي شد بهش عمل كرد.

 

حرف هام را زده و نزده، گفت: «دو تا مرحله داريم: شدن و بودن. همه تلاش مي كنند به تكامل و «بودن» برسند. ولي خدا تو رو صدا مي كنه و مي گه دمت گرم، تو كارت خيلي درسته، بيا پيش خودم. تو مي رسي به بودن، شدنت تموم مي شه. بعد هم تازه خدا بهت حال مي ده. مي گه تو پازل هات رو چيدي، درست هم چيدي. حالا برو پايين هر كاري دوست داري بكن. از اون بالا كه نگاه مي كني، مي بيني آدم ها دارند مي زنند تو سر و كله خودشون كه هر جوري هست – حتي با دوز و كلك و پدرسوخته بازي- پازل هاشون رو پر كنند و برسند به بودن؛ يعني همين مرحله اي كه تو هستي. بعد آروم مياي پايين. هميشه اين پايين كه بودي، مثل همه تو سرو كله‌ت مي زدي، ولي حالا ديگه دلت شور نمي زنه. خب، وقتي رسيدي چي كار مي كني؟»

هيچي نگفتم. گفت:«چي كار مي كني؟ بگو ديگه!»

مكث كردم. بعد براي اين كه يك چيزي گفته باشم، خنديدم و گفتم: «راستش نمي دونم... ابزار كار هردومون كلمه‌س. حالا مثل سلموني ها داريم كله همديگه رو مي تراشيم...»

حرفم را قطع كرد: «ما الان تو قصه ايم، منم غول چراغ جادو ام. اگه كسي جواب غول رو نده، سنگ مي شه. حالا تند جواب بده كه سنگت نكنم.»

زبانم بند آمده بود. اولين بار بود تخيلم قد نمي داد ادامه قصه را بسازم. نمي توانستم. چون اصلا نيامده بودم كه ازش قصه بشنوم.

- وقتي مي بيني همه مي خوان با كلك و حروم زادگي هم كه شده، خودشون رو برسونند به بودن، براشون چي كار مي كني؟ بگو ديگه!

دست آخر وقتي ديد آبي از من گرم نمي شود، رو نيمكت جابه جا شد و نگاه كرد به آن ور پارك: «مثلا همين الآن سر و كله يه واكسي پيدا مي شه. مي گه واكس بزنم آقا؟ مي گي بزن. ولي وقتي مي خواد شروع كنه، نگاش مي خوره به برق كفشات. مي گه ولي كفشاتون كه تميزه؟ مي گي تو چي كار داري، واكست رو بزن! يارو با تعجب نگات مي كنه و واكس مي زنه. تموم كه شد مي گي چقدر شد؟ مي گه دويست تومن. سيصد تومن مي ذاري كف دستش و راه مي افتي. نگاه پر تعجبش پشت سرت جا مي مونه. نمي دونه تو توي بودني و به اين پول احتياجي نداري. مي رسي ته پارك، به اولين دختري كه مي بيني پيشنهاد ازدواج مي دي...»

نتوانستم تحمل كنم، پرسيدم: «پس خودم چي؟ واسه خودم چي كار مي كنم؟»

تعجب كرد: «تو؟! تو توي بودني، كاملي، هيچي نمي خواي، اونايي كه رسيدن به بودن، به هيچي احتياج ندارن.»

- ولي ...

- يه هفته به خودت مرخصي بده. تو اين قصه زندگي كن و شخصيت اولش باش. بعد كه از مرخصي مياي خيلي حال مي ده.

تمام كه شد، حرف هام را ادامه دادم. ولي داشتم به اين يكي طرحش فكر مي كردم و اين كه مي شود باهاش يك داستان خيلي خوب نوشت؛ از آن ها كه دل خود آدم را هم واقعا راضي مي كند. دوباره باز يكي ديگر شروع كرد: « قصه بعدي: باز تو رفتي اون بالا و كامل كاملي. از اون جا نگاه مي كني مي بيني يك كالبد خالي هست كه روح نداره و هيچ كاري نمي تونه بكنه. قصه زندگيش رو تا يك جايي جلو برده و حالا ديگه هيچ كاري نمي تونه بكنه. داري نگاش مي كني كه يهو خدا بهت ماموريت مي ده بري جاش بازي كني و قصه شو تموم كني. خيلي اتفاقي اسمش هم جابره، ولي ربطي به تو نداره. مثل كارگرداني كه قراره يه فيلم ناتموم رو تموم كنه...»

مزه پراندم: «يا مثل بازي لاله اسكندري به جاي پوپك گلدره توي نرگس!»

نشنيده نگرفت و حرف هاي خودش را ادامه داد: «چون از بالا اومدي تو جلدش، كم و زياد آخر قصه شو مي دوني، ولي لو نمي دي. آخر قصه همه اوناي ديگه اي رو هم كه بلدي، لو نمي دي. نمي ذاري انگيزه شون واسه ادامه بازي از بين بره. فقط نقش اوني رو كه اومدي تو جلدش بازي مي كني. حواست رو جمع مي كني اون چي كار مي كرده و چي كار نمي كرده، تو همونا رو خيلي بهتر بازي مي كني. فرقش اينه كه اولا قصه خودت نيست كه دلت جوش بازيت رو بزنه. آخر قصه رو هم مي دوني و برات جذابيت نداره، براي همين مي توني لحظه لحظه‌شو درست بازي كني، جوري كه خودت هم از بازيت لذت ببري. وقتي مي خواي يك سيب گاز بزني، اول از عطرش مست مي شي و بعد مي خوريش. وقتي دوش مي گيري، بدنت جوري قطره ها رو جذب مي كنه و تو جوري نگاشون مي كني كه انگار بار اولته اونا رو مي بيني، انگار بار اوله داري دوش مي گيري...»

هر چي فكر مي كنم قصه سومش يادم نمي آيد. مي دانم كه اين دو تا قصه هم خيلي رمانتيك است. ولي من چند روزي است هي خودم را  مي گذارم جاي قهرمان اين قصه ها. بالاخره هميشه نمي شود روشن‌فكربازي درآورد. گاهي هم رمانتيك بودن براي مزاج آدم بد نيست. مي خواهم يك روزي داستانش را بنويسم. شما هم مي توانيد امتحان كنيد و نتيجه اش را بهم بگوييد كه توي داستانم استفاده كنم. ولي لطفا خيال نوشتنش را از كله تان بيرون كنيد. چون رايتش براي خود خود من محفوظ است. رايت قصه سومش مال خود خودتان.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:36  توسط جابر تواضعی  |