تبليغاتX
زیر درخت انجیر - نخل مرداب من
وب نوشته های جابر تواضعی

چند سالی مي شد گاه و بي گاه به محمود مي گفتم یکی از نخل مرداب هاش را بهم بدهد. هر دفعه می گفت آماده می کنم، دفعه بعد ببر. می دانستم خیلی دوستشان دارد؛ آن قدر که شده اند اسم یکی از داستان هاش.

چند هفته پیش که رفتم کانون، گیر اساسی دادم و این بار فاتح شدم به گرفتن یک گلدانش. هم خودم هوسش را داشتم، هم می دانستم بابا خیلی خوشش می آید.

اولین بار بود که گلدان می آوردم خانه. قدیم ها حیوان و پرنده زیاد آورده بودم؛ چندباری جوجه مرغ، یکی دوبار جوجه اردک، چندباری جوجه گنجشک، یک بار خرگوش و بارهای دیگر، جک و جانورهای دیگر. هربار سر و صدایی ازش درمی آمد و خانه یکی دوهفته ای عزای عمومی بود تا زبان بسته بمیرد یا یک جوری گم و گور بشود و قال قضیه کنده بشود.

شاخه هایی را که سرشان سوخته بود قیچی کردم و برعکس گذاشتم توی یک شیشه مربا که ریشه کند. همان جور که محمود گفته بود. برای گلدانش هم زیر گلدانی گذاشتم که همیشه آب داشته باشد. اولین بار بود داشتم از این کارها می کردم و خودم هم از خودم تعجب می کردم. اهل خانه هم همین طور.

این هفته که رفتم دیدم از پای شاخه های قبلی چند شاخه جدید خروسه کشیده بالا. چه سبز تر و تازه و باطراوتی داشت. کیف کردم. اولین بار بود می رفتم توی حیاط که ببینم یک گیاه – مثل بچه ها دوست دارم بگویم گیاه من- چقدر رشد کرده.

بعد فکر کردم من چقدر هنوز این اولین بارها را تجربه نکرده ام. همین اولین های به ظاهر ساده که در حقیقت، اصل زندگی اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:18  توسط جابر تواضعی  |