|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين مطلب در صفحه 9 روز چهارشنبه 28 شهريور1386 روزنامه جام جم چاپ شده است.


امين تارخ را تازگي ها با اکران «رئيس» در سينما ديده ايد و اين روزها هم در نقش اول سريال ماه رمضان شبکه يک «اغماء» شاهد بازي او هستيد. گفت و گوي ما در پشت صحنه اين سريال و به بهانه حضورش در «رئيس» و «اغماء» اتفاق افتاد ولي در فاصله کوتاه بين دو پلاني که بايد تارخ در آنها حضور مي داشت ، مجالي پيش نيامد که خيلي ريز و تخصصي به اين ماجرا بپردازيم. در عين حال حرفهاي کلي اش درباره بازيگري و ريزه کاري هايش هم خواندني است.
چرا چند سال است که شما را در سينما کم تر مي بينيم؟
نه ، اتفاقا در3 سال گذشته 6 فيلم سينمايي کار کرده ام. «رازها» اکران شد ، «رئيس» در حال اکران است «پابرهنه در بهشت» ، «پرونده هاوانا» ، «ساعت 25» و «تجارت فراموش شده» هم آماده اکرانند.
به نظرم بهتر است به دو تاي آخر با معيارهاي فيلم تلويزيوني نگاه کنيم.
بله ، من هم اساسا آنها را به عنوان تله فيلم پذيرفتم و قراردادم هم قرارداد فيلم تلويزيوني بود ولي تا جايي که مي دانم ، دارند «ساعت 25» را به فيلم سينمايي تبديل مي کنند و حتي در نوبت اکران است. «تجارت فراموش شده» هم قرار است در سينما يک پخش شود.
با وجود آموزشگاه بازيگري تان طبعا از طرحهاي مختلف خبر داريد و دستتان براي انتخاب خودتان بازتر است. براي همين اين انتظار وجود دارد که کارهاي بيشتر و بهتري انجام بدهيد.
بله ، من هميشه به نوع کاري که مي کنم ، حساسيت داشته ام و حتي زير بار 3 سال بيکاري هم رفته ام. قاعدتا هر بازيگري براي بازي در تعداد فيلم مشخصي سهميه دارد. مثلا 50 فيلم در طول 50 سال درست نيست اين تعداد را در طول 5سال بازي کند و بعد خودش را گوشه نشين کند. خيلي از بازيگران از ترس فراموش شدن ، به توليد انبوه رو مي آورند و اتفاقا همين کار باعث فراموشي شان مي شود. مثلا ظرف 3 سال ، 8 ، 9 سريال بازي مي کنند و در آنها مصرف مي شوند و همه کارهايشان تکراري مي شود. چون بازيگر فرصت نمي کند براي نقشهايش زحمت بکشد ، براي خودش امکان انتخاب بهتر قائل نمي شود ، فرصت نمي کند راجع به کارهاي قبلي اش فکر کند و درباره کارهاي آينده اش بيشتر مطالعه کند. مثل يک کارگاه توليد کفش يا پوشاک که چون سري دوزي مي کند ، حساسيت هايش مثل کسي که سفارشي و تک توليدي کار مي کند ، نيست.
من تا هفت ، هشت سال پيش فکر مي کردم کساني مثل آل پاچينو يا رابرت دنيرو 150 تا فيلم بازي کرده اند ولي بعد که در بيوگرافي و جزئيات زندگي شان دقت کردم ديدم هرکدامشان تا آن موقع حدود 25تا 30 فيلم بيشتر بازي نکرده اند. ما اصلا اين را باور نمي کنيم ، چون تاثير کارشان بيش از اينهاست.
هر فيلمي که آل پاچينو بازي مي کند تا 10 سال تو ذهن تماشاگر مي ماند و اين دليلش پيوستگي و ماندگاري نقشها و فيلمنامه هاست. حالا اگراين کار به توليد انبوه برسد، ديگر اين جذابيت را ندارد.
پس چطور شما را در فيلمي مثل رازها مي بينيم که گمانم تشخيص پايان داستانش از فيلمنامه خيلي نبايد کار سختي بوده باشد؟
به کارنامه هر هنرپيشه اي نگاه کنيد ، همه جور کاري مي بينيد خوب ، عالي ، متوسط ، ضعيف و....
