|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اين را مي خواستم براي شروع ماه رمضان بنويسم كه ديدم پاي خدا و ايمان و اين چيزها مي آيد وسط. ولي اول مهر كه ديگر اين چيزها را ندارد. قديم ها همه چيز بو داشت، حال و هوا داشت. بوي مهر، بوي ماه روزه، بوي عيد، بوي محرم. اين بو خودش نوعي تقويم است.
وقتي روزه مي گيرم و آن بو نمي آيد، وقتي اول مهر مي شود و بويش نمي آيد، يعني حال و هواش نيست؛ پس هرچي هم تقويم بگويد اول مهر است، من يكي كه باور نمي كنم. حتي اگر راديو آهنگ دوست داشتني مخصوص اين روز بچگي هاي ما را بگذارد- كه نمي گذارد: «صبح است اول مهر/ دل مي تپد ز شادي/ از شوق كودكانه/ شهر است پرهياهو...»
معجزه اي مي خواهد كه ربناي شجريان حال و هواي سال هاي كودكي را تكرار و تداعي كند و «بويش» بپيچد توي خانه. والا مثل حالا هزاربار ديگر هم ولوم تلويزيون را تا آخرش باز كنم، افاقه نمي كند.
يازده دوازده سال پيش كه دانش گاه قبول شدم ، حال و هواي خاصي آمده بود سراغم. همه گذشته ام پيش چشمم مرور مي شد و دلم براي همه اش تنگ مي شد. آخر هفته ها كه بر مي گشتم، پرسه مي زدم توي كوچه پس كوچه هاي قديمي بچگي، بازار، حتي جاهايي كه يادم نمي آمد رفته باشم. چيزي غير از كوچه هاي كاهگلي و ديوارهاي بلند، مي كشيد و هدايتم مي كرد. حالا شايد داستانش را بنويسم. يكي دوبار هم كشيده شدم به سمت مدرسه اي كه مي رفتم. دبستان شهيد محمود خادمي در خيابان سپاه كاشان. ولي خيلي تعجب كردم. همه چيز كوچك شده بود. حياط به آن عظمت كه زنگ هاي تفريح دور از چشم ناظم توش شلنگ تخته مي انداختيم، چقدر كوچك و حقير جلوه مي كرد. حالا راز اين كه ناظم چرا اين قدر راحت همه كارهامان را مي ديد و مدام سوت را بادش مي كرد، معلوم شد. ولي با همه اين ها سالن و كلاس ها كم و بيش بوي قديم را مي داد كه هنوز نمي دانم بوي چيست. شايد مخلوطي از بوي مداد و پاك كن و تراش و لولكه (ساندويچ) نان و پنير. شايد اين بو هنوز براي بچه هاي الآن هم هست، نمي دانم. ولي من ديگر نمي خواهم بروم و از نزديك امتحان كنم. مي ترسم نباشد و خاطره اي هم كه دارم، خراب بشود و برود دنبال كارش.