تبليغاتX
زیر درخت انجیر - آفتاب نزده
وب نوشته های جابر تواضعی

بیدار نشد که ملافه را کنار بزند، چشم هاش را نمالید، توی رختخواب ننشست که به بدنش کش و قوس بدهد؛ خمیازه نکشید و مشت نکوبید به سینه اش. پس  پرده هار ا هم نکشید که نور ملایم و اریب خودش را ول کند توی اتاق. پس گنجشک ها را  ندید که لابلای درخت انجیر  بالا و پایین می پریدند، صدای شلوغ کردنشان را هم نشنید. پس آن ها هم خودشان را نشانش ندادند که چند تایی شان لب حوض نشسته بودند و چند تایی شان هم رفته بودند سروقت ریحان هایی که پدر گوشه باغچه کاشته بود و هنوز درنیامده بود. پس تلالو آب از پشت پرده های کشیده نشده، نیفتاد روی دیوار و سقف اتاقش. نسیمی هم که نبود، این بازتاب نیفتاده روی دیوار را کم رنگ و پررنگ نکرد. پس او هم کیف نکرد و لبخند نزد.

 صبحانه نخورد. نرفت ریشش را بزند، دوش بگیرد و بیش تر به سر و وضعش برسد. لباس شیک و اتوکشیده نپوشید، ادوکلن همیشگی اش را نزد؛ با کسی قرار نداشت.

هنوز سپیده نزده بود. پس دلیلی نداشت که اصلا بیدار  بشود. چه برسد به این که همه این کارها را هم انجام بدهد. پس ما داستانمان را از جای بدی شروع کردیم. لااقل باید صبر می کردیم آفتاب بزند و بعد می گفتیم او این کار را کرد و آن کار را نکرد. پس در این 226 کلمه، من داستان کی را می نویسم؟ شما دارید داستان چی را می خوانید؟!

3/5/85

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:31  توسط جابر تواضعی  |