نمي خواهيد بگوييد از فيلمنامه تشخيص نداديد و انتظار ديگري داشتيد؟
نه. اصلا هم قصد قياس ندارم ، ولي فيلمهايي که آل پاچينو در دهه 80 بازي کرد تا مرز گرفتن تمشک طلايي هم پيش رفت. آدم گاهي فکر مي کند شغل و حرفه اش اين است و بيش از حد نبايد منتظر معجزه بماند. «رازها» پيش از هر چيز يک ماجراي شخصي دارد که صلاح نيست به مطبوعات کشيده شود. بازي کردن در آن فيلم يک جور از خودگذشتگي بود براي دريافتن يک رفاقت و من بايد به ساخته شدن آن فيلمنامه کمک مي کردم. براي همين آن را براساس يک سينابس قبول کردم و دستمزدي هم که گرفتم ، يک سوم چيزي که مي بايد ، بود. اما همه چيز براساس تواني بود که از کارگردان ديده بودم که ظاهرا آن هم بالا و پايين مي شود. بعضي تجربه ها گران تمام مي شود ولي از آنها درس بزرگي مي گيري. من 25 تا فيلم سينمايي کار کرده ام که شايد سه ، چهار تاش غيرقابل دفاع باشد. آنها را مي شود گذاشت به حساب بدشانسي يا انتخاب هاي غلط يا معذوريات اخلاقي.
ولي فيلمنامه از همان ابتداي کار تکليف خيلي چيزها را روشن مي کند.
اولا بعضي فيلمنامه ها مثل هندوانه دربسته است. فيلمنامه اي هست که کاملا درست و متين و معقول نوشته شده و از نظر ساختار و قصه پردازي و شخصيت پردازي هم درست است ولي در طول اجرا اتفاقاتي مي افتد که کيفيت لازم را پيدا نمي کند و به نتيجه معقولي نمي رسد. اين ديگر از بد حادثه است و هر هنرپيشه اي هم از اين کارها دارد. هميشه نمي شود انتظار داشت که شاهکار خلق شود. خلق شاهکار در گروي فعاليت يک نفر نيست. سينما يک کار جمعي است و هرکدام از عوامل بلنگند، همه بازي را باخته اند. ايجاد يک شرايط حرفه اي قابل دفاع و معقول هم کار سختي است و حتي بعضي وقت ها در نهايت ، کار شايسته اي که انتظارش را داري درنمي آيد.
کدام کارتان هست که ازش پشيمانيد؟
«رازها» و «عشق +2». وقتي قرارداد امضا کردم ، اسمش اين نبود. اگر با اين اسم پيشنهاد مي شد ، فقط به همين دليل قبول نمي کردم.
اسمش چي بود؟
اسمش «آينه هاي عشق» بود که اسم معقولي بود و فيلمنامه اش هم به اندازه اسمش معقول بود ولي اسم جديد کليشه اي است و پشتوانه فرهنگي هنري ندارد. به هر حال ، کل کار در اجرا کيفيت ديگري پيدا کرد. دليلش شايد تغيير مديريت ها بود. شايد تقاضاي تهيه کننده که اول آنها را پنهان مي کند و در حين کار مطرح مي کند و يا تصميماتي که بعد توليد اعمال مي شود.
اين تجربه ناموفق چه تاثيري روي بقيه کارهايتان گذاشت؟
باعث شد چند سالي هيچ پيشنهادي را جدي نگرفتم و منتظر يک کار خوب بودم که «سفر سبز» اتفاق افتاد بعدش «معصوميت از دست رفته» که گمانم قدري جبران مافات کرد. بعد دوباره منتظر شدم تا سال سوم که ديدم بايد براي اعلام حيات حرفه اي هم که شده ، کاري بکنم.
«رازها» بدشانسي است ولي بلافاصله بعدش «پابرهنه در بهشت» هم هست يا «رئيس» و «ساعت 25» و «تجارت فراموش شده» که نمي تواند فيلم متوسطي درآمده باشد و همين سريال «اغماء» که گمان نمي کنم غيرقابل دفاع باشد.
در کارهاي تلويزيوني که ضربتي بودن و سرعتي بودن به ويژگي ثابتشان تبديل شده ، شايد رفتن سرصحنه براساس سينما بس و اعتماد متقابل قابل قبول باشد. ولي در سينما بايد چيز محکم تري وجود داشته باشد.
شما به عنوان بازيگر در هر فيلمي که ظاهر مي شويد ، در حقيقت داريد ريسک مي کنيد. هيچ کس نمي تواند ادعا کند فيلمنامه اي که قبول کرده ، صد درصد کار خوبي از آب درمي آيد. عکسش هم هست.
وقتي قرار بود «مادر» را کار کنيم ، علي حاتمي فقط يک صفحه کاغذ بهم داد و يک فيلم ماندگار از توش درآمد. در «دل شدگان» هم همين طور. «مرگ يزدگرد» را هم به عنوان تئاتر کار کرده بوديم و اصلا توقع نداشتيم فيلم سينمايي خوبي ازش دربيايد، ولي درآمد. بايد ببينيم راجع به چه کاري و چه کارگرداني صحبت مي کنيم.
در همين سريال «اغماء» بايد به پيشينه قدرتمند سيروس مقدم در اشل تلويزيوني اعتماد کرد. در اين اعتمادها بخشي را مي بريم و بخشي را مي بازيم ديگر. مثال مي زنم : «پاييزان» که در مجموع فيلم قابل قبولي بود ، شايد 20درصد فيلمي بود که من قراردادش را امضا کرده بودم. «چمدان» جلال مقدم قرار بود فيلمي باشد که به سينماي ايران الگو بدهد ، چون سيد محمد بهشتي آن را نوشته بود ولي در اجرا ، کلي دچار تغيير و تحول و شک و ترديد شد و نهايتا آن خاصيتي را که مي بايد ، نداشت. اين نه تقصير سيد محمد بهشتي بود و نه جلال مقدم. شرايط سرگشته آن دوره باعث شد نه چيزي که در ذهن بهشتي بود ، دربيايد و نه چيزي که در ذهن مقدم بود. عناصر زيادي بايد کنار هم قرار بگيرند تا شرايط معقولي براي ساخت يک فيلم يا سريال به وجود بيايد.
استنباط کلي من از حرفهاي شما اين است که بايد 80 درصد کل ماجرا را براساس ريسک گذاشت حتي وقتي نقاط ضعف کاري را که قرار است بازي کنيد ، مي دانيد به اين اميد جلو مي رويد که همپوشاني نکات مثبت و منفي ، در کل به نفع فيلم تمام شود.
درست است. بازيگر اگر به اميد ايجاد يک شرايط فوق العاده مطمئن بنشيند، مجبور مي شود اصلا کار نکند. مثالش عباس جوانمرد است که در تاريخ تئاتر ايران صاحب نام است. 5 - 6 سال پيش از انقلاب گفت کار نمي کنم تا شرايط براي تئاتر درست شود. پس انقلاب هم همين را گفت و حاصلش شده 35 سال بيکاري. به نظرم او هم به خودش ظلم کرد، هم به تماشاگران ، هم به تاريخ تئاتر. اگر با کار نکردن چيزي درست مي شود، پس بياييد همه تعطيل کنيم و بنشينيم توي خانه. معتقدم اول بايد سينما و تلويزيون را با همه نقاط قوت و ضعفش بپذيريم و بعد کار کنيم ؛ به اين اميد که اگر شرايط اجازه داد، توان بالقوه مان را به فعل درآوريم. چون هر کاري براي خودش يک حادثه و يک اتفاق است. «سربداران» در زمان خودش با بودجه سرسام آوري ساخته شد که الان ديگر به هيچ وجه امکانش نيست. براي همين من به هر کاري به چشم يک اتفاق نگاه مي کنم که 5 سال ديگر امکان تکرارش نيست. نمي شود خيلي مته به خشخاش گذاشت. نمي تواني بگويي همه عوامل بايد نمره شان بيست باشد که من هم بروم با آنها کار کنم.
در مصاحبه اي گفته بوديد حتي پيش از حضور در «رئيس» هم از ضعفهايش آگاه بوده ايد ولي همه چيز را به کيميايي سپرده ايد.
