|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
اما از اين ها كه بگذريم، جذابيت نمايش به موضوعش بر مي گشت كه من را ياد نمايش «خرده جنايت هاي زن و شوهري» مي انداخت كه سال پيش يا دوسال پيش از سهراب سليمي ديدم. اسم نويسنده اش يادم نيست. و اين هم اساسا برمي گردد به اين كه مسائل و مشكلات زندگي دونفره از روز ازل دغدغه من بوده و در اين چندسال هم بيش تر شده؛ اين كه چه طور دوتا آدم با هم آشنا مي شوند و زندگي مي كنند و مهم تر از آن با همه تفاوت ها و اختلافات با هم ادامه مي دهند، اين كه چه طور مي شود يكي را يك عمر دوست داشت و ازش خسته نشد، اين كه خيلي ها بدون اين كه طرفشان را دوست داشته باشند، عمري زندگي مي كنند و خيلي چرا و چه طورهاي ديگر كه اميدوارم دستي از غيب بيايد و حلشان كند.
ولي اين نمايش ها، فيلم ها و حتي همين داستان هاي كارور نشان مي دهد كه خيلي نبايد اميدوار بود. هرچي هست، در سطح اتفاق مي افتد و متاسفانه خيلي نبايد به وحدت كامل و وصل نهايي اميد داشت. نمونه اش همين حاج يونس فتوحي «ميوه ممنوعه» است. واقعا كي مي تواند بگويد حاج يونس مقصر اصلي تمام آن اتفاقات و مشكلات سريال است؟!
پايان همه اين جور داستان ها دوراه بيش تر ندارد: يا نمايش اين تناقض ها و اتفاقات پيچيده و رهاكردنش (مثل كاري كه كارور در داستان هاش مي كند) و يا درنظرگرفتن يك هپي اند(پايان خوش) كه در بيش تر سريال ها مي بينيم و «آشووتيس خصوصي» هم همچين بفهمي نفهمي با هيمن شيوه تمام شده بود. اشكالي هم ندارد. شما اين جور وقت ها راه بهتري سراغ داريد از اين كه يك كمي فانتزي قاطي ماجرا بشود و دوطرف كمي تا قسمتي خودشان را به خريت بزنند و دوباره يارمبارك بادا بخوانند؟ يا اصلا اگر آن قدر جدي هستيد كه فكر مي كنيد پايان ناخوش خيلي بهتر است، دلتان به حال وضع جامعه نمي سوزد كه به اندازه كافي تيره و تار و جدي هست و به همين مسكن ها بيش تر نياز دارد؟!