|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
«تک درخت ها» ساخته سعيد ابراهيمي فر اقتباسي است از چهار داستان هوشنگ مرادي کرماني که قبلا در مجموعه «لبخند انار» او چاپ شده است. اما از اين فيلم، به هيچ وجه نبايد شيريني و رواني داستان هاي مرادي کرماني يا فيلم هايي را که پيش از اين با اقتباس از نوشته هاي او ساخته شده، انتظار داشته باشيد. هرچند مرادي کرماني در نوشتن فيلم نامه با ابراهيمي فر همراهي کرده است.
ويژگي منحصر به فرد و شاخص داستان هاي مرادي کرماني و برگ برنده او شيريني و رواني آن هاست؛ مشخصه اي که باعث مي شود حتي وقتي که از تلخي ها حرف مي زند، مخاطبش آزرده و خسته نشود و با شخصيت ها و حوادث و اتفاقات گاه بي رحمانه اي که برايشان رقم مي خورد، همراه بماند. اين، دقيقا همان چيزي است که در «تک درخت ها» نيست و طبعا نمي شود اتفاقات بعدي مشابه را هم از اين اثر انتظار داشت.
قصه «تک درخت ها» درباره يک پيرمرد شاعر گمنام کرماني است که مدتي بعد از آمدن پسرش از خارج از کشور مي ميرد و دختر و پسرش به تکاپو مي افتند او را در قطعه هنرمندان شهر دفن کنند. اما اين همه ماجرا نيست و بخش عمده اي از داستان، به کشمکش ميان پدر و پسر مي گذرد. پسر از فرنگ برگشته، هندي کمي دارد که مدام با آن از در و ديوار و آدم هاي دور و برش فيلم مي گيرد. بازگشت او به ايران بعد از اين همه سال که دليلش هم براي ما روشن نيست، او را به سمت نگاهي توريستي و نوستالوژيک سوق داده و دوربين واسطه اي است براي ثبت اين لحظات.
دلبستگي عاطفي پسر به دوربين تا اندازه اي است که تا جاهايي از قصه، مي شود حدس زد او يک فيلم ساز است. اما تنها دليل اين کارش چنان که خود مي گويد، بردن اين تصاوير ربوي انتقال اين حال و هوا براي همسر و بچه هاي فرنگي اش است که حاضر نشده اند همراه او به ايران بيايند. اين را وقتي مي فهميم که او با دوربينش روي پدر و کارهاي او زوم مي کند و آنقدر دورادور زاغ سياهش را چوب مي زند که خلوت خصوصي پيرمرد به هم مي خورد و او مجبور به اعتراض مي شود. همين مي تواند گره اصلي داستان باشد؛ به هم خوردن خلوت آدم ها با حضور يک شي ء و وسيله غريبه به اسم دوربين.
نوع رابطه و کشمکش بين اين پدر و پسر ضمن خلق يک قصه سالم و جمع و جور، مي تواند مکاشفه اي باشد درباره يکي از موضوعات اجتماعي روز و با توجه به اين که فيلم 6 سال پيش ساخته شده، پيشگويي اش درباره چيزي که هنوز هم مساله جامعه است و حتي روز به روز هم داغ تر مي شود، کار را لااقل از نظر انتخاب موضوع چند پله بالاتر ببرد. اما در ادامه، جهت فيلم به کلي عوض مي شود. پيرمرد همراه خانواده اش به جلسه شعرخواني مي روند و او پشت تريبون کلي درباره شعر تازه اي که گفته، حرف مي زند. اما در انتها اعتراف مي کند که اصلا شعر تازه اي در کار نيست.
اين جا هم با توجه به اين که پسرش در حال تصويربرداري است، مي تواند در ادامه کشمکش قبلي ، با نگاهي استعاري به اين کارکرد دوربين بپردازد که اين شي مي تواند در صورت استفاده درست، مثل يک آينه، خود حقيقي ما را آشکار کند. اما مسير از اينجا به کلي تغيير مي کند. پيرمرد همان شب بعد از بازگشت با خانه مي ميرد و بعد شاهد تلاش فرزندان براي کسب رضايت مسوولان براي دفن پدر در قطعه ويژه هنرمندان شهر هستيم.
اظهارنظر بهتر درباره ربط فيلم با داستان هاي اوليه کرماني، منوط به خواندن آن هاست؛ هر چند شايد اصلا نيازي هم به اين کار نباشد. ولي در نگاه اول مي توان گفت که اقتباس از چهار داستان متفاوت به دليل تعلق خاطر ابراهيم فر به آن ها يا هر دليل ديگر ، بيش از هر چيز باعث عدم يک دستي و انسجام فيلم شده است. طوري که باعث شده ايده هاي مختلف قصه که هر کدام ماتريال و ماده خام کافي را براي پرداختن به يک درون مايه خاص در اختيار او قرار مي دهند ، به چند پارگي و نامفهومي قصه اصلي انجاميده است. چنان که گفتم نمونه اش همان تصويرگرفتن مدام پسر از اطراف است که کارگردان اصرار دارد ما همه آنها را با نماي نقطه نظر او و از دريچه هندي کمش ببينيم؛ آن هم صحنه هايي که به نظر نمي رسد ديدن همه آن ها تاثير زيادي در روند قصه داشته باشد. مخصوصا سکانسي که پدربزرگ رو به دوربين با نوه هاي ناديده اش حرف مي زند و درددل مي کند. بي ربطي فصل ابتدايي فيلم که روبه رويي دختربچه اي است با اين پيرمرد شاعر، که اصلا جاي بحث ندارد.
اقتباس از آثار ادبي براي خلق آثار سينمايي موفق ، يکي از مباحثي است که هنوز رونقش را از دست نداده و درباره اش اما و اگرهاي زيادي هم وجود دارد. اما به گمانم هر کارگرداني براي اقتباس از يک اثر بايد دلايل موجه و کافي داشته باشد. يک حالت ماجرا اين است که کارگردان با يک اثر ادبي ارتباط برقرار مي کند و بعد با برداشت آزاد از آن ، حرف خودش را مي زند. حالت دوم قضيه اين است که کارگردان فقط به عنوان يک واسطه تمام تلاشش را براي به تصوير کشيدن مفهوم موردنظر نويسنده به کار مي گيرد. مطمئنا هدف ابراهيمي فر از اقتباس جديدش، وجه دوم قضيه نبوده است.
ولي او تک درخت ها را با همان ديدگاهي اقتباس کرده که 5 سال بعدش «مواجهه» را از داستان هاي نويسنده سخت خوان و پرهضمي مثل بورخس اقتباس کرده (و سال قبل آن را در جشنواره ديديم) و با همان نگاهي که در اواخر دهه 60 «ناروني» را ساخت؛ زماني که سينماي شبه عرفاني و انار و سيب و اين جور چيزها توي بورس بود. مهمترين نقاط ضعف تک درخت ها هم از همين جا شروع مي شود. ابراهيمي فر بايد به اين توجه کند که حدودا 20 سالي از آن روزها گذشته و چيزهاي ديگري در سينماي ايران باب شده است.
بهمن 85