برخوردهاي سخت و متعصبانه اي را که با «رئيس» شده نمي پسندم. بايد روي خط اعتدال حرکت کرد. فيلمهاي قبلي کيميايي در ما توقعي به وجود آورده اند و با اتکا به اين نقاط عطف است که از او انتظار داريم ولي حالا ديگر بايد با عينک تازه اي به او نگاه کنيم. نبايد توهين کنيم. مني دارم اين حرف را مي زنم که در همه نقدها از همه چيز ايراد گرفته اند ، به جز بازي من و حتي جايي آن را يگانه نقطه روشن فيلم دانسته اند ولي من قضيه را مال خودم نمي دانم و فکر مي کنم توفيقي اگر هست ، در ارتباط من با کيميايي است. او از معدود کارگردان هايي است که هم بازي را خيلي خوب مي شناسد و هم رابطه اش با بازيگر را. نمي گويد چه کار بکن ، مي گويد چه کار نکن. همين روتوش هاست که بازي يک بازيگر را مي سازد.
مي شود گفت در کار با کيميايي هم ريسک کرده ايد؟
با همان ريسکي که در «رازها» موفقيت آميز نبود ، در «پابرهنه در بهشت» موفق شدم. درباره بهرام توکلي همان قدر بي مطالعه نبودم که درباره اعلامي. فيلم هاي قبلي اعلامي هم کم ارزش نيستند ولي نمي شود قسم خورد که فيلم بعدي هر کارگردان خوبي ، خوب درمي آيد. همين کيميايي که «قيصر» و «گوزن ها» را داشته ، «سربازهاي جمعه» را هم داشته. کارگرداني در تلويزيون سريالي ساخته که تماشاگر را زير و رو کرده و هم او سريالي ساخته که اصلا ديده نشده است.
شما با آموزشگاه سينمايي تان هم با نوع آموزشتان در تربيت بازيگران جوان موثر بوده ايد و هم با توجه به زياد شدن سريال ها و آثار نمايشي در معرفي و ورود آنها به کار حرفه اي نقش داشته ايد اما خيلي از همکارانتان نظر موافقي درخصوص حضور اين رقباي تازه وارد ندارند. نظر شما چيست؟
آخر چرا؟ اين اتفاق براي انتظامي يا نصيريان چه ضرري دارد؟ من 54ساله چرا بايد با ورود يک جوان 20ساله به سينما مخالف باشم؟
اين نگاه مال آنهايي است که مثل شما و آنها به اندازه کافي جايگاهشان محکم نيست. اگر جوانها به همديگر حسادت کنند ، طبيعي است ولي قديمي ها اصلا نمي توانند چنين احساسي داشته باشند. خوشحالم که شخصا در اين قضيه پيشگام بوده ام.
نمي توانند چنين احساسي داشته باشند يا نبايد داشته باشند؟
نمي توانند. اصلا چرا بايد حسادت کنند. مثلا نقش بازغي را آقاي نصيريان مي تواند بازي کند؟ براي او نه تنها اين ماجرا اهميت ندارد بلکه خوشحال هم مي شود که جوانها وارد شوند. چون خودش هم يک روزي جوان بود. يا من 54 ساله چرا بايد از حضور جوان 20 ساله اي که نقش اول بازي مي کند ، ناراحت باشم؟ اگر او نباشد ، آيا نقشهاي ديگر آن کار به من مي رسد؟ آدم در 54 سالگي نمي تواند نقش يک آدم 20 ساله را بازي کند. چون صورتش چين و چروک دارد ، زانوش درد مي کند و هزار عيب و علت ديگر. براي همين است که تاکيد مي کنم «نمي تواند».درباره خانمها هم همين طور بنابراين اين حسادت نمي تواند مصداق واقعي داشته باشد. من که خيلي خوشحالم که دارم سن خودم را بازي مي کنم و در زمينه معرفي جوانها هم پيشگام بوده ام و اکنون 30 چهره اي که به سينما و تلويزيون معرفي کرده ام ، کار مي کنند و موفق هستند و 9 تايشان هم سيمرغ بلورين زير بغلشان است.