|
وب نوشته های جابر تواضعی
|
فرض كنيد قرار است شما يك فيلم نامه بنويسيد كه در آن يك عده آدم بد و از خدا بي خبر، يك عده آدم پاك و معصوم و بي گناه را اذيت مي كنند. خب، اين آدم بده داستان شما بد نيست كمي تا قسمتي چاق باشد. بداخلاقي يكي از خصوصيات بارز اين آدم ها است. اگر اعضاي خانواده اين آدم هم هر كدام يك خصوصيت منفي داشته باشند، ديگر نور علي نور است. ديگر چي؟ مثلا مي شود پسرش معتاد باشد يا چه مي دانم دخترش هم لااقل يك بار نامزدي اش را به هم زده باشد. بقيه اش مهم نيست. مهم اين است كه مطمئنا گذشته از همه ويژگي هاي شخصيتي و ظاهري و خانوادگي، اين آدم «پول دار» خواهد بود.
مرور مختصر و سردستي سريال هايي كه اين اواخر ديده ايد، صحت اين ادعا را ثابت مي كند. آدم بدهاي ما در اين اواخر بدون استثنا در سطح بالايي زندگي مي كنند. خوب مي خورند و خوب مي پوشند و براي رسيدن به اين رتبه و جايگاه همه چيز را زير پا مي گذارند. فيلم نامه نويسان ما تمام اين ويژگي ها را- كم و زياد- در شخصيت هاي منفي داستانشان مي گنجانند تا حس هم ذات پنداري و هم دردي مخاطبي كه ما هستيم، خيلي خوب و واضح در برابر آدم خوب و مظلوم قصه برانگيخته شود.
واقعيت اين است كه جامعه به پول دارها نگاه خوبي ندارد و اين روحيه در ناخودآگاه جمعي ما هم ثبت شده. براي همين هنوز وقتي آدم پول داري را مي بينيم كه مثلا با ماشين فلان مدلش از كنارمان رد مي شود، به زمين و زمان بد و بي راه مي گوييم.
اين وسط بين كسي كه با دزدي و احتكار و ربا و خوردن مال مردم به ثروت رسيده با ديگران هيچ تفاوتي نيست و همان ديدگاه بدبينانه تاريخي ما به اين جماعت باعث مي شود كم تر به اين فكركنيم كه ممكن است اين موقعيت و شرايط اقتصادي، حاصل كار و تلاش و خلاقيت خود او باشد و نه پول هاي بادآورده اي كه زماني تصميم داشتيم بپرسيم از كجا آورده اند.
اين كه اساسا اين ديدگاه از كي و چطور در ناخودآگاه جمعي ملت نهادينه شده، به يك تحقيق وسيع اجتماعي نياز دارد. ولي عجالتا مي شود ريشه اش را در دهه 60 و اوايل انقلاب و ديدگاه هاي حاكم آن دوره جست و جو كرد. همين ديدگاه بود كه باعث شد كارخانه ها و مراكز صنعتي بدون توجه به مختصات جانبي آن ها مصادره شود. حدود سي سال زمان لازم بود تا به اين نتيجه برسيم يا ناچار شويم بپذيريم كه در زمينه هاي اقتصادي بايد خيلي از ملاحظات ديگر را هم در نظر گرفت و نبايد همه را به يك چوب راند.
اما اين وسط يك پارادوكس اساسي وجود دارد؛ ديدگاه اجتماعي كه به صورت يك هنجار بيان مي شود اين است كه پول اصل نيست و چرك كف دست است و از اين حرف ها. اما در عمل، مسابقه عجيبي براي رسيدن به نوك همان هرمي كه همه در اين سال ها تخطئه اش مي كرديم و هنوز هم مي كنيم، شكل گرفته. مسابقه اي كه متاسفانه خط پاياني هم ندارد و بر خلاف هر مسابقه اي هيچ اصول و قاعده خاصي هم بر آن حاكم نيست.
به هرحال حالا به اين رسيده ايم كه گذشته از فرار مغزها بايد از فرار سرمايه ها هم جلوگيري كرد و حتي راه كارهايي براي جذب سرمايه ها انديشيد. مفهومي به اسم «كارآفريني» شكل گرفته و حتي به صورت آكادميك و در قالب يك رشته دانش گاهي در مقطع كارشناسي ارشد هم تدريس مي شود. خلاصه اين كه همه چيز – لااقل در كلام- به سمت ترويج روحيه توليد و خلاقيت سوق پيدا كرده. كارآفريني يعني ايجاد كسب و كار و انجام فعاليتي كه هدف اولش درآمدزايي براي يك نفر يا بيش تر. درست قضيه هم همين است. در متون مذهبي ما هم هيچ جا داشتن پول و سرمايه مذموم نيست.
پيامبر در كار تجارت با همسرش خديجه همراه شد و احاديث و روايت هاي زيادي داريم در باب حرمت كار و تلاش براي كسب روزي حلال؛ نمونه اش اين كه پيغمبر به دست هاي كارگر بوسه زد و فرمود كسي كه براي كسب روزي حلال تلاش مي كند، مجاهد است و اگر در اين راه و مسير بميرد، شهيد محسوب مي شود. اين همان نكته اي است كه در مرزبندي آدم هاي قصه مان لحاظ نمي كنيم.
نمونه همه اين ها توي سريال هاي پخش شده يا در حال پخش زياد پيدا مي شود. يك دليلش هم البته جذابيت زندگي آدم هاي پول دار است. به هر حال ابزار و لوازم و طرز زندگي آن ها هم براي بيننده جذاب است و هم برآورد كار را بالاتر مي برد. مي گوييد نه؟ همين سريال «بيداري» را ببينيد كه تازه شروع شده. اما به عنوان يك نمونه خوب و نسبتا درست هم مي شود از «راه بي پايان» اسم برد كه در ميان مشابه هاش شخصيت پردازي درستي داشت.
برگرديم به مقدمه يادداشت. شما قرار بود يك فيلم نامه بنويسيد و در طراحي شخصيت هايتان به يك آدم بد احتياج داشتيد. همه اين ها را گفتم كه بگويم سر جدتان يادتان باشد اگر قرار است «آدم بده» قصه تان پول دار باشد تا هم از جذابيت زندگي پرزرق و برق آن ها استفاده كنيد و هم قصه تان را پيش ببريد، حواستان باشد كه اين پول را چه جوري به دست آورده.
این مطلب در جام جم...این جا