|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
قرار بود آخر هفته تاجيكستان باشم كه نشد. از ناشده ها هم حرفي نزنيم بهتر است. لي سفر بي گمان و البته كوتاه ديگري پيش آمد به چادگان. جايي در استان اصفهان كه هنوز هم دقيقا نمي دانم كجاست. بيش تر از ايني كه مي بينيد، پيدا نكردم. انتخابي در كار نبود، ولي نتيجه بدي نداشت. كدام سفر نتيجه بدي داشته كه اين يكي داشته باشد؟
زيباترينش شايد اتفاقي باشد كه بين راه افتاد و يك جور گزارش تصويري اش را اين جا مي بينيد. اصل سفر هم سفر نوروز دوسه سال پيش را تداعي كرد به كوهرنگ كه سفر خاطره انگيزي بود.
چقدر پاي سفرم سنگين شده. ياد دوران دانش جويي به خير كه هميشه آماده بودم و به بهانه اي شال و كلاه مي كردم و مي افتادم به جاده. و اصلا چي مانده از آن دوران، جز سفرهاش؟ مگر حالا چي دارد غير همين ها؟ بقيه اش ديگر همين روزهاي احمقانه يكنواختي است كه روزمرگي (با تشديد «ر») است و مدام مي رود تا مرز روزمرگي (با سكون «ر») و برمي گردد.
دارم فكر مي كنم كه اگر يك ماشين كوچك فكسني باشد و مهم تر از آن يك پاي سفر بزرگ، حتما در اين زندگي اتفاقات قشنگ تري مي افتد.
اين عكس ها مال جايي است حوالي همان چادگان. داشتیم رد می شدیم كه ديديم بساط عروسي برپاست. درست كه اين جا مال استان اصفهان است، ولي آداب و رسومشان بيش تر به چهارمحالي ها مي خورد. مخصوصا همين دهل و سرنايشان:


يا رقص چوبشان:



و آن اتفاق جالب كه مي گويم اين جا افتاد. يك ماشين پر از گل هاي تازه آفتاب گردان از راه رسيد كه به گمانم اولين نفر، اين دوستمان ديدش:

و بعد هم لابد اين يكي:

و بعد يكي يكي همه هجوم بردند به سمتش:

دانه اي صدتومان هم مي ارزيد:

دانه هاي تازه تخمه آفتاب گردان، مزه پسته مي دهد:

سور و سات عروسي را هم كامل مي كند:

چينش دانه ها توي گل هم خودش دنيايي است. يك بار حتما از نزديك ببينيد و حتما مزه اش را امتحان كنيد.

عکس های دیگر: