|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
او سال هاست ساكن شهر پراگ كشور چك است و جز همان بهاريه ها مقاله مطبوعاتي هم نمي نويسد. ولي مي گويند با اين كه نقدهايش حساب خيلي چيزها را روشن مي كرده، مثل يك داستان، پر كشش و خواندني بوده. با اين كه چيزي از آن ها نخوانده ام، ولي همين جوري هم مي شود حدس زد كه او با همان سبك و روش نقدهايش داستان نمي نويسد. به اين دليل ساده كه به هرحال ابزار نقد كمي با ابزار نوشتن متفاوت است.
داستان ها يا به تعبير خود دوايي قصه هاي پرويز دوايي، مشخصاتي دارند كه خيلي به خاطره نزديكشان مي كند؛ گرچه آدم دلش نمي آيد خيلي سفت و محكم اين را بگويد. او اين قدر راحت است كه اجازه مي دهد بدون اين كه بخواهد به رنگ و لعاب چيزي به اسم داستان كوتاه كه بالاخره براي خودش رسم و رسومي و اصول و قواعدي دارد، نزديكش كند حرفش را بزند و قصه اش را جوري كه دوست دارد و دلش مي خواهد، روايت كند.
اما بعضي جاهاست كه صرف نظر از همه اين ها اين اصل كلي نقض مي شود. مثل داستان«ايستگاه گل عنابي» كه اصلا هيچ شخصيتي ندارد. عبور يك قطار را روايت مي كند از جاهاي مختلف و به مرور مي فهميم كه قطار، چند قوطي كبريتي است كه در دشت خيال راوي رديف شده اند و بارهايش را جابجا مي كنند؛ يك كپه تيله شيشه اي، يك فرفره خالي، يك تكه صابون، يك دكمه، يك سوسك قرمز مرده.
مهم ترين عنصر اين روايت جذاب، نثر است؛ نثري بدون هيچ تكلف و پيچيدگي كه خيلي جاها همان زبان محاوره عمومي است، بدون شكستن كلمات.
شخصيت راوي قصه ها ثابت است و در هركدام از آن ها ما با يك آدم جديد روبرو نمي شويم. يك پسر بچه نه خيلي شيطان و نه خيلي ساكت و آرام. ولي در عين حال كنش مند نيست. حتي خيلي جاها مي شود گفت منفعل است. شايد هم اين به خاطر اين است كه بيش تر از هركاري توصيف مي كند. در حالي كه قاعدتا دوايي به مثل همه عشق سينماهايي كه ديده ايم و مي شناسيم، بايد بيش تر عشق ديالوگ باشد. ولي در كل اين مجموعه خيلي كم ديالوگ مي بينيم. با اين كه گويا براي فيلم ها – يعني همان فيلم فارسي هايي كه قاعدتا خود او در نقدهايش پنبه شان را مي زده- ديالوگ هم مي نوشته.
دوايي دو فيلم نامه كامل هم نوشته كه اوليش را به نام «شهر بزرگ» روبرت اكهارت در سال ۱۳۴۴ ساخته و دوميش را به اسم «هنگامه» ساموئل خاچيكيان در سال ۱۳۴۷ كارگرداني كرده و بهروز وثوقي هم در آن بازي كرده. داستانش هم از اين قرار است كه دو خواهر از خانواده اي اشرافي شيفته پسر راننده شان مي شوند، اما بعد از ماجراهايي سرانجام خواهر كوچك تر به نفع خواهر بزرگ تر كنار مي كشد. (داستان را حال كرديد؟ اين كه بعضي ها – از شاملو بگير تا بقيه- در مقام منتقد چه مواضعي دارند و در مقام فيلم نامه نويس و فيلم ساز چه جوري 180 درجه چرخيده اند، خودش موضوع قشنگ و جذاب و مستقلي است كه بايد يك جاي ديگر مفصل بهش پرداخت.)
ثابت بودن شخصيت اصلي اين مجموعه كه شنيده ام در مجموعه هاي ديگرش هم ادامه دارد، آدم را به ياد نمونه هاي مشابه مي اندازد. كسي مثل هوشنگ مرادي كرماني با «قصه هاي مجيد»ش و يا نمونه هاي قبل ترش مثل علي اشرف درويشيان با «آبشوران».
وجه تشابه ديگر با آن ها سن و سال راوي است و اين كه همه چيز از دريچه ديد يك نوجوان روايت مي شود. اما يك نكته هست و آن اين كه پيداست كه اين نوجوان بزرگ شده و حالا كه بزرگ شده، با فيلتر نوجواني اش به گذشته ها نگاه مي كند. و شايد براي همين است كه كارها بيش تر رنگ و بوي خاطره دارند تا داستان.
خيلي جالب است كه خود او هم در يك مصاحبه «شما كه غريبه نيستيد» مرادي كرماني را يكي از بهترين كارهاي سال هاي اخير و اثري «واقعا اميدبخش و دل پذير» توصيف مي كند. بهعقيده او اين كتاب، خيلي راست و ايراني است و با هر انسان ديگري در سراسر دنيا ارتباط برقرار ميكند:« اين اثر واقعيت بود، چون زندگي خود نويسنده پشتش بود. سبك بهشدت صادق و بدون صنايع ادبي كه خيلي دستوپاگير نيست. درواقع تجربههاي از سر گذرانده و واقعي و قوي يك نويسنده است و اگر اثري چنين باشد، راه خود را پيدا ميكند و به سبكپردازي آنچناني نيازي ندارد، يا نيازي به اينكه زياد با آن اعمال ادبياتي مرتكب شويم.»
و تفاوت ديگرش با مرادي كرماني و مخصوصا علي اشرف درويشيان اين است كه اين جا قرار نيست چيزي گفته بشود. حتي آن ته مايه اي از فقر كه در داستان هاي آن ها ملموس است و ما را خود به خود ما را به ياد تقابل هميشگي خير و شر مي اندازد، اين جا نيست. اين جا فقط همه چيز روايت مي شود.
حالا خيلي دوست دارم بقيه كارهاي او را هم بخوانم. او غير از «باغ» كه 1360 درآمده، او سه مجموعه ديگر دارد به نام هاي «بازگشت يكه سوار»، «سبز پري» و «ايستگاه آبشار» كه به ترتيب در سال هاي 1370، 1373 ، 1378 چاپ شده اند.
درباره پرويز دوايي
پرويز دواييفر، متولد 27آذر1314 است و بچة جنوب شهر تهران. اصرار دارد كه اين عنوان «بچه جنوب شهر» هرگز فراموش نشود. سالهاي نوجواني پرويز دوايي، مصادف شد با رفتن رضا خان و رونق سينماهايي كه فيلمهاي كلاسيك عصر طلايي هاليوود را نشان ميدادند. پرويز ليسانس ادبيات انگليسي از دانشگاه تهران است. آن موقع دانشكدة زبانهاي خارجهاي نبود و دوايي اين شانس را داشت كه در دانشكدة ادبيات تحصيل كند.
تا سال1351 كه به كانون پرورش فكري و هنري كودكان رفت، كارمند روابط عمومي وزارت دارايي بود. از سال1333 كه اولين نقد سينمايياش را در «ستاره سينما» نوشت، تا 20 سال بعد يكي از نويسندگان حرفهاي و مطرح مطبوعات در حوزة سينما بود. نقدهاي او بسيار پرنفوذ و تأثيرگذار بود. معروف است مجلة «سپيد و سياه» كه او سالها در صفحة آخرش نقد فيلم مينوشت، از چپ به راست ورق ميخورد. از همان زمانِ نوشتن نقدهاي سينمايي، رد داستان را ميشد در كارهايش ديد. سال1341، دوايي در نقد فيلم، «سر گيجة» هيچكاك را بهترين فيلم تاريخ سينما خواند. و اين دوراني بود كه هيچ منتقد ديگري اين نظر را نداشت. 27 سال بعد در رأيگيري مجلة معتبر «سايت اند سوند» منتقدان در انتخاب ده فيلم برتر تاريخ سينما، رأي اول را به «سرگيجه» دادند.
دوايي در آن سالها، تعدادي فيلمنامه هم نوشت: «هنگامه (ساموئل خاچيكيان، 1347) و «شهر بزرگ» (روبرت اكمارت، 1341) معروفترين آنها هستند. مسعود كيميايي كه با فيلم «قيصر» او را آغازگر موج نوي سينماي ايران ميدانند، بارها گفته كه اين فيلم از دل حرفها و گپهايش با پرويز دوايي درآمده.
سال1353، پرويز دوايي مقالهاي نوشت با عنوان «خداحافظ رفقا» و سپس براي گذراندن يك دورة آموزشي به چكسلواكي رفت. از آن موقع دوايي در شهر پراگ ساكن شده و ديگر هم مقالة مطبوعاتي ننوشته است.
تا امروز از دوايي، كتابهاي «باغ»، «بازگشت يكه سوار»، «سبز پري»، «ايستگاه آبشار» و «بلوار دلهاي شكسته» منتشر شده است. دوايي در زمينة ترجمه هم فعال است. دو رمان «استلا» (يان دِ هارتوگ) و «تنهايي پرهياهو»(بهوميل هرابال) را از نويسندگان چك و «بچه هاليوود» (رابرت پريش) را كه يك زندگينامة سينمايي است ترجمه كرده، فيلمنامة «سرگيجه» و همينطور كتاب «سينما به روايت هيچكاك» (فرانسو تروفو) را هم او ترجمه كرده.
در يك نظرسنجي از منتقدان سينمايي ايران در سال1376، «بازگشت يكه سوار» به عنوان بهترين كتاب تأليفي و «سينما به روايت هيچكاك» به عنوان بهترين كتاب ترجمه در زمينة سينما انتخاب شدند. توجه داريد كه «بازگشت يكهسوار» مجموعه خاطرات سينمايي است.
اين هم چند تكة كوتاه از داستان هاي دوايي:
(توي ويترين مغازة اسباببازي فروشي) هزار تا چيز قشنگ براق و ديدني بود. چشم آدم سير نميشد. اگر ميگذاشتند آدم همانجا تا صبح، پشت شيشة مغازه ميماند. اما دير بود. هميشه دير بود. دست آدم را ميكشيدند و ميبردند./ بازگشت يكه سوار
با بهرام دو تايي يك طرف كرسي نشسته بوديم. داستان به آن جايي رسيد كه رستم و سهراب با هم كشتي گرفتند و رستم، پسرش سهراب را كه نميدانست پسرش است، بر زمين زد و كارد را به پهلوي او فرو برد. سهراب، آهي سر داد و گفت: «مرا كشتي ولي بدان كه پدرم رستم انتقام مرا...» بهرام در اين لحظه خود را با صورت بر زمين انداخت و هاي هاي گريه را سر داد... بهرام زمين كه ميخورد، از آن سختتر و دردناكتر كه نبود، اما گريه نميكرد./ بازگشت يكه سوار
صورتش شبيه به هيچ صورت ديگري كه الان، اينجا دور و برم را كه نگاه ميكنم نشستهاند نبود. صورتهاي حريص شادِ بيعلاقة خستة گرم صحبت و خنده. گرم كارهاي عادي. صورتش يك تشخصي داشت، مثل اينكه به صداي زنگهاي دوري گوش بدهد. يك جوري جدا بود از زمان بلافصل، و لبخند آرام و آرامبخشي سايهاي بود در گوشة لبهايش. انگار كه در كار يك شيدايي پنهاني باشد، اينطور كه گاهي با بيقرارياي حركت تندي به سرش ميداد، جوري كه زمانه برايش تنگ شده باشد. / سبزپري
از اين سر تا آن سر خيابان (بالاي شهر) را كه نگاه ميكردي، هيچ اثري از دكان و بازار نبود. ...كمي جلوتر، بچهها وسط خيابان آجر گذاشته بودند و فوتبال بازي ميكردند. اسم تيمشان به سينهشان نوشته بود. چرا اين جاها هيچكس «هسته هلو» بازي نميكرد؟ «يه پيدوپي» بازي نميكرد؟ ميدويدند دنبال توپ. از كنار درختها تماشا ميكرديم. آدم، توپ جلوي پايش هم كه ميافتاد، دلش نميآمد شوت كند. آنقدر نو بود. چرا مو داشتند اين پسرها؟ چرا هيچ ناظمي به فكر نيفتاده بود با قيچي يك گل از وسط موهايشان در بياورد؟ قشنگ پاس ميدادند. / ايستگاه آبشار
عطر اقاقيها مخصوصا از اول غروب سنگين ميشد. عطر اقاقي، خيابان را گيج ميكرد و هر جا كه آدم ميرفت، هر فكري كه داشت و هر چه كه كتاب داشت ميخواند. به عطر اقاقي آغشته بودند... سلطان محمود به راه پرگرد و غبار فتح سومنات و شكستن بتها مي رفت و اقاقيها هم اين وسط كار خودشان را ميكردند. لاي هر كتابي را كه باز ميكردي، بازار عطارها بود. عطر اقاقي تمام اوضاع و بساط زير راديكال، همة قوانين فيزيك و مكانيك را به هم ميريخت و محور كرة زمين را جابهجا ميكرد. عطر اقاقي تمام راه و بعد تا توي خانه و شب تا زير لحاف و بهخصوص قبل از خواب با آدم كار داشت./ بلوار دلهاي شكسته
انتخاب فيلمها بسته به سليقة همين خواهر كتابخوان و سينمادوست است كه هنرپيشهها را هم ميشناسد و به فيلمهاي ساز و آوازي و عشق و عاشقي علاقه دارد كه من با تمام وجود از آنها بدم ميآيد. ولي به خاطر اين خواهر كه خيلي دوستش دارم و يك جوري سليقهاش برايم محترم است تحمل ميكنم.
در وجود اين خواهر يك نوع تمايز،يك جور پاكيزگي و اشرافيت روحي هست كه او را از بقية ما جدا ميكند. اين است كه سعي ميكنم علتِ پسند او را بفهمم و در وجودم گرايشي نسبت به اين فيلمها ايجاد كنم، چون حس ميكنم كه او با اين ظرافت روحي و اين شخصيت نميتواند به چيزهاي بد علاقه داشته باشد.
اين خواهر انگار از نژاد ما نبود. در خانه بين بچههاي ديگر گاهي سر چيزهاي كوچك دعوا ميشد و گاهي به هم فحش ميداديم، ولي از دهان اين خواهر هرگز يك كلمه حرف ناهنجار در نميآمد. خانم بود و چنان به او دلبستگي داشتم كه يك بار كه زمين خورده بود و پايش درد ميكرد، من در كوچه و خانه ميشليدم. /بازگشت يكه سوار
اين عطر و اشتياق سالهاي رفته را كدام پاداش بايد كفايت كند؟ چه كسي به ما پس ميدهد رنگ نوي نگاه هفده سالة ما را كه لابهلاي صفحههاي شيمي آلي به خاك سپرده شده. / باغ