|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
داستان تازه ای نیست و حتما می دانید که فیلم سازانی مثل مهرجویی و کیمیایی هم که با همان اولین آثارشان پایه های سینمای موج نوی ایران را گذاشتند و به نوعی مسیر تازه ای را در سینمای فارسی آن دوره ایجاد کردند، خیلی راحت به این دنیا قدم نگذاشتند. مهرجویی فیلمی تجاری و با همان شاخصه های فیلم های آن دوره ساخت به اسم «الماس 33» و کیمیایی هم لااقل به اندازه یک فیلم کوتاه ثابت کرد که زبان حاکم بر سینمای ایران را خوب می شناسد. تازه بعد از اثبات برادری بود که توانستند آن جوری که دوست دارند، کار کنند. این اتفاق بارها و بارها در سینمای ما تکرار شده است. حتی ممکن است فیلم سازان بسیاری بدون این که به زبان بیاورند، همین داستان ها را الگو قرار داده اند و به هر شرایطی برای شروع کارشان در سینمای حرفه ای تن داده اند. اما واقعا چند درصد از آن ها بعد از آن که خرشان از پل گذشته و فیلم اولشان را ساخته اند، توانسته اند یا حتی خواسته اند به آرمان های ذهنی پیش از این فکر کنند؟ ضمن اين كه کنار هم گذاشتن موضوعات و مسائلی که این دوستان محترم در فیلم های کوتاهشان مطرح می کنند و سنگش را به سینه می زنند، با تولیداتشان در سینمای حرفه ای، مقایسه جالب، مفرح و آموزنده ای خواهد بود و نتایج جالبی هم به دنبال خواهد داشت.
و اما « کلاغ پر» هم اولین فیلم سینمایی کارگردانش شهرام شاه حسینی به حساب می آید که گویا در سال های پیش به خاطر یکی از فیلم های کوتاهش از جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین هم گرفته است. اما فيلم اولش هيچ نشاني از فرهيختگي و نخبه گرايي ندارد كه هيچ، در آن از تمام فاكتورهاي فيلم هاي عامه پسند خيلي بيش تر از ميزان لازم هم بهره برده است. حضور موفقیت آمیز محمدرضا گلزار و مهناز افشار در فیلم پرفروش «آتش بس»، بهانه ای شده برای حضور آن ها در این فیلم تا اضلاع یک مربع عشقی باشند. ضلع ديگر اين مربع يعني مسعود را حسام نواب صفوي بازي مي كند كه ديگر كم كم دارد در نقش جوان هايي كه هيچ تعهدي نسبت به عشق ندارند و از هر فرصتي براي سودجويي در اين زمينه استفاده مي كنند، كليشه مي شود.
دقیقا وقتی که همه مشکلات مادی رضا (گلزار) حل می شود و شغل درست و درمانی پیدا می کند، می فهمد که کار از دستش دررفته و رویا با خواستگار جدیدش مسعود- ضلع سوم این مربع- که اتفاقا هنرپیشه خیلی معروف و پول داری هم هست، در آستانه ازدواج است. خلاصه اين كه رضا او پنهانی مسعود را که با رویا و خانواده اش به شمال می روند سایه به سایه با موتور تعقیب می کند تا هم آن ها را زیر نظر بگیرد و هم با خراب کاری هاش نگذارد ازدواجشان سر بگیرد. آن هم بدون این که آن شخصیت های محترم و گاگول از حضور او بویی ببرند. اما درست همان جا با ضلع چهارم مربع (سارا) بر می خورد که گرچه ابتدا با هم تضاد و تقابل دارند، ولی کمی بعد به خاطر منافع مشترکشان در کنار هم قرار می گیرند و لااقل موقتا با هم ائتلاف می کنند.
بقیه داستان از همین جا معلوم است؛ بی وفایی یاران قدیمی در کنار آشنایی بیش تر آن ها در این مسیر باعث می شود عشق جدیدی بین رضا و سارا به وجود بیاید. ولی این اتفاق، خیلی نامعقول و غیر منطقی در فیلم عملی می شود و این وسط جاهای خالی زیادی وجود دارد که نویسنده و کارگردان لزومی به پرکردنش ندیده اند. نمونه اش این که چرا باید یک هنرپیشه معروف ناغافل با شیوه سنتی به سراغ دختری مثل رویا بیاید که چندین و چندسال سرش به نامزدش بوده؟ ما از انگیزه رضا برای دنبال کردن رویا و مسعود خبر داریم. ولی هیچ جا- نه از زبان سارا و نه مسعود- نمی فهمیم چرا مسعود سارا را رها کرده.
واقعیت این است که به خاطر دیدن همیشگی این فیلم ها به اقتضائاتشان هم کاملا آشناییم. بنابراین مشکلات راکورد، که اصلا چیز مهمی نیست. این که بدون هیچ مشکلی با هم ویلا می گیرند هم همین طور. همه اش با یک دیالوگ اخطارآمیز سارا و بعد نمای کوتاهی از نمازخواندن رضا حل می شود. این جوری هم معصومیتش ثابت می شود و هم فیلم در کنار همه کارکردهایش، کارکرد معناگرایی هم پیدا می کند.
با توجه به خنگول بودن مسعود و خانواده رویا، گانگستربازی و پلیسی بازی سارا که نصفه شب که همه خوابند، توی خانه شان می رود دوربین مخفی می گذارد، قابل پذیرش است. فقط معلوم نیست این دوربین مخفی چه خاصیتی دارد که تصاویر آن جا را به صورت دکوپاژ شده و سوئیچ شده روی سینمای خانگی ای که به طرز تابلوی قرار است آگهی بودنش تو چشممان فرو برود، تحویل می دهد.
در نشست خبری که برای این فیلم باحضور دست اندرکارانش در یک خبرگزاری برگزار شده بود، از قول کارگردان تیتر زده بودند که این فیلم باید ساخته می شد. بله، واقعا این فیلم و امثالش باید ساخته شود. اول از این جهت که یک کارگردان جوان، خودش را در سینمای حرفه ای اثبات کند. دوم این که اگر او نسازد، کسان دیگری هستند که جایش این کار را انجام می دهند. سوم این که ما به تولید و اکران همیشگی فیلم هایی از این دست عادت داریم و اگر خدای ناکرده زبانم لال فیلم های این جوری روی پرده نباشد، احساس خلا می کنیم و حس می کنیم سینمایمان چیزی کم دارد.
شاید متقابلا نوشتن و حرف زدن از فیلم هایی مثل «کلاغ پر»، کار سبک و بی ارزشی باشد و جز سنگ روی یخ شدن نتیجه ای برای منتقدش نداشته باشد. ولی به گمانم فارغ از این که قرار بوده کمدی باشد و تقریبا اصلا در رسیدن به هدفش موفق نشده، رد خیلی چیزها را در همین فیلم ها باید جدی گرفت. این که عشق دیگر قدر و منزلت گذشته اش را ندارد و زمانه بی اعتمادی است. مسعود با مال و منال بیش تر، جای رضا را برای رویا پر می کند و او اصلا فراموش می کند که کسی به اسم رضا در زندگی اش وجود داشته. اما در عین حال آن قدر نسبی گرا شده ایم که وقتي چندبار از زبان مسعود مي شنویم واقعا عاشق رویا شده، به رضا حق مي دهيم خيلي راحت ازش دل بكند. دیگر این که جوان های اکثر فیلم ها مجردند.
مهم تر از همه استقبالی است که باعث می شود این فیلم ها و فیلم های مشابه دیگر ساخته بشود. بعید می دانم مخاطبان این فیلم ها که اکثرشان هم جوان ها هستند، ضعف های منطقی داستان را نفهمند. آن ها پول می دهند و به دیدن فیلمی می روندکه لااقل یک ساعتی وقتشان را بگذرانند و کسی برایشان شعار ندهد. در سکانس های پایانی فیلم، رضا مدام از سارا می خواهد چیزی را که می خواسته بگوید و نگفته، بگوید. به نظر شما «کلاغ پر» و مشابه هاش آگاهانه یا ناآگاهانه این ها را برای ما نمی گویند؟
چاپ این مطلب در جام جم...این جا